زندگی زیبا می‌شود

پرونده ماجرا زمان: 1373 مکان: تبریز تهران شخصیت‌ها: جعفر غ: زندانی سابق‌ رحیم: صاحب فرش‌فروشی‌ نسیم: همسر اول جعفر مینو: دختر جعفر مرضیه: همسر فعلی جعفر ایمان: پسر جعفر
کد خبر: ۱۹۰۶۸۰

صدای ترمز را که می‌شنود از جا می‌جهد. ناخودآگاه با دو دست سرش را می‌گیرد و چشم‌هایش را می‌بندد اما نه، صدای دیگری در کار نیست. رحیم زیر لب استغفرالله می‌گوید و به جعفر نهیب می‌زند که «تمام شد. چیزی نبود.
چشم‌هایت را باز کن». جوان انگار که چشم‌هایش پانسمان شده و حالا بعد از مدت‌ها می‌خواهند باند را بردارند آرام و با احتیاط پلک‌هایش را می‌لرزاند و باز می‌کند. رنگش پریده و لب پایین‌اش هنوز می‌پرد. رحیم غر می‌زند که «چند بار بگویم. باید بروی دکتر. به خدا مریضی تو. خودت نمی‌فهمی. آخر همین ترس تو را می‌کشد.» جعفر روی تخت بزرگی که زیر بار فرش‌های پهن شده کمر خم کرده یله می‌شود. روز اولی هم که به فرش‌فروشی آمده بود همین جا و همین طور ولو شده بود. از ترس نفهمیده بود چطور خودش را چپاند توی مغازه و دراز به دراز افتاد روی تخت. دنبال کار می‌گشت وکف پاهایش ذوق ذوق می‌کرد، آنقدر که راه رفته بود. رحیم که او را در آن وضعیت دید، یک لیوان آب دستش داد. چند دقیقه‌ای طول کشید تا جعفر به خودش بیاید و بگوید خوف دارد از صدای ساییده شدن چرخ ماشین روی سطح لیز خیابان.

رحیم آرام به شانه جوان می‌زند: «مشتری داریم آقاجعفر. پاک هوش و حواست را از دست داده‌ای‌ها آن کرک کاشمر را می‌خواهند ببینند. زحمتش را بکش.» رحیم فرش‌ها را ورق می‌زند تا به 12 متری سرمه‌ای رنگ می‌رسد.
دستی روی آن می‌کشد و می‌گوید: «حرف ندارد. اعلاء است. درجه یک». زن و مرد مشتری همان طور که شاگرد فرش‌فروشی 12 متری را نوازش داد، آن را مس می‌کنند. مرد می‌پرسد: «قیمتش» جعفر همان کلمات را که مثل خشت در ذهنش قالب گرفته شده، این بار هم تکرار می‌کند. اولین بار که این جمله را یاد گرفت روز سوم کارش در فرش‌فروشی بود. رحیم همان طور که قند را تا نیمه در چای فرو می‌کرد، گفت: «هیچ وقت یک راست نرو سر قیمت.
بگو قابل ندارد حالا شما بپسندید آن هم به چشم با هم کنار می‌آییم.» آن روزها تمام حواسش را شش دانگ داده بود به این که فوت و فن کار را یاد بگیرد. هشت ماه بیکاری و در به دری کشیده بود. شب‌ها در پارک می‌خوابید. هفته‌ای یک بار با پولی که این و آن به او می‌ دادند، حمام می‌کرد و گاه 10 روز می‌شد که یک وعده غذای گرم هم نخورده بود. به همین خاطر بود که نمی‌خواست کار در فرش‌فروشی را از دست بدهد. احساس می‌کرد این مغازه برایش شروعی دوباره است. همه دار و ندارش را داده بود بابت دیه تا توانسته بود از زندان آزاد شود.

جعفر به خودش که آمد، زن و مرد مشتری رفته بودند. وقت ناهار شد و باران بند آمده بود. جوان هنوز بیزار بود از باران.

آن روز نحس هم سخت می‌بارید. نسیم داشت سیب پوست می‌کند و مرتب به شوهرش می‌گفت مراقب باش جعفر جاده خیلی لیز است. مینو روی صندلی عقب خوابیده بود. بچه تر که بود توی ماشین خوابش نمی‌برد اما حالا دیگر چهارساله شده بود و بهتر می‌توانست مسیر را تحمل کند. دانه‌های درشت باران روی شیشه پیکان کوبیده می‌شد و نسیم را به وحشت می‌انداخت اما جعفر نگران نبود. بارها این راه را رفته و برگشته بود. جاده آستارا به اردبیل را مثل کف دستش می‌شناخت همان طور که به سیب گاز می‌زد، یکهو زنی وسط جاده سر راهش سبز شد. مرد دوپا  را روی پدال‌ها کوبید. صدای غیژ ماشین بلند شد. فرمان در دست جعفر لغزید. نسیم یا ابوالفضل گفت. باران هنوز بی‌امان می‌بارید. پیکان چپ و راست شد، زن وسط جاده رفت روی هوا. بچه‌ای که در آغوش داشت جلوی شیشه کوبیده شد. نسیم دوباره جیغ کشید ماشین به سمت دریا رفت. لیز خورد. جعفر از حال رفت. مینو از پنجره به بیرون پرت شد. خون همه شیشه‌ها را از باران شست. جعفر چشم باز کرد. همه‌جا سفید بود.

رحیم گوشی تلفن را آرام سر جایش گذاشت. نگاهی به جعفر انداخت و خبر داد برادرش برای ایمان وقت گرفته است. فردا ساعت 5/8 شب. جوان یکهو بلند شد و به طرف جارختی رفت تا کتش را بردارد. دم در مغازه که رسید از روی شانه‌اش نگاهی به رحیم انداخت و گفت: «دعا کن رحیم‌خان. دعا کن این دفعه امیدم ناامید نشود.» جعفر یکراست به خانه رفت. زنش دم در منتظر بود. مرضیه یک ساک کوچک برداشته و ایمان را هم در آغوش گرفته بود. با اولین اتوبوس به تهران آمدند. شب را در خانه پدر مرضیه ماندند. زن و شوهر بی‌قرار بودند. جعفر از عمل و بیمارستان هم وحشت داشت.

آن روز هنوز باران بند نیامده بود که چشمهایش را گشود. همه‌جا سفید بود. چنددقیقه‌ای طول کشید تا به خودش بیاید و بفهمد کجاست. قلبش به تندی می‌تپید و نفسش به شماره افتاده بود از پرستار سراغ نسیم و مینو را گرفت. هردوشان مرده بودند. هرچند پرستار این را نگفت اما نگاهش معلوم بود. سربازی ایستاده بود جلوی در اتاق بیمارستان و جعفر از حالت چهره آن سرباز فهمید علاوه بر زن و بچه‌اش، آن زن روستایی و پسر دوساله او هم کشته شده‌اند. دو روز بعد از بیمارستان مرخص شد و به زندان افتاد. هنوز گیج و منگ بود. سعی می‌کرد صحنه تصادف را در ذهنش بازسازی کند یا بفهمد چه اتفاقی افتاده است. لال شده بود. تا دو ماه بعد با هیچ کس حرف نزد. وقتی به پرداخت دیه محکوم شد، پیش خودش گفت: «این یعنی حبس ابد». برایش زندان و بیرون رفتن فرقی نداشت تمام زندگی‌اش را از دست داده بود و عذاب وجدان قتل غیرعمد دو نفر دیگر هم روی دلش سنگینی می‌کرد. هنوز هم بعد از 8 سال وقتی باران می‌بارید، ماشین در خیابان ترمز می‌کرد یا اسم بیمارستان به گوشش می‌خورد، چیزی مثل سنگ روی سینه‌اش آوار می‌شد.

دکتر ایمان را معاینه کرد و گفت، باید بستری شود تا چند آزمایش از او بگیرد. مرضیه بدون این که منتظر واکنشی از شوهرش بماند وسط حرف دکتر پرید و گفت: «هرچه شما دستور بفرمایید.» جعفر نگاهی به زنش انداخت و سکوت کرد. تا به حال چند بار پسرک را بستری کرده، اما هیچ نتیجه‌ای نگرفته بودند. چهار سال پیش وقتی با اضطراب و هیجان پشت در اتاق عمل بیمارستان الزهرا تبریز قدم می‌زد تنها آرزویش این بود که پسرشان سالم به دنیا بیاید اما دکترها گفتند ایمان نارسایی قلبی دارد. گفتند حفره‌ای بین دو بطن قلبش وجود دارد که ممکن است تا دو یا سه‌سالگی از بین برود و اما اگر برطرف نشد حتما باید عمل شود. از همان روزی که دکترها این را گفتند تا همین امروز که دکتر گفت باید ایمان را عمل کند، دلهره و فکر و خیال رهایش نکرده بود.

از بیمارستان که وقت گرفتند یکسره به تبریز برگشتند. جعفر تمام طول راه را در فکر بود. پول عمل را نمی‌دانست باید چه کار کند هرچه حساب و کتاب می‌کرد باز هم کم می‌آورد. البته پدر مرضیه قول داده بود کمکشان کند. مرد خوبی بود. خیرخواه و باگذشت. اولین بار که پدر مرضیه را دید چهار سال از شروع به کارش در فرش‌فروشی و هشت سال از مرگ زن و بچه‌ اولش می‌گذشت. مرد از تهران آمده بود تبریز تا سری به برادرش بزند. رحیم او را معرفی کرد و گفت برادرش در تهران معلم است. فیزیک درس می‌دهد اما تا یکی دو سال دیگر بازنشسته می‌شود.
روز بعد برادر رحیم با دخترش به فرش‌فروشی آمدند. جعفر چشمش که به مرضیه افتاد قلبش فروریخت. حس عجیبی به او دست داد همان حسی که سال‌های دور با دیدن نسیم دچارش شده بود. اما نمی‌توانست این احساس را با کسی در میان بگذارد. مرضیه دختر یک معلم معروف و برادرزاده صاحب فرش‌فروشی بود و او یک آدم بی‌کس و کار که شب‌ها در فرش‌فروشی می‌خوابید،‌4 سال سابقه زندان داشت و اگر رحیم نبود او تا به حال گوشه‌ای در خیابان مرده بود.

جعفر به فرش‌فروشی که برگشت، حرف‌های دکتر را برای صاحبکارش بازگو کرد. رحیم دلداری‌اش داد و همان حرف همیشگی‌اش را تکرار کرد: «توکل کن، توکل.» رحیم همیشه همین را می‌گفت. 5 سال قبل هم همین را گفته و کارها همه درست شده بود. جعفر حسابی با خودش کلنجار رفته و اول موضوع را به ساندویچی همسایه‌شان گفته و سپس با وساطت او، راز دلش را برای رحیم باز کرده بود. رحیم حرف‌های شاگردش را که تا آخر شنید، همان طور که تسبیح می‌انداخت، سینه‌اش را صاف کرد و گفت: «پس عاشق شده‌ای. باید با برادرم صحبت کنم.
خودم راضی‌اش می‌کنم. توکلت به خدا باشد.» رحیم و برادرش چند جلسه صحبت کردند تا بالاخره مراسم خواستگاری برگزار شد. مرضیه دختر آرام و سربه‌زیری بود. قبول کرد بعد از عروسی همراه جعفر به تبریز برود و در خانه مادربزرگش که از زمان فوت او خالی شده بود، زندگی کند. رحیم هم خودش ضمانت جعفر را کرد و زیر پروبال او را گرفت تا عقد و عروسی برگزار شد. حالا بعد از 5 سال، رحیم باز هم همان جمله را تکرار کرده و گفته بود: «توکل کن.» شنیدن این جمله آرامش خاصی به جعفر داد و ته دلش مطمئن شد همه کارها درست می‌شود. فقط باید تا 2 ماه دیگر منتظر می‌ماند تا وقت بیمارستان فرابرسد.

آن 2 ماه هم بسرعت گذشت. ایمان عمل شد و دکتر گفت، جراحی موفقیت‌آمیز بوده است. جعفر احساس می‌کرد جان دوباره گرفته است. ترسی که از سفیدی دیوارهای بیمارستان داشت، به یکباره محو شد و از بین رفت. اولین روزی که به تبریز برگشتند، نذرش را ادا و 2 گوسفند قربانی کرد. حالا منتظر است پسرش هرچه زودتر قد بکشد و بزرگ و بزرگ‌تر شود.

تصمیم دارد داستان زندگی‌اش را بی‌کم و کاست برای ایمان تعریف کند و بگوید که چطور به خاطر بی‌احتیاطی در چند لحظه خانواده‌اش را از دست داد و به زندان افتاد. می‌خواست بگوید که برای دادن پول رسید و خلاصی از زندان، خانه پدری‌اش را که تنها دارایی‌اش بود به خانواده روستایی داد، ماشینش را فروخت، از یک مرد خیر کمک گرفت، مقداری از دوستانش قرض کرد و تازه بعد از آن تبدیل شد به یک خیابان خواب. مطمئن است اگر پسرش اینها را بداند نگاهش به زندگی عوض می‌شود و یاد می‌گیرد که آرام، با صبر و استقامت می‌تواند مشکلاتش را حل کند.
جعفر برای بزرگ شدن پسرش و دیدن او در لباس مدرسه بی‌تابی می‌کند. مرضیه هم در این احساس شوهرش با او شریک است و به گفته رحیم، همین حس‌های مشترک، همین شادی‌ها و دردهای مشترک است که زندگی را زیبا می‌کند.

مرجان لقایی‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها