در جایی گفتهاید که مردم توانایی شناخت اثر خوب را دارند، ولی خودشان نمیتوانند انتخاب کنند؛ یعنی معتقدید خود هنرمند یا کارشناس هنری باید نوعی هشیاری در شناساندن آثار هنری به مردم بدهد یا منظورتان بالا بردن سطح سلیقه مردم بوده یا اساسا در همه جای دنیا اینگونه است که مردم برای نزدیک شدن به هنر ناب باید آمادگیهایی داشته باشند؟
آری. من معتقدم درک هنر معاصر صرفا غریزی نیست. چندین هزار سال پیش وقتی بشر اولیه بر در و دیوارهای غار لاسکو طرحهای شگفتانگیز حیوانات را طراحی میکرد، مخاطبانش تعریفی از هنر نداشتند، ولی مفهوم این طراحیها را درک میکردند و راه تسلط بر این حیوانات عظیمالجثه را مییافتند. از آنجا که در قرن بیست و یکم، محیط زیست و عوامل ارتباطی و حتی روابط عاطفی انسانها به کلی دگرگون شده و تحت تاثیر شرایط زندگی صنعتی قرار گرفته، انسان باید از ورای این لایههای ضخیم تعابیر و معانی که خودساخته اوست، به اصلش یعنی هشیاری و آگاهی غریزی و مهمتر از همه به حسهای خودش بازگردد، بنابراین وقتی مقابل یک اثر هنری قرار میگیریم، ناچار باید تاریخ هنر را مرور کرده و دگرگونیها و سیر تحولات آن را شناخته باشیم.
در غرب به دلیل داشتن سابقه تاریخی نقاشی یا سادهتر بگویم فرهنگ نقاشی، مخاطبان اصلحتری وجود دارند. با این همه میبینیم با فاصله زمانی زیادی از نقاشان همعصر خود، تغییر و تحول هنر نقاشی را تعقیب میکنند. همانطور که این مخاطبان با امپرسیونیستها ضدیت کردند و جنجال به راه انداختند، پس از مرگ نقاشان امپرسیونیست مخاطبان به ارزش کارشان پی بردند. تاریخ هنر از این نمونهها بسیار دارد. نتیجه میگیریم نزدیک شدن مردم به هنر نو و درک آثار هنری الزاما به گذشت زمان احتیاج دارد.
در بسیاری از تابلوهای شما مانند طغیان کویر بازتابی عمیقا سوررئال و رویاگونه از مناظر آشنای سرزمین ایران وجود دارد و این که نگاه رنگی سرشار از درخشندگی و تابندگی بر پر وسعتترین جغرافیای ایران دارید که همواره غلبه روشنایی بر تیرگی طبق عقاید مانی و ایران باستان و نظر به فرهنگ عرفانی ما را در آن فضاهای اسرارآمیز تداعی میکند. چرا با وجود آن که سالهای زیادی را در خارج از ایران به سر بردهاید این ذهنیت را در ترسیم فضاهای ایرانی همواره با خود داشتهاید؟
ابزار بیان من ، رنگها و طرحها هستند و به همین دلیل هرگز نخواسته یا نتوانستهام نقاشی تدریس کنم. چرا که جهان هستی را از دیدگاه خودم میبینم و نقاشیهایم تصویرگر این نگاه است که مجموعهای است از تجربیات حافظه تاریخی و تجربیات ذهنی و عاطفیام. گرچه سهم تجربیات حافظه تاریخیام که بر تاریخ و فرهنگ چند هزار سالهمان تکیه دارد، از بقیه بیشتر است. در سالهایی که به عنوان دانشجو در فرانسه تحصیل میکردم و بعد در سالهایی که به عنوان نقاش در آن کشور اقامت داشته و دارم، همیشه از نوع نگاه مردمان آن به هنر لذت بردهام. سطح فرهنگ عمومی این مردمان در مقایسه با دیگر کشورها مانند آمریکا، بسیار بالاست. به هنر نقاشی اهمیت میدهند و نمایشگاههایی که از هنرمندانشان برگزار میکنند، بسیار مجلل و در عین حال آموزنده است. در زمینه اطلاعرسانی فرهنگ هم بسیار قوی هستند. در مدارس ابتدایی بازدید از موزهها اجباری است.
در کارنامه هنری شما که به دوره یخبندان معروف است، کارهایتان همواره تلالوهایی را که در بقیه کارها جریان دارد، منعکس میکند. جالبتر این که آن تاشهای درخشان را در تابلوی «یخزار یزد» در حال و هوای سوررئالیستی میبینیم که در عین حال به حزنی اکسپرسیونیستی نیز نزدیک میشود. میخواهیم بدانیم این گرهخوردگی اندوه اجتماعی و شخصی چه نسبتی با این نقشمایهها پیدا کرده است؟
خیلی دلم میخواست بدانید من از چارچوب سبکها گریزانم و فکر میکنم شاید بهتر بود برای احساس اثری مثل <یخزار یزد> که اشارهای مستقیم به شهر کویری دارد، به دور از این قالبها حرف بزنیم. چگونه است که کویر یخ میبندد؟ چرا یزد و چرا این دیوارهای شیشهای متعلق به یزد هستند، نه شهر دیگری در ایران؟ برای من رنگ سبز مایل به فیروزهای دیوارهای یخ بسته یادآور رنگ شیشهای خاص یزد هستند چون پیشترها، ظروفشان را به این رنگ میساختند.
در آثار بسیار معدود شیشهای که از دوره هخامنشیان به جای مانده، این رنگ را به کار بردهاند. یزد همیشه با ناهماهنگی خصوصیات اقلیمیاش، سخت مبارزه کرده و بادگیرهای شگفتی را بر بامهای منازل خود برافراشته است تا با وجود گرمای طاقتفرسای کویر، هوای خنک را به درون خانهها بیاورد. مبارزه انسان ناشی از گرهخوردگی یا خمودگی روحیه او نیست، تعالی اوست برای رسیدن به هدفش.
من احساس میکنم در تابلوی «به زلالی یک عشق» که درباره آن هم چیزهای قشنگی گفتهاید، گلهای همیشگی نقاشیهایتان این بار نقش عروس و دامادی را ایفا میکنند که در مرکز تابلو درخشندگی مضاعفی یافتهاند و انگار هم ملکوتی و هم زمینیاند و دارند از میان موتیفها و نمادهای آشنای ایرانی عبور میکنند. گویی برای ذهنیت هنرمند دلگرمی ایجاد میکنند. شما در این باره چه نظری دارید؟
به زلالی یک عشق، نهتنها دلگرمی من نیست، بلکه اتکای من است به آنچه ایمان دارم؛ یعنی این جهان هستی، همین انسانی که این جهان هستی را از عشق خودش سرشار کرده است. گرچه لحنی را که به کار بردهام عاشقانه یا دوستانه و حتی خصوصی است، ولی چیزی از استحکام آن نکاسته است تا به دلگرمی تعبیر شود. همه عناصر در تعادلند و تعادل، اصل آفرینش است تا در نظم کیهانی قرار گیرد.
در راستای ظرافتی که در این تابلو و شاید بسیاری از کارهای دیگرتان قابل توصیف است، موجودیت روح زنانه یا نگاه یا بیان زنانه را در خلق تابلوهایتان میپذیرید یا خیر؟ و آیا در کل از این دستهبندی دفاع میکنید؟
تاریخ هنر، زن سراغ ندارد. فقط از اواخر قرن 19 برت مورتیزو بود که با امپرسیونیستها همدوره بود و بعد از اوایل قرن 20 نقاشان زن آمدند. اعتقاد من این است که ظرافت جزو ارزشهای کار است نه نقطهای منفی. شاید طرز تلقی این باشد که نگاه زنانه یعنی نگاه بیقدرت ...
ولی منظور از نگاه زنانه نگاه بیقدرت یا منفی نیست و در بسیاری از مواقع برخوردی حساس، اسرارآمیز و جزئینگر با کار است و این ابدا به معنای رد کردن این نگاه در بین مردان نیست.
ببینید شاید بیشتر مواقع این طور بوده که مثلا وقتی درباره یک مجسمهساز زن صحبت میشود،خیلیها فکر میکنند کار قدرت کافی ندارد، در حالی که یکی از بزرگترین مجسمهسازان عصر حاضر زن بود. ظرافت و خشونت صفاتی هستند که روبهروی هم قرار میگیرند. خشونت به طور قطع مردانه نیست و ظرافت به طور قطع زنانه نیست. نگاهی که نکتهسنج است، وقتی حرفی میزند که با خشونت نیست، میتواند کار هرکسی باشد. مانند امپرسیونیستها که از زوایای بسیار ظریف نگاه میکنند. در هرحال من در مقابل این دیدگاه بسیار مقاومت میکنم. خصوصیت زنانه فقط ظرافت نیست. زمینی بودنش است و زمینی بودن عیب نیست.
با توجه به این که بیشتر همنسلان شما در آن دورهها در حال الهام یا تقلید از سبکهای غربی و بویژه هنر فرانسه بودند، شما چطور با این مساله کنار آمدید؟ هرچند که حشر و نشر با بزرگانی مانند دالی و علاقهای که شما به نگرش و آثار او داشتهاید، قطعا بدون تاثیر نبوده است. این نکته نیز واضح است که از سویی تحصیل در فرانسه و ملاقات با مشاهیر ادب و هنر دنیا پایههای آکادمیک و معنوی هنر را برایتان محکم کرده و استیلای حال و هوای عمیق فرهنگ ایرانی در کارهایتان ردپاهایی از تکرار را بیرنگ کرده است.
ملاقاتهای من با بزرگان غرب در حد یک دیدار بوده است. گرچه با سالوادور دالی، دیدارهای زیادی داشتهام. برای شخصیت عجیب و غیرقابل تصور او تحسین زیادی قائل بودم و هستم و معتقدم که <مسیح مصلوب> او یکی از شاهکارهای تمام دوران نقاشی است. راستش را بخواهید من هرگز جرات نکردم به چیزی جدا از آنچه هستم، با تمام ضعفها و توانهایم فکر کنم. با این همه من ترجیحهای خودم را داشتم و حفظ کردهام. در مقایسههاست که بیشتر به آن پایبند شدهام. آنچه ترجیح میدهم، تاریخ پرشکوه ایران و بزرگان شعر و ادب فارسی هستند. چرا از کسانی تاثیر نگیرم که در وجودم ریشه دواندهاند و حداقل ما از یک بافت فرهنگی هستیم. ساده بگویم برای آن که بتوانم در پیله خودم رشد کنم، باید از آنچه در درونم ذخیره دارم، بهره بگیرم. از بزرگان فرهنگ و ادب معاصر ایران و آنانی که از نزدیک میشناختمشان بسیار آموخته و تاثیر پذیرفتهام. مانند استاد پورداوود، استاد پرویز ناتل خانلری، احمد شاملو، معینی کرمانشاهی، عباس کیارستمی، داریوش مهرجویی و بیژن مفید.
پروانه توکلی
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)