دوستی میان سوسو و آقای وان عجیب و در عین حال کمی رعبانگیز بود. اگر سوسو نبود ما اصلا آقای وان را نمیشناختیم چون ارتباطی با همسایههایمان نداشتیم.
ساختمان ما قدیمی و بسیار بزرگ بود و به نظر میرسید که افراد ساختمان خیلی راغب نیستند که ارتباط نزدیک و دوستانهای با هم داشته باشند، اما حسنش این بود که اتاقهایش مرتب و اجاره بهای آنها مناسب بودند. در ضمن چشمانداز بینظیری به رودخانه و پارک انتهای خیابان داشت. در همانجا بود که با آقای وان آشنا شدیم. بعدازظهر یک روز تعطیل من و خواهرم سوسو را برای گردش به آنجا برده بودیم. گاهی اوقات قایقها کنار اسکله توقف میکردند. سوسو از این هیولاها میترسید و از آنها فاصله میگرفت. یکی از روزهای مطبوع اواخر نوامبر بود. چیزی نمانده بود که سطح رودخانهها یخ بزند. باد سردی میوزید و خواب زمستانی پارک متروک را در خود فرو میبرد.
سوسو در سبزهها مشغول بازی بود. آن روز برخلاف همیشه دوست داشت نزدیک رودخانه برود و ما را نیز به آن سمت بکشاند. در جاده کنار رودخانه مردی مسن را دیدیم که روی صندلی چرخدار آهنی عجیب و غریبی، با پوشش مخملی، نشسته بود. طوری مینمود که انگار روی تخت پادشاهی نشسته. لباسش ژنده و پارهپوره بود.
در نهایت حیرت متوجه شدیم که وجود او در کنار رودخانه سوسو را به آنجا کشانده است. سوسو میومیو کرد و او دست نوازش به سرش کشید. بعد با لهجه خاصی گفت: گربه شما مرا میشناسد. آخه من هم در زندگی قبلیام گربه بودم!
نگاه پرمعنایی به گرترود انداختم، اما او برخلاف من تعجب نکرده بود و به حرفهای آن مرد گوش میداد. او اصلا آدم دلچسبی به نظر نمیرسید. چانهاش نوک تیز، گوشهایش دراز و چشمانش بسیار ریز بود و لبخندی زننده بر لب داشت. با این حال سوسو بسیار به او علاقهمند شده بود. آقای وان هم مدام او را نوازش میکرد. آن دو دوستان عجیب و غریبی بودند. سوسو با آن موهای براق و نرم و آقای وان با آن بارانی کهنه بیدزده و آن رواندازی که روی زانوهایش انداخته بود.
آقای وان، فرانک را که همراه او بود و صندلی چرخدارش را هدایت میکرد به ما معرفی کرد و گفت چند روز پیش به یکی از واحدهای ساختمان ما در همان طبقهای که ما ساکن بودیم اسبابکشی کردهاند.
بالاخره ما متوجه نشدیم مردی که همراه آقای وان بود، لال است یا این که حوصله حرف زدن ندارد. سرش گرد و قلمبه و گردنش کوتاه بود. بیآن که حرفی بزند بد اخم و عبوس پشت صندلی چرخدار ایستاده بود و گهگاه حالتی غیردوستانه در چشمانش برق میزد. وقتی به خانه برگشتیم خواهرم پرسید: نظرت درباره همسایه جدیدمان چیست؟
به حالت کنایه گفتم: گربهها در حالت عادی دوستداشتنیتر از زمانی هستند که در روح آدمها حلول میکنند.
گرترود با لحنی که حاکی از خوش قلبیش بود گفت: اما به نظر من او واقعا آدم جالبی است.
چند روز بعد پس از صرف شام مشغول نوشیدن قهوه بودیم. سوسو زیر نور آباژور خودش را تمیز میکرد. ما نیز از کار او که به دقت انجامش میداد لذت میبردیم. ناگهان صدایی آهنگین از خودش درآورد که تا آن شب نشنیده بودیم. او پرید و یکراست به سمت در رفت. همانجا پشت در نشست و گوشهایش را تیز کرد. ولی ما اصلا صدایی نمیشنیدیم. بعد از دو دقیقه زنگ در به صدا درآمد. در را باز کردم. از دیدن هر کسی خوشحال میشدم مگر آقای وان که روی صندلیاش پشت در بود. سوسو کاری کرد که تا آن موقع نکرده بود: پرید بالا و خود را در آغوش آقای وان انداخت. او نیز بعد از این که دستی زیر گردنش کشید و نوازشش کرد تازه متوجه من شد و گفت: شب بخیر.
داشتم اسباب و اثاثیهام را مرتب میکردم، چیزی پیدا کردم که گفتم بد نیست آن را به شما هدیه کنم.
با چهرهای پرتکلف تابلوی قاب شدهای را به من داد. به سختی صندلی پرهیبتش را در آستانه در چرخاند و وارد شد.
چطور میخواهید به تنهایی با این صندلی برگردید؟ احتمالا پنجاه کیلویی وزن دارد.
اما چیز معرکهای است، یک کار هنری واقعی! بعد با مهربانی دستی به دستههای صندلیش کشید.
گرترود برخاست و یک فنجان قهوه برای او ریخت. آقای وان گفت: ای کاش میشد شما به فرانک، منظورم همان ابلهی است که از من مراقبت میکند، قهوه دمکردن یاد میدادید. آنقدر بدمزه درست میکند که فکرش را هم نمیتوانید بکنید. من قهوه را غلیظ و با کمی شکر دوست دارم، اما این مردک بلد نیست. اگر بدون او از پس کارهایم برمیآمدم ردش میکردم برود.
سوسو خودش را به سینه آقای وان کشید. آقای وان که احساس خوبی داشت لبخند ملایمی زد.
با کنایه به او گفتم: شما با نیروی مغناطیسی روی همه گربهها تاثیر میگذارید؟
در حالی که پشت گردن سوسو را نوازش میکرد جواب داد: این یک امر عادی است. من میتوانم افکارتان را بخوانم. شما هم میتوانید. هیچ میدانید گربهها هم میتوانند افکار آدمها را بخوانند؟ مثلا وقتی شما به سمت یخچال میروید تا آب بخورید گربهتان از جایش تکان نمیخورد اما به محض این که میروید برایش غذا بیاورید فورا بلند میشود و دنبال شما راه میافتد. حتی مواقعی که خوابآلود است امواج ذهنیش به شما القاء میشود.
گرترود گفت: چیزهایی که میگویید واقعیت دارد؟
آقای وان گفت: معلوم است که واقعیت دارد. هر چه که میگویم واقعیت دارد. گربهها خیلی بیشتر از ما آدمها میدانند. نه تنها میتوانند افکار آدم را بخوانند، بلکه حتی افکار خودشان را هم به آدم القاء میکنند. آنها از بعضی اتفاقاتی که قرار است در آینده نزدیک بیفتد باخبرند.
بعد خواهرم گفت: حق با شماست. امشب قبل از این که شما زنگ بزنید سوسو میدانست که شما قرار است اینجا بیایید.
آقای وان در ادامه گفت: معلوم است که حق با من است. همیشه حق با من است. مادربزرگم گربهای داشت که خیلی به آن علاقه داشت. حتی وقتی مادربزرگ مرد هر شب میآمد تا مادربزرگ او را نوازش کند. هر شب جلوی صندلی راحتی مادربزرگ نشسته بود و خودش را کش و قوس میداد، در حالی که صندلی خالی بود و از مادربزرگ خبری نبود. هرشب سر ساعت هشت و نیم حیوان جلوی صندلی نشسته بود.
از آن به بعد اسم آقای وان را گذاشتیم «روح مادربزرگ». چند بار در هفته راس ساعت هشت و نیم به ما سر میزد، دلیل آمدنش را هم علاقه شدید به سوسو عنوان میکرد.
سوسو هم هر بار با دیدن او به وجد میآمد. علیرغم اصرارهای گرترود او هر بار که میآمد خیلی پیش ما نمیماند و من از این بابت خوشحال بودم.
از تابلوی کوچکی که به ما هدیه کرده بود خیلی خوشم نیامد. تصویر سه مرد نجیبزاده و یک زن بود که گربهای در کنارش با غرور دمش را بالا گرفته بود. اما به خاطر خواهرم تابلو را در آشپزخانه بالای سینک ظرفشویی آویزان کردم.
گرترود که در کتابخانه کار میکند یک روز هیجانزده به خانه آمد و گفت متوجه امضایی روی گوشه تابلو شده و بعد از بررسی و پرس و جو در کتابخانه متوجه شده که امضا، مربوط به هنرمند معروفی به نام آگوست ادوارد است و این که قدمت تابلو بیش از 100 سال است و ارزش فوقالعادهای دارد. اما من باور نکردم، با این وجود به خاطر اصرار خواهرم تابلو را نزد یکعتیقهفروش بردم. او گفت که این تابلو یک اثر هنری باارزش است و حدود 10 هزار دلار میارزد. گرترود گفت: وقتی او میگوید 10 هزار دلار لابد 20هزار دلار میارزد. ما باید این تابلو را به آقای وان برگردانیم. یقینا خودش هم نمیداند که چه هدیه گرانبهایی به ما داده است.
در جواب گرترود گفتم: آره، شاید بتواند با فروش آن تغییری در زندگیاش دهد و لااقل صندلی چرخدار مناسبی بخرد.
درست ساعت 30/8 شب بود که سوسو شروع کرد به درآوردن صداهای آهنگین و حرکات رقص. گفتم: الان است که «روح مادربزرگ» بیاید و درست چند لحظه بعد زنگ در به صدا درآمد.
تا گرترود قهوهای برای آقای وان آماده کند شروع به صحبت کردم و گفتم: آقای وان، ما متوجه شدهایم تابلویی که به ما هدیه کردهاید بسیار قیمتی است. بنابراین تصمیم گرفتیم آن را به شما برگردانیم.
البته که تابلوی باارزشی است اگر چنین نبود آن را به شما هدیه نمیکردم.
پس در عتیقهجات سررشته دارید!
من وسایل باارزشی دارم که میلیونها دلار قیمت دارند. به این ترتیب واجب شد که فردا به منزل من بیایید و گنجینه باارزش مرا ببینید. فرانک ابله را رد میکنم که برود، آن وقت با خیال آسوده میتوانیم دور هم قهوهای بنوشیم. ولی قول بدهید که سوسوی عزیز را هم با خود بیاورید.
سوسو طوری نگاه میکرد که انگار همه حرفهای او را میفهمد. گرترود گفت: حتما سوسو هم خوشحال میشود. چون معمولا تمام زمستان را از خانه بیرون نمیرود.
آقای وان با حالتی آمرانه رو به ما کرد و گفت: یک پلیور گرم به او بپوشانید و به پارک بیاوریدش.
از لحنش تعجب کردم. ادامه داد: من شبها یک پتوی کلفت دور خودم میپیچم و به پارک میروم. این کار جلوی بیخوابیام را میگیرد.
با او مخالفت کردم و گفتم: اما سوسو مشکل بیخوابی ندارد. او روزی 12 ساعت میخوابد.
چشمان آقای وان از خشم و ناراحتی برقی زد و گفت: شما اشتباه میکنید، گربهها هرگز نمیخوابند. شما فکر میکنید آنها میخوابند. اما حقیقت این است که گربهها بیخوابترین مخلوقات هستند و این تنها یکی از ویژگیهای شگفتآنگیز آنهاست.
بعد از این که آقای وان منزل ما را ترک کرد به گرترود گفتم: من فکر میکنم که او عقل درست و حسابی ندارد.
نه بابا، او فقط کمی با آدمهای عادی فرق دارد.
اگر یک میلیون دلار عتیقه در خانهاش دارد که البته من شک دارم پس چرا در ساختمان بهتری زندگی نمیکند؟ یا چرا یک صندلی چرخدار برای خودش نمیخرد که راحتتر بتواند با آن جابهجا شود؟
خب، برای این که خسیس است.
این چرندیاتی که درباره گربهها میگوید چی؟
من که تمام حرفهایش را باور میکنم.
این آدم ابلهی که با او زندگی میکند کیست؟ خدمتکارش است یا پرستارش یا چیز دیگر؟
من او را چند بار در آسانسور دیدهام، اما او هیچوقت حرف نمیزند. حتی یک کلمه! انگار هیچ شخصیتی ندارد. آقای وان مثل یک برده با او رفتار میکند. شاید بهتر باشد هرگز پیش آنها نرویم. همه چیز این پیرمرد عجیب و غریب است.
با این وجود هر دو به دیدن آقای وان رفتیم. خانهاش مبله و پر از وسایل خردهریز بود. آقای وان با حالتی آمرانه به خدمتکارش گفت: وسایل را مرتب کن تا خانمها بنشینند. فرانک هم غرغرکنان دستی به سروروی آنجا کشید.
سپس آقای وان پرخاشکنان به او گفت: حالا برو و گورت را گم کن و با حالتی تحقیرآمیز اسکناسی یک دلاری مچاله شدهای را به طرفش پرت کرد. آدم استخوان را اینطوری جلوی سگ پرت نمیکند. ما مشغول نوشیدن قهوه شدیم و سوسو سفر اکتشافیاش را در خانهای که برایش بیگانه بود شروع کرد. بعد آقای وان که صندلی چرخدارش را از میان ریخت و پاشها عبور میداد، وسایل قیمتیاش را به ما نشان داد.
این اشیاء قطعا برای او وسایل باارزشی محسوب میشدند اما به نظر من آنها تنها بقایای گرد و خاکگرفتهای بود از دورانی مرده.
ادامه دارد...