در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اواخر پاییز بود یا اوایل زمستان سال 70 که آن اتفاق رخ داد، به هر حال من 20 بهمنماه دستگیر شدم. فرار کرده بودم به رشت. خانه خالهام آنجا بودم و فکر میکردم کسی مرا پیدا نمیکند. روزهای سخت و پردلهرهای بود. کلافه و سردرگم بودم. نمیدانستم چه بر سر آن پسر آمده. از طرفی وقتی به کارهایی که کرده بود فکر میکردم، حسی از تنفر در وجودم موج میزد. تابستان همان سال وقتی برای امتحانات شهریورماه آماده شدم، سر راهم سبز شد. آنروزها تمام حواسم به درس بود و اینکه آن دو سه تجدیدی را هم نمره بگیرم اما گودرز اعصابم را بهم ریخته بود.
هر روز میآمد جلو و گیر میداد، هر چه هم که بیمحلی میکردم فایدهای نداشت. نمیدانم شماره تلفن خانهمان را چطور پیدا کرده بود. مرتب زنگ میزد. کاری کرده بود که کفر پدر و مادرم هم بالا آمده بود. امتحانات را خراب کردم. مردود شدم. همهاش تقصیر آن مزاحم بود. رفتار والدینم با من تغییر کرد. مرتب سرکوفت میزدند و میگفتند پسرخالهات احسان را ببین امسال رفته دانشگاه، منیره دخترعمه کتایون را نگاه کن معدلش شده 5/19، آنوقت تو خنگ میزنی و رفوزه میشوی.
سرکوفتهای پدر و مادرم یکطرف، مزاحمتهای گودرز هم طرف دیگر؛ واقعا میخواستم خودم را بکشم و خلاص. تلفنهای پسرک که زیادتر شد مادرم به من شک کرد و گفت حتما خودت سر و سری با او داری. هر چه گفتم نه، بهخدا او فقط یک مزاحم است فایدهای نداشت. دو یا سه بار پدرم با کمربند به جانم افتاد و تنم را سیاه و کبود کرد. هر توهینی که میشنیدم و هر کتکی که میخوردم تنفرم از گودرز بیشتر و بیشتر میشد تا جایی که تصمیم گرفتم از او انتقام بگیرم. یک چاقوی ضامندار در جیبم گذاشتم و بالاخره روزی که او دوباره مزاحمم شد، همان اواخر پاییز یا اوایل زمستان، با چاقو زدمش و بعد فرار کردم به رشت.
وقتی دستگیر شدم مرا به کانون اصلاح و تربیت بردند. گودرز زنده بود و خطر بزرگی از بیخ گوشم گذشته بود. مدتی در حبس ماندم. بعد از آزادی روزگارم سیاهتر از پیش شد. مدرسه که دیگر حرفش را نزن. پدرم هم بداخلاق و سختگیرتر شده بود. از زندان رها و در حصر خانگی گرفتار شده بودم. آنقدر فشار روحی و روانی روی من زیاد بود که جدا به فکر خودکشی افتادم اما بعدا پشیمان شدم. به دو دلیل؛ یکی این که جراتش را نداشتم و از خدا میترسیدم و دیگر این که نمیخواستم اجازه بدهم یک مزاحم خیابانی تا این حد مرا به ورطه نابودی بکشاند. پس باید راهی پیدا میکردم که از زندان خانگی نجات پیدا کنم. هر چه با پدر و مادرم صحبت کردم که اسمم را در یک مدرسه شبانه بنویسند گوش نکردند. از برادرم کمک خواستم اما او هم کاری از دستش برنیامد. در نهایت تصمیم گرفتم فرار کنم. گفتم هر چه باداباد، از سیاهی بالاتر که رنگی نیست. یک روز صبح وقتی پدرم سر کار بود و مادرم رفته بود خواهر کوچکم را به مدرسه برساند کمی پول و یک ساک لباس برداشتم و زدم بیرون. تا شب در خیابانها پرسه زدم. گیج و مبهوت بودم. هیچ مسافرخانه و هتلی به من اتاق نمیداد. شب را باید چه کار میکردم؟ به اینجای قضیه فکر نکرده بودم. خواستم برگردم خانهمان اما نتوانستم. از یک تلفن عمومی به زنبرادرم زنگ زدم و از او کمک خواستم. مینا به دادم رسید و نجاتم داد. مرا برد خانه خواهر خودش. شب اول را آنجا ماندم. روز بعد برادرم با پدرم صحبت کرد که اجازه بدهد من به خانه برگردم و مثل بقیه دخترها زندگی عادی داشته باشم اما پدرم گفت حالا که از خانه فرار کرده و آبرویش را بردهام دیگر حق ندارم پایم را آنجا بگذارم. یک هفته خانه برادرم ماندم اما فضای آنجا هم سنگین بود. تصمیم گرفتم بروم رشت.
خاله مینا، همان مادر احسان که 2 سال از من بزرگتر بود و دانشگاه تبریز قبول شده بود، از من پذیرایی کرد. دلداریام داد. سعی کرد مرا آرام کند. گفت هرطور شده پدرم را راضی میکند از لجبازی دست بردارد. حقیقتش به نظر من همه این اتفاقها به خاطر برخورد غلط پدرم بود. اگر او باور میکرد که من هیچ رابطهای با گودرز ندارم هیچ وقت کار به اینجا نمیکشید اما او حاضر به پذیرفتن اشتباهش نبود. خالهام از وقتی شوهرش مرده بود در خانه حصیربافی میکرد تا هم حوصلهاش سر نرود هم کمکخرجش باشد. حصیربافی را از او یاد گرفتم و سرم گرم کار شد. تازه زندگیام داشت آرام میشد که یک روز پدر و مادرم سرزده به رشت آمدند. پدرم شروع به داد و فریاد کرد.
وسایل مرا در یک ساک چپاند، دستم را گرفت و به زور به تهران آورد. چه شده بود که او این طور با خشونت و جبر میخواست مرا به خانه بازگرداند؟ مگر نگفته بود که دیگر نمیخواهد من را ببیند؟ تمام طول راه را به این فکر میکردم. به تهران که رسیدیم ماجرا را فهمیدم. پدرم تصمیم گرفته بود شوهرم بدهد. خواستگارم اسمش افشین بود. زن اولش فوت شده بود و حالا کسی را میخواست که در خانه بشور و بساب کند و دختر 2 سالهاش را نگه دارد. من فقط 19 سال داشتم و اصلا نمیدانستم ازدواج یعنی چه. حالا قرار شده بود از یک بچه هم مراقبت کنم. هر چه گریه کردم، به پای پدرم افتادم، التماس کردم که بگذار به مدرسه بروم و مثل بقیه آدمها زندگی کنم اعتنایی نکرد. گفت دختر که مایه آبروریزی شود باید هر چه زودتر فرستادش خانه شوهر. میگفت یا این کار را باید بکند یا مرا بکشد. گفتم خوب بکش. آن ازدواج هم فرقی با مرگ ندارد برای من.
بالاخره مراسم خواستگاری برگزار شد. پشتبندش هم عقد و عروسی. افشین از صبح تا شب سر کار بود. در یک آهنگری کار میکرد و درآمدش آنقدر بود که کاسه گدایی دست نگیریم. در آن یک ماه اول آنقدر گریه کردم که اشکم خشک شد. دوباره تنفر در ذهنم ریشه دواند. دوباره به فکر انتقام افتادم اما این بار تامل کردم، نمیخواستم کار دست خودم بدهم، به همین خاطر تصمیم گرفتم با افشین صحبت و او را قانع کنم که طلاقم بدهد. گفتم مهریهام را که 14 سکه بهار آزادی بود میبخشم اما افشین مردی نبود که به طلاق تن بدهد. در بنبست گرفتار شده بودم و واقعا هیچ راه چارهای به ذهنم نمیرسید تا این که سراغ یک مشاور رفتم. داستان زندگیام را تعریف کردم و خواستم مرا راهنمایی کند. آن مشاور گفت باید با شوهرم هم صحبت کند. خدا را شکر افشین برای این کار مخالفتی نکرد. او مرد آرام و خوبی بود که اصلا قصد نداشت مرا آزار دهد و در واقع من بودم که نمیتوانستم با این شرایط بسازم. حالا آرزو داشتم درس بخوانم، دانشگاه بروم، برای خودم کاری پیدا کنم و...
رفت و آمدهای ما به دفتر مشاوره تا یک سال ادامه پیدا کرد تا این که بالاخره افشین اجازه داد در یک مدرسه شبانه ادامه تحصیل دهم. حالا هم باید بچهداری میکردم و هم درس میخواندم. سخت بود اما بالاخره توانستم سال سوم ازدواجمان دیپلم بگیرم. نوبت به دانشگاه که رسید شوهرم گفت دیگر حرفش را هم نزن، تا همین جا کافی است. او این اواخر بیکار شده و خیلی عصبی بود. مذاکره و گفتگو فایدهای نداشت. فکر کردم اگر طلاق بگیرم مشکلاتم حل میشود، البته نمیدانستم بعد از جدایی باید چه کار کنم؛ به خانه پدر و برادرم که نمیتوانستم بروم. خاله مینا هم که یک سال قبل سکته کرده و زمینگیر شده بود. پس از مدتی شوهرم در تفرش کار پیدا کرد و تصمیم گرفت ما را ببرد شهر خودش ولی من اصرار کردم که حاضر نیستم از تهران خارج شوم. همین کشمکشها بالاخره به آنجا رسید که باز هم با کمک همان مشاور سابقم افشین حاضر به طلاق شد و پدرم که دید چارهای ندارد مرا به خانه خودش برد. همان سال در کنکور قبول شدم. مامایی میخواندم و رفتار والدینم هم خیلی بهتر شده بود. با این وجود دنبال راهی بودند تا مرا دوباره شوهر بدهند. ترم سوم بودم که پدرم دوباره برایم خواستگار آورد. این بار هم طرف زنمرده بود و 3 بچه قد و نیمقد داشت. یک شب با پدرم صحبت کردم و به او گفتم چرا با دست خودش زندگی مرا آتش میزند؟ سعی کردم خیلی آرام و منطقی با او حرف بزنم، البته زیاد توفیقی حاصل نشد. پدرم عقاید خودش را داشت، میگفت زن مطلقه در معرض آسیب است، باید زودتر فرستادش خانه شوهری دیگر. از مشاورم کمک خواستم اما پدرم راضی نشد نزد او برود. میگفت مگر من دیوانهام که بروم پیش روانشناس. بالاخره آن مرد به خواستگاریام آمد. این بار خودم با جمشید صحبت کردم و گفتم هیچ علاقهای به ازدواج با او ندارم. چند شب با هم بیرون رفتیم و هر بار مفصل برایش حرف زدم. آنقدر گفتم و گفتم تا پا پس کشید و راحت شدم. سال دوم دانشگاه را تمام کرده و ترم تابستانی گرفته بودم که یک روز پس از برگشتن به خانه دیدم خاله مینا و احسان آمدهاند. از دیدن آنها خوشحال شدم. دلم برای خاله خیلی تنگ شده بود. برخلاف تصورم آن دو برای سر زدن به ما راهی تهران نشده بودند. هدف دیگری داشتند. احسان از من خواستگاری کرد. واقعا شوکه شده بودم. توقع هر چیزی را داشتم جز این یک مورد. البته از قضیه خواستگاری ناراحت نبودم. احسان همبازی دوران کودکیام بود و خیلی خوب میشناختمش. بعد از صحبتهای مفصل به پسرخالهام گفتم فعلا میخواهم درسم را تمام کنم، او هم همین را گفت و پیشنهاد داد فقط عقد کنیم و بعدش به عروسی فکر کنیم.
دو ماه بعد مراسم عقدکنان برگزار شد و درست 15 روز بعدش خاله مینا فوت کرد. اولین ضربه روحی بزرگ بعد از روی آوردن خوشبختی به زندگیام را تحمل کردم. تمام تلاشم این بود که احسان را دلداری بدهم و او را از این بحران بیرون بیاورم. آنطور که خودم فکر میکنم در این کار موفق شدم.
دوران عقد من و احسان 2 سال طول کشید و در این مدت از هم دور بودیم تا اینکه او در کارخانهای در زنجان کار پیدا کرد و من هم قبول کردم همراهش بروم. مراسم عروسیمان خیلی مختصر برگزار شد و من با کمترین جهیزیه به خانه اجارهای و کوچکمان رفتم. در همان 6 ماه اول زندگی مشترک من هم در یک مرکز درمانی کار پیدا کردم. هر دومان سر برج پولهایمان را روی هم میریختیم تا بخشی را پسانداز کنیم. درآمدمان خدا را شکر بد نبود، اما از آن مهمتر آرامشی بود که بالاخره بعد از سالهای توفانی و پرآشوب به آن دست یافته بودم. سال سوم عروسیمان، من باردار شدم، آن هم دوقلو؛ هر دو پسر. اسمشان را گذاشتیم کامران و مهران. بعد از آن دیگر نتوانستم سر کار بروم چون نگهداری از بچهها همه وقتم را میگرفت. همین که ناظر قد کشیدن و بزرگ شدن آنها بودم، برایم کافی بود. احسان هم در کارش موفق شد و مدیر یکی از قسمتها شده بود. سال 84 بود که احسان به دفتر کارخانه در تهران منتقل شد و ما با پساندازی که داشتیم توانستیم از بانک مسکن وام بگیریم یک و آپارتمان 45 متری در خیابان قصرالدشت بخریم. هرچند خانه برایمان کوچک بود، اما باز هم آرامش و صمیمیتی که در آن موج میزد، تحمل برخی سختیها را آسان میکرد تا این که همین اسفند پارسال خانهمان را عوض کردیم و یک آپارتمان 60 متری در نواب خریدیم. حالا دوقلوها 6 ساله شدهاند و سال آینده باید به مدرسه بروند. شوهرم هم مردی خوب و اهل زندگی است و مشکلاتم دیگر به پایان رسیده و رابطهام با والدینم هم از همیشه خیلی بهتر شده است.
مرجان لقایی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: