جنایت در ساختمان 101

ساعت 4 بعدازظهر یکی از روزهای بهاری بود. باران به شدت می‌بارید. شدت باران به حدی بود که آب از جوی‌های کنار خیابان بالا زده بود و سطح خیابان را کاملا پوشانده بود. کمیسر دایملر که چند دقیقه‌ای بود محل کارش را ترک کرده بود و عازم یک جلسه کاری در خیابان پرینستون بود در ابتدای این خیابان در ترافیک شدیدی گرفتار شده بود.
کد خبر: ۱۸۷۶۸۳

باران سیل‌آسا منجر به ترافیک حجیم و سنگینی شده بود و کمیسر نیز در خیابان پرینستون در پشت این ترافیک گرفتار شده بود و این در حالی بود که جلسه او راس ساعت 05/16 شروع می‌شد. حرکت خودروها بسیار
به کندی صورت می‌گرفت و در عین حال هر لحظه بر ترافیک سنگین خیابان افزوده می‌شد.

البته خیابان پرینستون از جمله خیابان‌های شلوغ و پرتردد مرکزی شهر بود. اما امروزبه دلیل ریزش باران بهاری ترافیک آن افزون‌تر شده بود.

در این میان در حالی که کمیسر بشدت نگران دیر رسیدن به جلسه‌اش بود از مرکز فرماندهی پلیس به او اطلاع داده شد که مرد 46 ساله‌ای به نام جان پلاک در محل کارش در یک شرکت تجاری در خیابان اوکلند به طرز دلخراشی به قتل رسیده است و ضرورت دارد بلافاصله به محل حادثه رفته و پیرامون این جنایت تحقیق کند.

کمیسر پس از شنیدن گزارش بلافاصله با محلی که قرار بود جلسه برگزار شود تماس گرفت و موضوع را تشریح کرد و سپس به سختی دور زد تا به طرف خیابان اوکلند حرکت کرد. جالب این بود که ترافیک ضلع غربی خیابان بالعکس، بسیار شدیدتر از ضلع شرقی بود. این ترافیک که گویا از ظهر شروع شده بود اکثر رانندگان را کلافه کرده بود و از دست پلیس هم برای گشودن گره ترافیک کاری ساخته نبود، چرا که شدت باران و روان شدن سیلاب در خیابان‌ها عبور و مرور خودروها را با مشکل مواجهه کرده بود.

خلاصه بیش از 90 دقیقه طول کشید تا کمیسر توانست خود را به محل جنایت در خیابان اوکلند برساند.

خیابان اوکلند یکی از خیابان‌های قدیمی شهر بود، یک خیابان کاملا تجاری که دفاتر اکثر شرکت‌های بزرگ در آن خیابان واقع شده بود، این خیابان مرکز شهر و مراکز اقتصادی بود که هر دو طرف خیابان در محاصره ساختمان‌های بلند مرتبه قرار داشت.

جنایت در ساختمان 101 که یک ساختمان 6 طبقه بود، رخ داده بود. این ساختمان که با سنگ‌‌های گرانقیمت تزئین شده بود متعلق به شرکت بزرگ حمل و نقل پاتولاکلاز بود. البته دو طبقه اول به یک شرکت ساختمانی اجاره داده شده بود. و طبقه ششم آن نیز به صورت مسکونی درآمده بود که مدیران شرکت از آن برای استراحت استفاده می‌کردند.

دو طبقه دیگر نیز متعلق به شرکت پاتولاکلاز بود. طبقه سوم، طبقه اداری شرکت و طبقه چهارم طبقه مدیریتی شرکت بود.

قتل در طبقه چهارم در داخل آبدارخانه رخ داده بود.

کمیسر وقتی در مقابل ساختمان 101 خودرواش را متوقف کرد نگاهی به ساختمان و اطراف آن انداخت و آنگاه آرام وارد ساختمان شد و مستقیم به طبقه چهارم که قتل در آبدارخانه آن رخ داده بود، رفت.

سروان مایکل ویت افسر تحقیق کلانتری که با همکارانش مشغول بررسی و بازرسی بودند با دیدن کمیسر جلو آمد و پس از سلام و احوالپرسی گزارش داد: ساعت درست 30/15 به ما اطلاع داده شد که مرد 43 ساله‌ای به نام جان پلاک در محل کارش در شرکت سرمایه‌گذاری که در امر حمل و نقل فعالیت دارد و در خیابان اوکلند می‌باشد به قتل رسیده است. ما بلافاصله گشتی‌های خود را به محل اعزام کردیم و در عین حال خودمان هم به سمت محل جنایت حرکت کردیم.

شلوغی خیابان‌ها باعث شد گشتی‌های ما کمی دیر به محل حادثه برسند. خلاصه پس از حضور در محل جنایت با جسد خون‌آلود جان پلاک که گویا خدمتگزار شرکت می‌باشد، مواجهه شدیم. مرد بیچاره به طرز دلخراشی به قتل رسیده بود و جسدش در داخل آبدارخانه رها شده بود.

جان پلاک یک مرد چاق قد کوتاه بود که گلویش با شیء تیزی نظیر تیغ موکت‌‌بری کاملا بریده شده بود. وضعیت شرکت هم همان‌طور که مشاهده می‌کنید کاملا به هم ریخته و آشفته است.

ما در تمام این مدت کاملا صحنه جنایت را تحت کنترل قرار دادیم تا جنابعالی به محل رسیده و دستورات مقتضی را صادر نمایید.

ضمنا کسی که خبر این جنایت را به کلانتری اطلاع داد نایت دوست صمیمی مقتول بود. او تلفنی درخواست کمک کرد.

کمیسر از او درخصوص مقتول پرسید.

سروان ویت جواب داد، جان پلاک گویا مدت 20‌‌سال است که در این شرکت کار می‌کند در واقع قدمت خدمت او به اندازه سابقه شرکت است. تقریبا قدیمی‌‌ترین کسی است که در این شرکت کار می‌کند. ضمن این که وی بشدت مورد اعتماد مدیر شرکت بوده.

همچنین بررسی‌های اولیه ما حکایت از آن دارد که مقتول مردی کاملا محجوب به حیاء، سر به زیر، صادق و در سلامت بوده است. همین خدمت صادقانه و رفتار مودبانه او در طول این 20 سال باعث شده بود که مورد توجه مدیران شرکت قرار گیرد.

کمیسر چند سوال دیگر از او کرد و سپس به بازرسی در داخل شرکت پرداخت. تقریبا تمام اتاق‌های شرکت به هم ریخته شده بود. همه کاغذها و اسناد به‌خصوص اسناد قسمت مالی بیرون و در فضای اتاق پخش بودند.
در اتاق مالی در گاوصندوق باز بود و مدارک آن بیرون ریخته شده بود. ضمن این که کمیسر متوجه شد که حدود 10 هزار دلار حقوق کارمندان هم به سرقت رفته است.

کمیسر پس از بازرسی دقیق صحنه جنایت به سراغ جسد مرد بیچاره که جنازه‌اش درست در وسط آشپزخانه روی زمین افتاده بود، رفت.

جان پلاک بیچاره با قدی کوتاه و هیکلی چاق در خون خود درغلطیده بود، به نظر می‌رسید که گلویش با شیء برنده‌ای بریده شده است.

دور سر مقتول حوضچه‌ای از خون جمع شده بود، چشمانش هم بر روی هم افتاده بودند و به خوابی ابدی فرورفته بود.

او یک شلوار مخملی قهوه‌ای و پیراهن چهارخانه طوسی رنگ به تن داشت.

ظواهر امر نشان می‌داد که قاتل با حمله ناگهانی مقتول را غافلگیر و با بریدن گلویش او را به قتل رسانده است.

صحنه دلخراشی در داخل آشپزخانه ایجاد شده بود. کمیسر خم شد و جای زخم را به دقت وارسی کرد. زخم بسیار عمیقی ایجاد شده بود و ظواهر امر نشان می‌داد که قاتل با قساوت و در عین قدرت مرتکب جنایت شده است.

در داخل آشپزخانه تکه‌های شکسته فنجان و یک قوری دیده می‌شد. اما اثری از بهم‌ریختگی مشاهده نمی‌شد. تکه‌های شکسته فنجان و قوری حکایت از آن داشت که مقتول در حال ریختن چایی بوده که مورد حمله قرار گرفته و به آن طرز دلخراش به قتل رسیده است.

هیچ اثر مشکوکی در صحنه جنایت دیده نمی‌شد، ضمن این که با دستور کمیسر تیم‌های تشخیص هویت مشغول بررسی صحنه جنایت شدند.

کمیسر پس از بازرسی دقیق صحنه جنایت به سراغ شاهدان حادثه رفت. اولین کسی که تحت بازجویی قرار گرفت جک نایت دوست دیرینه مقتول بود. جک نایت که جثه‌ای ورزشکارانه داشت و بسیار ناراحت و غمگین بود و آرام و بی‌صدا می‌گریست به کمیسر گفت: ساعت حدود 4 بعدازظهر بود که به سراغ جان پلاک آمدم. راستش می‌خواستم کمی پول ازش قرض بگیرم. جان برای من بهترین دوست بود. با او از برادر هم نزدیک‌تر بودم. خلاصه وقتی جلوی دفتر شرکت رسیدم دیدم 2 نفر از همکاران او سراسیمه در حال خروج از شرکت هستند.

این دو نفر مایکل داونیس مدیر امور مالی شرکت که گویا خویشاوندی هم با مدیرعامل دارد و جوزف وایت بودند. آنها تا مرا دیدند جا خوردند و بعد هم مایکل داونیس به سرعت گفت متاسفانه حادثه بدی رخ داده است. آنها بعد از کلی مقدمه‌چینی موضوع قتل جان را به من گفتند و بعد هم که خودم موضوع را به پلیس اطلاع دادم.

کمیسر از او پرسید چند سال است که مقتول را می‌شناختی؟

جک نایت جواب داد: حدود 15 سال.

کمیسر چند سوال دیگر از او کرد و سپس به سراغ مایکل داونیس مدیر مالی شرکت رفت.

مایکل که سخت آشفته و سراسیمه به نظر می‌رسید و صدایش آشکارا می‌لرزید به کمیسر گفت: مرگ جان پلاک بسیار رقت‌بار انجام گرفت و مرا بشدت متاثر کرد.

وی افزود: من خواهرزاده مدیرعامل شرکت هستم و حدود یک سال هم هست که در این شرکت کار می‌کنم. در این مدت هم شدیدا به جان دل بستم.

مایکل افزود: شرکت ما همیشه راس ساعت 15 تعطیل می‌شود و امروز هم راس ساعت مقرر کارمندان شرکت را ترک کردند و من هم که تقریبا همیشه تا ساعت 18 یا 19 در اداره می‌مانم چون یک کار حسابرسی داشتم، همان ساعت تعطیلی به خیابان پرنیستون رفتم، البته خیلی زود برگشتم. جان پلاک همیشه از همه دیرتر می‌رفت و قاعدتا تا زمانی که حتی یک مدیر در شرکت بود سر کارش باقی می‌ماند. وقتی برگشتم، در شرکت کاملا باز بود.
فکر نمی‌کردم این حادثه وحشتناک رخ داده است. بی‌خیال وارد شدم و شروع به صدا زدن جان کردم اما جوابی نداد وقتی چشمم به جسد خون‌آلود او در وسط آشپزخانه افتاد ناخودآگاه زانوهایم سست شدند و بر روی زمین نشستم. دقایقی بعد هم روبرتو تونی که پیک موتورسوار ما است رسید. او کاملا خیس شده بود و آب از سر و صورتش سرازیر شده بود. وقتی موضوع را به او گفتم سخت آشفته شد. در همین بین هم دوست صمیمی جان پلاک سر رسید. جک نایت که رابطه رفاقت دیرینه با مقتول داشت با کلانتری تماس گرفت و موضوع را اطلاع داد و یادآور شد که موقع ورود به ساختمام شرکت مردی را دیده در حالی که کیسه‌ای بر دوش داشته و قیافه‌اش شک‌برانگیز بوده از ساختمان خارج شده است.

کمیسر چند سوال از او کرد و سپس به سراغ روبرتو تونی متصدی پیک شرکت رفت. وی که هنوز موهایش خیس بود بارانی خیسش را روی رادیاتور شوفاژ انداخته بود. و قدی بلند و قیافه‌ای تنومند داشت. با صدای نسبتا زمختی به کمیسر گفت: من قبل از ساعت 3 بعدازظهر برای انجام چندین کار از اداره خارج شدم. قرار هم نبود برگردم. اما وقتی تمام کارها را انجام دادم تصمیم گرفتم به شرکت برگردم. در آن ساعت قاعدتا به غیر از مقتول همه شرکت را ترک می‌کردند، البته اکثر اوقات مسوول مالی شرکت مایکل داوس هم در شرکت تا دیروقت کار می‌کرد.

وقتی به جلو شرکت رسیدم با قیافه وحشتناک مایکل مدیر مالی شرکت روبه‌رو شدم. او سخت آشفته بود. بعد هم که ماجرا را برایم تعریف کرد. تا لحظاتی فکر می‌کردم کابوس می‌بینم تا این که دوست صمیمی مقتول جک نایت رسید و بعد هم او پلیس را در جریان گذارد.

کمیسر پس از این که چند سوال دیگر از او کرد. آنچه را که اتفاق افتاده بود یک بار دیگر به دقت مرور کرد و آنگاه دستور دستگیری قاتل را داد. شما خواننده عزیز حدس بزنید قاتل کیست و کمیسر او را از کجا شناخت. کمیسر حداقل سه دلیل داشت اگر ماجرا را به دقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.

حمید موفق‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها