در جستجوی خوشبختی

پرونده ماجرا مکان: تهران زمان: 1374 شخصیت‌ها: قادر و: زندانی سابق سامیه: خواهر قادر یحیی و جمشید: دوستان ناباب‌ فرزانه: همسر قادر مریم: دختر قادر یونس: شوهر سامیه
کد خبر: ۱۸۴۳۴۱

ما سه نفر بودیم. بهمان می‌گفتند سه تفنگدار. اول صبح می‌رفتیم سر کوچه و تا آخر شب همانجا دو زانو می‌نشستیم، تخمه می‌شکستیم، سیگار می‌کشیدیم، زنجیر می‌چرخاندیم و اگر پایش می‌افتاد دعوا می‌کردیم. غروب روز 18 مهر سال 76 بود که جمشید بی‌دلیل به پسری که تازه به محل‌مان آمده بود گیر داد. گفت: «هی! چرا چپ چپ نگاه می‌کنی؟» پسر جا خورد: «من؟ چپ چپ؟» جمشید کف‌گرگی اول را گذاشت وسط پیشانی‌اش. بعد نوبت من رسید که خودی نشان بدهم. حقیقتش هر سه‌مان مشروب خورده بودیم و اصلا حواس‌مان به کارهایمان نبود. دعوا وقتی بالا گرفت که برادر آن پسر از راه رسید. چاقوهایمان را در آوردیم. خون، زخم و ... وقتی به خودمان آمدیم که آن پسر مرده و برادرش در بیمارستان بود.

جمشید قتل را گردن گرفت یعنی چاره‌ای نداشت. شاهدان هم گفته بودند کار خودش بوده. من و یحیی هم به حبس محکوم شدیم. سهم من 5 سال بود. بعد از آزادی دوباره علافی‌ام شروع شد. فقط جایم را عوض کردم. حالا کوچه جدیدی پیدا کرده بودم و دوستان تازه‌ای. انگار این نوع زندگی پیشانی‌نویس من بود. از 15‌سالگی که ترک تحصیل کردم تا زمان سربازی و بعد از پایان خدمت تا زمان زندان همین کار را کرده بودم و حالا هم برگشته بودم به روال سابق. منتظر بودم یحیی هم آزاد شود و سه تفنگدار بشود دو تفنگدار، اما هیچ وقت این اتفاق نیفتاد. پدر یحیی بعد از آزادی پسرش دست او را گرفت و برد محله دیگری. خبرش به گوشم رسید که منع‌اش کرده از ولگردی و گفته: «یک کلام باید بچسبی به کار.» پدر یحیی مغازه‌دار بود. بوتیک داشت. به گمانم در خیابان جمهوری. فکر کردم یحیی هم از دست رفت. شد بچه مثبت و دیگر باید فاتحه‌اش را خواند. نگو داشتم فاتحه خودم را می‌خواندم و خبر نداشتم. چه می‌دانستم حشیش چه می‌کند با آدم. می‌کشیدم به خاطر حالش. به خاطر نشئگی‌اش. پدرم هم که خدا پدرش را بیامرزد تا وقتی بساط منقلش به راه بود دنیا را آب می‌برد، او از جایش جنب نمی‌خورد. شده بود 26 سالم. آس و پاس. آسمان جل. بچه‌های محل هر کدام‌شان کسی شده بودند برای خودشان و من همان خانه خرابی بودم که بودم.

در محله‌مان دختری بود، فاطمه نام. سنش 6 یا 7 سال کمتر از من بود. هر روز به دانشکده که می‌رفت و می‌آ‌مد، می‌دیدمش. خوشم آمده بود از او. چند بار جلو رفتم تا سر صحبت را باز کنم، اما اعتنایی نکرد تا این که پدرش آمد سروقتم. کم نیاوردم. شاخ و شانه کشیدم و سر آخر گفتم: «اصلا می‌خواهم بگیرمش.» یعنی ازدواج کنم با او. پدر فاطمه این را که شنید آتش گرفت، گفت: «چی؟ تو؟ توی چاقوکش، عملی که معلوم نیست پدرت چه کاره است و مادرت کیه؟» این جمله مرا هم آتش زد، داد کشیدم: «هر چی می‌خواهی به خودم بگو چه کار داری با مادرم.»
مادرم فوت شده بود، خودکشی کرده بود. سال‌ها قبل. همان موقع که 15 سال داشتم. بعد از مرگ او بود که ترک تحصیل کردم. زن زحمتکش و مهربانی بود، اما طاقتش طاق شده بود. تا کی باید می‌سوخت و می‌ساخت. شوهر معتاد، بی‌پول. جای کمربند روی سر و صورت و کمرش. این شد که خودش را کشت. سم خورد.

چند نفری جلو‌ آمدند تا دعوا را تمام کنند. آرام که شدم تازه به فکر انتقام افتادم مگر که بود آن مردک که به من توهین کرد باید حقش را کف دستش می‌گذاشتم. آن شب را با همین فکر تا صبح سر کردم. آفتاب زده بود که پشیمان شدم. پدر فاطمه حق داشت. مگر من چه داشتم جز یک سابقه سیاه. از بی‌غیرتی خودم بود که آن‌طور تحقیر شدم. مگر من چه کم داشتم از یحیی که حالا سر به راه شده بود. چاقو نمی‌گذاشت در جیبش و سیگار را گذاشته بود کنار. من هم باید آدم می‌شدم. حالا پدرم معتاد بود که بود. خودم باید جربزه نشان می‌دادم. صبح پاشنه کفشم را ورکشیدم. یا علی گفتم و افتادم دنبال کار. به این امید که کسی بشوم برای خودم و از فاطمه خواستگاری کنم، اما کسی به من کار نمی‌داد اصلا کاری بلد نبودم. 6 ماه این در و آن در زدم، اما انگار کسی حالی‌اش نمی‌شد که من عاشق شده‌ام. خواستم بروم مغازه پدر یحیی، اما نتوانستم. گفتم برای او بد می‌شود.
خواستم بروم سراغ عمویم، نشد. گفتم مثل دفعه آخری که آمد خانه‌مان و هر چه ناسزا بلد بود بار پدرم کرد، من را به فحش می‌گیرد و می‌گوید: «تو و پدرت آبروی همه‌مان را برده‌اید.» گفتم بروم سراغ خواهرم که با شوهرش رفته بود اصفهان، اما فکر کردم او را هم به دردسر می‌اندازم. انگار روی پیشانی من نوشته شده بود جایم همان سر کوچه است. بالاخره هم برگشتم همانجا. در روزهایی که غافل بودم پدر فاطمه خانه‌شان را عوض کرده و از آن محل رفته بود. من هم قولی که به خودم دادم یادم رفت. دوباره تخمه و زنجیر و حشیش. اما باز هم یک شب که تا صبح خوابم نبرد، از درد استخوان، به فکر فرو رفتم. آن روز با یکی گلاویز شده بودم و طرف که ظاهرا ورزشکار بود تا جا داشتم کتکم زد. پیش خودم فکر کردم دیگر وقتش است آدم شوم. عهد کردم که زیر عهدم نزنم و فردا صبح دوباره شال و کلاه کردم و افتادم دنبال کار.

یک هفته، دوهفته، یک‌ماه، دوماه، سه‌ماه و بالاخره کار پیدا کردم. در یک ساندویچی. حقوقم خوب یادم است 40 هزار تومان بود از بخور و نمیر هم کمتر. اما خدا را شکر لااقل از علافی و مواد دور شده بودم. 8 ماه آنجا کار کردم تا اخراجم کردند. هیچ دلیلی نداشتند. ظاهرا رسم‌شان این بود که عذر کارگران را سر سال نشده می‌خواستند. در آن 8 ماه پیتزا زنی را یاد گرفته بودم برای همین زیاد بی‌کار نماندم و به یک پیتزا فروشی بزرگ‌تر رفتم و حقوقم هم بیشتر شد. تازه در آنجا کارم را شروع کرده بودم که خواهرم از اصفهان به تهران آمد. چشم‌هایش سرخ بود و صورتش کبود. گفتم چی‌شده گفت: شوهرش کتکش زده است. گفت: «یونس دستش خیلی سنگین است. هر بار که می‌زند، دو هفته جایش می‌ماند» فهمیدم یک‌بار هم دست خواهرم را شکسته. عصبانی شدم. خونم به جو‌ش آمد. بلند شدم یک راست بروم ترمینال و بعد اصفهان تا حق یونس را بگذارم کف دستش اما سامیه مانع‌ام شد. گفت: «کاری به کارش نداشته باش. آمده‌ام طلاق را بگیرم. مهرم حلال جانم آزاد».

پدرم این جمله را که شنید بالاخره لب‌هایش را جنباند: «دیگر نشنوم از این مزخرفات بگویی. کتک زده که زده مرد است. نمی‌شود که زن با هر تق‌وتوقی قهر کند و طلاق بگیرد». سامیه گریه‌اش گرفت. دلیل این حرف پدرم را می‌دانستم. دنبال نان‌خور اضافه نمی‌گشت. نمی‌‌خواست خرج و مخارج سامیه هم بیفتد روی دوشش. همین طوری هم برای تریاک پول کم می‌آورد. احساس می‌کردم باری سنگین گذاشته‌اند روی کولم. باید از خواهرم مراقبت می‌کردم. آن‌شب یواشکی به سامیه گفتم تو دادخواست طلاق را بده، بقیه‌اش با من.

با صاحبکارم صحبت کردم حقوقم را ببرد بالا اما قبول نکرد. بار دیگر درمانده شده بودم. روز دادگاه بالاخره فرا رسید. یونس پایش را در یک کفش کرد و گفت طلاق نمی‌دهم. دادگاه و رفت و آمد‌هایش خیلی وقتم را می‌گرفت و بالاخره کار به جایی کشید که از پیتزا فروشی اخراج شدم. این بار فکر تازه‌ای به سرم زد یک موتور قسطی خریدم و افتادم به مسافرکشی در بازار. برای گرفتن یک مسافر باید با هزار نفر دهان‌به‌دهان می‌شدم و صدایم را بالا می‌بردم.
اعصابم به‌هم می‌ریخت اما چاره‌ای نداشتم. بعد از مدتی بعدازظهرها در یک رستوران به عنوان پیک موتوری کار گرفتم، اما هنوز هم مشکل مالی داشتم و باید قسط موتور را می‌دادم. یک سال با سختی گذشت. موهایم تک‌وتوک سفید شده و زیر چشم‌هایم گود افتاده بود. یونس بالاخره بعد از کلی اذیت کردن من و سامیه راضی شد طلاق بدهد. تصمیم گرفته بود با دخترخاله‌ خودش ازدواج کند و در واقع می‌خواست زودتر به هدفش برسد. بعد از طلاق، سامیه هم افتاد دنبال کار به عنوان آبدارچی یک شرکت خصوصی استخدام شد. حقوق خواهرم باعث می‌شد من بتوانم نفس راحتی بکشم. شروع کردم به پس‌انداز کردن پول‌هایم. حالا می‌خواستم یک قدم دیگر به جلو بردارم. می‌خواستم ازدواج کنم. خواهر شوهر همکار سامیه بهترین گزینه‌ای بود که خواهرم پیشنهاد کرد.
مراسم خواستگاری و عقد چنان زود برگزار شد که اصلا نفهمیدم چه شد. فرزانه دختر خوبی بود و اهل زندگی.
وجود او مرا دلگرم‌تر می‌کرد. پدر فرزانه مبلغی پول به جای مهریه به ما داد و من هم خودم با فروش موتور و پول‌هایی که در بانک داشتم پیش قسط یک پیکان را جور کردم و ماشین خریدم. با مسافرکشی روزگار را می‌گذراندم و همچنان در خانه پدرم زندگی می‌کردم تا این‌که یک‌سال بعد از عقد، او فوت شد. سال بعدش هم من و فرزانه عروسی کردیم در همان خانه پدری با سامیه زندگی می‌کردیم و همین که مجبور نبودیم اجاره خانه بدهیم کلی جلو افتاده بودیم. با این وجود هر چقدر تلاش کردم به جای مسافرکشی کار بهتری پیدا کنم دستم جایی‌ بند نشد. هر شغلی که بود همان کارگری ساده بود که برایم مناسب نبود. خدا را شکر از ماشین خوب پول در‌‌می‌آوردم آن‌قدر که یک سال بعد از عروسی‌‌مان وقتی دخترم مریم به دنیا آمد، مشکل زیادی برای تامین مخارجش نداشتم. حالا مسافرکشی به پیشانی نویس من تبدیل شده بود، اما ناراضی نبودم و به این کار ادامه می‌دادم تا این‌که پارسال ماشینم را عوض کردم. یک پراید صفر خریدم و آن را به تاکسی، همان مسافرکش‌های خطی، تبدیل کردم. الان هم با همین ماشین کار می‌کنم و هر چند پولدار نیستم اما در کنار همسرم، خواهرم و مریم احساس خوشبختی می‌کنم. احساسی که یک عمر دنبالش می‌گشتم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها