نادر جان، اگه ما شانس داشتیم و این بچهها همین چار خطی رو که زیر تلگرافخونه مینوشتیم میخوندن و به کار میبستن کلاهمون رو هم مینداختیم زمین هوا بره
(دلت بسوزه... تو که میدونی تا کجا میره!). از قضا، نامهت رو گذاشته بودم برای شماره قبل اما این صفحهبند عزیز و سردبیر عزیزتر از جانِ ما، یکی ماشین خریده بود و کلی ذوق و شوق، یکی هم از سفر فرنگ برگشته بود و کلی کار عقب افتاده، حواسشون نبود ما و نامه تو رو کفن نکرده فرستادن به مهمونی فسیلهای عصر تکنولوژیبندان!! شرمنده. با این حال، همین حوالی خودت رو نگاه کنی کتاب درباره چطور شعر یا نظم گفتن فت و فراوون میبینی. من چیکارهم که همچی تَقّی بزنم توی توقّ این بروبچ و ایرادگیری کنم؟! ولی به نظرم درستش اینه که آدم اول بره اصول اولیه هر چیزی رو یاد بگیره بعد بگه شاعر، مکانیک، قصاب یا چه میدونم، هر چیام. با این حال بفرما: «آنچه شما خواستهاید»! مرز بین شعر و نظم، خیلی ظریفه و شعر و نظم با هم فرق فوکولند اما به نظر من، بهترینش تلفیق هر دوشه. نظم معمولا همون چیزیه که وزن و ردیف و قافیهای داره ...ولی خب، هر سخن موزون و قافیهداری شعر نیست! فرض کن یکی کتاب ریاضی رو موزون و مقفا بنویسه. میشه گفت: شعر گفته؟ واضحه که یه کتاب منظوم نوشته. شعر، علاوه بر وزن (حالا تو قافیه و ردیفش جای حرف بسیاره) باس خیالانگیزم باشه تا تو ذهن خوانندهش یه شور و حالی ایجاد کنه. مثل این شعر: «سینه پرده حریر میتپید/ و اتاق از نفس گرم نسیم پُر بود/ گل زرد شمعدانی در شاخه شمعدان/ روییده بود/ و دود، غبار ابریشمینی در هوا میریخت». ببین وزیدن باد و باد کردن شیکم پرده رو(!) یا حتی حرکت دود رو در هوا چطور «توصیف» و «تصویر» کرده. آدم انگار داره فیلم و عکسش رو تو ذهنش میبینه. یا: «...دوستانی بهتر از آب روان» که صفا و صداقت و پاکی دوستان رو به آب روان تشبیه کرده. اینا رو بش میگن خیالانگیزی یا جوهر شعری اما فقط جوهر شعری تنها از یه متنی شعر نمیسازه. همون طور که گفتم خیلیا وزن و آهنگ رو هم جزو ضروریات شعر میدونن چون با نبودنش، متنه میشه «نثر» خیالانگیز، حالا چه عمودی بنویسی چه افقی. به همین دلیل اشعار نیمایی هم وزن خاص خودشون رو دارن. برای یادگیری وزن و قافیهم که معلومه... باس رفت کتابای عروض رو خوند... اما افسوس که این بروبچ، هر چی هم بهشون میگم از این گوش میشنون، از اون گوشم میشنون! اغلب ما که یه طبعی داریم فک میکنیم همینکه یه چند تا توصیف گل و بلبلی و آه و واه قاطی متنی کردیم و کلمات رو زیر هم نوشتیم، شعر ساختیم! منی که میبینی (از کجا میبینی؟!!) تا بخوام بیام یه پاسخگوی ساده بیسوادی بشم کلی کتاب متاب و مقاله پقاله خوندم و آخرش هم شدم یه جوابگوی نامهها! حالا بعضیا چه اعتماد به نفسی دارن من که موندم توش! [واضح و مبرهنم هست که این همه کتاب عروض و قافیه رو تو دو صفحه و چند سطر نمیشه نوشت. میشه؟ پس اونایی که فک میکنن طبع شاعری دارن، باس برن کتاب و مقاله تو این زمینه بیشتر بخونن، مثل کتابای درسی راهنماییهاش رو یاد بگیرن، بعد بیان شعری بگن که کسی نزنه تو ذوقشون. قبول نداری؟! یه نمه منصف باشی میگی: آره ها... تا فاعلاتن فاعلاتن ندونیم چیه، شعر و خیالانگیزی رو عمراً که تو خوابمونم ببینیم]
اهداف اصلی
یکی از مسائلی که خیلی از ما با اون درگیریم نداشتن هدفه. هر روز کلی تلاش میکنیم بدون اینکه بدونیم برای چی؟ تا حالا شده برای انجام حتی کارهای روزانه خودمون فکر کنیم و قبل از انجام دادن کاری یه علامت سوال بذاریم جلوش تا بدونیم برای چی؟ تا کی؟ هدفمون از انجام اون کار چیه؟ یه گل وقتی از دل خاک بیرون میاد فقط یه ساقه است ولی هدفش اینه که رشد کنه تا یک یا چند تا شاخه گل بده. حالا این ساقه ممکنه از دل یک خاک نرم بیرون بیاد یا از دل یک سنگ. ممکنه در هوای مطبوعی باشه یا تو یه هوای گرم و خشک و بیابونی. مهم اینه که میدونه باید به کجا برسه. انسانهای بزرگ برای رسیدن به هدفشون توی رفاه نبودن. اونا هم سختیها رو تحمل کردن تا به هدفی که میخواستن برسن. زحمت کشیدن و نذاشتن زحمتشون هدر بره تا مثل یک گل، توی یک بیابون پر از خار و خاشاک زیباتر به نظر برسن.
احمد از بابل
آی که چقدر گل گفتی! اصلا یه چی دیگه: اونا که میگن بابا جامعه این جوریه و اون جوری، من این جوریام و اون جوری... نمیدونم چرا نشستن که همه گل بشن بعد بیان بگن خب، مام گلیم! بابا اگه همه گل باشن که تو اون همه گل گم میشی میری ردّ کارِت! یه هدف درست و درمونی انتخاب کن، همه ذهن و تلاشت رو بذار واسه رسیدن به اون. تموم شد رف! بابا گلی که وسط یه صحرای بیآب و علف باشه بیشتر به نظر میاد یا اونی که بین یه گلستون گل قشنگ تو گلدون مونده؟ خب بیا عوض شو دیگه...اِ... هی میگه باس چوب باشه بالا سرم!
گرگم و برّه میبرم
اولش مامانه به باباهه میگه: اِوا، یه وقت بچهم نره تو کوچه از بچهها حرف بد یاد بگیره. بعد از چند وقت حبس تو خونه و به قول خودشون «تربیت بچه» یکی به اونا میگه: میدونید چه خیانتی در حق بچه کردید؟ وقتی بچه نرفت تو جامعه نمیدونه چپ بره یا راست. جامعه ما هم که به قول معروف: بهبه!! بعد از چند وقت والدین گرامی چشم باز میکنن و میبینن فرزند محترمشون سر از کجاها که در نیاورده...
مسعود ادیبی از اصفهان
آاااااخیییی! آخی! آخی! ما که هنوز بررررررره کوچکی بیش نیستیم!! ولی خب، یه والدین میشناسیم که واسه تربیت بچهشون، این برررررهشون رو، همچی صاااااااااااااف بردن گذاشتن دم دهن گرگه!! حالا این والدینه رو دیدی؟ اینا نه، یه والدین دیگه اصلاً!! میگفتن: اندازه نگه دار که اندازه نکوست. اینو میگفتن؟ نه گمونم! آ...ببخشید... (مخچه مام، عین جامعه!) میگفتن: بچه نه گرگش خوبه و نه برهش/ هر چیزی وقتی داره، پس به موقَشششش!! (ای ول شعر! بابا... حافظاااااااااا!!! ... سَعدیا واس خاطر همین یه مورد بود که از قول والدینش میگفت: نمیرَد هرگز! خلاصه داداش، خونه میری یا جامعه، چاردیواری یا بیدَردیواری! کُلاتو خوب بچسب باد نبرهش!)
بدآموزی عبرتانگیزناک!
ما تو مدرسه، استاد آزار و اذیت معلما بودیم (البته اینو به هیچکس توصیه نمیکنم). یه بار یه معلم داشتیم که اخلاقش با ما جور نبود. ما هم تصمیم خطرناکی گرفتیم بلکه به خیال خودمون یه کم با ما دوست بشه!! تو کلاس ما یه صندلی بود که بچهها پایهش رو شکوندن، یه صندلی دیگه هم از کلاس بغلی آوردیم و گچیش کردیم. معلم که اومد، رو صندلی خراب نشستن همان و...
ما افکار سادیسمی نداشتیم اما تا یاد بگیریم چطور باید با معلما دوست شد کلی بدوبیراه شنیدیم و دیرتر هم آزادمون کردن بریم خونه!
پاییز همیشگی از اهالی پاییز
راز موفقیت
امروز میخواهم بین دوستان عزیزم، نهال خوشبختی تقسیم کنم. تضمین هم میدهم که اگر مراقبت لازم را انجام دهید این نهال درختی میشود که خود و اطرافیانتان از آن بهره ببرید. ابتدا سُکان افکارتان را در دست بگیرید. ببینید چه افکاری شما را آزار میدهد و چه اهدافی دارید که در روِیاهایتان به آن میاندیشید. با یک افکارکِشِ قوی به نام اراده، افکار منفی و تلخ را از صفحه ذهنتان پاک کنید. از هر چه در ذهن دارید فهرستی تهیه کنید و اولویتها را مشخص کرده، این خواستهها را جایی جلوی چشمتان بگذارید. تمام فکر و کار و تلاشتان را بر آنها متمرکز کنید. با کار و کوشش و شناخت راههای رسیدن به اهدافتان فضای مناسبی برای رشد این نهال آماده کنید. بزودی موفقیت در کف دستان شماست. بشتابید که شاید لحظهای زودتر به مرادتان برسید.
افشین اشرفی از ساری
(اینم هدیه من: «بیا شعما رو فوت کن دیریم دیم زنده باشی»! میخوای بشماری بشمُر، ولی دقییییییییق 30 حرفه)
از زبان دپسردهها
میخوام یه شعر از زبون اون کسانی بنویسم که همهش غم و غصههاشون رو واسه این صفحه مییارن! بابا بس کنید. همه تو زندگی مشکل دارن. یکی پول نداره. یکی مریضه، یکی اسیره... چه میدونم! شوهر من یه آدم ساکت، اخمو و بیحوصله است در عوض من شاد و پرانرژیام و اهل بگوبخند. فکّ کن! من به تموم غم و غصههام میخندم. بعضی وقتا بعضی خندههام پر از غمه. چون درسم خوب بود اما ادامه ندادم. زود ازدواج کردم و... خب، حالا که اشتباه کردم و کاریش نمیتونم بکنم. چرا با غم و غصه بچه خودم رو هم غمگین کنم؟ اونم شده مثل خودم. همهش میخنده. نه اینکه الکی قهقهه بزنیم اما خب... آدم اگه میتونه مشکلی رو حل کنه چرا غم؟ حلش کنه. اگه هم نمیتونه و راه حلی واسهش نداره خب بهش فکر نکنه و همهش تکرارش نکنه. این جوری همهش تو ذهنشه و ذهن آدم فاسد میشه. ذهن فاسد هم راههای غلط رو به عنوان راه حل پیشنهاد میده. آها... راستی میخواستم شعر بگم (از زبون دِپسُردههاست!)
به من چه که این دو صفحه/ خوانندههاش فراوونه/ پاسخگو هم با هر کلک/ هی اونا رو میخندونه/ تو زندگی همهش دارم/ غصه و ماتم میبینم/ بدبختی و غصههامو/ کنار هم می چینیم / چرا شما هی الکی/ هِرهِر و کِرکِر میکنید؟/ این صفحه رو با چرت و پرت/ هی پُرِ از شعر میکنید؟/ بیاید شما هم مث من/ شادیها رو دور بریزید/ مگه میشه آدم همهش/ با همه مهربون باشه؟/ غرغر و نق نق نکنه/ با اونها مهربون باشه؟
شبزده عاشق از قم
تکرارهای خوشایند
وقتی که تکرار میکنم، آرام میشوم. مثل حس خلسه در تماشای تصاویر آینهها، تکرارهایی هم هستند که خستهام نمیکنند. تکرارهایی که از جنس غرق شدن در صدای برخورد امواج با ساحل، یا مثل آواز برگها هنگام نوازش باران. تمام روزهایی را که رفتهاند تماشا میکنی ولی هنوز فردا را در انتظاری. هنوز به تکرارها عشق میورزی و از داشتن احساسهای دلنشین تکراری خوشحالی.من از تکرار خواندن این کلمات و حرفهای برآمده از دل، سرشار از لذت میشوم، سرشار از حسی که نگفتنی است.
ماهِ باران
ای ول ! چهارده و پانزده تا نامه همزمان ؟! آفرین بابا . ببینم رکورد رو می شکنی ؟
آدرس فرهنگی
من: آقا ببخشید! من میخوام برم کتابخانه ملی. کدوم ایستگاه پیاده شم؟
اون آقای محترم: ببین بچه جان! آخرین ایستگاه پیاده میشی و از خیابون سمت چپ ایستگاه پیاده به طرف بالا میری تا به ساختمان کتابخانه برسی.
اون یکی آقای محترم: نخیر آقا! ایشون باید ایستگاه بعدی پیاده بشه، تاکسی دربستی بگیره تا کتابخانه.
همون آقای محترم: آخه پدر جان، کسی که اهل کتابخانه و مطالعهست، اون قدر مایهدار نیست که تاکسی دربستی بگیره.
اون یکی آقای محترم: از کجا میدونی که ایشون برای مطالعه به کتابخانه میره؟ شاید پسر یکی از مسئولان کتابخانه باشه.
- اولاً پسر مسئولان با مترو سفر نمیکنه و لابد برای خودش راننده و ماشین داره.
- آقا جان، از من پرسید، من هم جواب دادم. شما دخالت کردین و بحث به اینجا کشید.
من: ببخشید! اجازه بدین خودم توضیح بدم...
هم این و هم اون آقای محترم: لازم نکرده! تو کار بزرگترها دخالت نکن!!
یکی از رفقا
کنکور به روایت سعدی
روزی از حومه خانه دوستی بگذشتمی. درِ خانهاش بکوفتمی تا از احوالش باخبر شدمی. گفتم: چه میکنی؟ گفت: با غولی به نام کنکور مبارزه میکنم. بیت: «پدر در آوردهست از من این درسهام/ به طوری که نمیتوانم بروم حتی به حمام!». گفتم: این دیگر چه غولی است؟ گفت: غولی است این هوا! نه، این هوااااا، نه، حدوداً این هوووااااااااا!! گفتم: غولی نبودی و ما خود غول ساختی! بیت: «گر تُراست درس و برنامهای درست/ شاخ غول بشکنی آنجای که رُست»!
مهدی فلاحپور 16 ساله از اصفهان
بیا! حافظ و سعدی و باباطاهر همه جمع شدن، همسایههام یاری کردن، تا تو شوهرداری کنی!! چی... ببخشید، تا یاد بگیری که چه طور با کمترین کلمات و بهترین جملات، استعدادت رو هدر ندی. دیگه چی میخوای؟ برو ببینم چه درسی از این کارشون یاد میگیری.
ز گهواره تا گور، دانش نجو!
تمام مشکلات ریز و درشت من انگار به ازداوج نکردنم ختم میشه! مامان و بابام گیر دادن که اگه کنکور قبول نشم زورکی شوهرم میدن. دارم زور میزنم و کلی درس میخونم تا قبول بشم اما از اضطراب قبول نشدن و ازدواجی که هیچ میل و رغبتی بهش ندارم حتی نمیتونم فکرم رو واسه درس خوندن متمرکز کنم. آخه بابا، من که دیگه بچه نیستم. فعلاً نمیخوام ازدواج کنم. چرا کسی به حرفم گوش نمیده؟ چرا میگن واسه تو دیگه دیر شده و یکی دو سال دیگه بگذره هیشکی نمییاد سراغت؟ چرا؟ چون میخوام به درسم برسم؟
گیلدا 24 ساله از کرج
کوچه عشق
...شاید من در تقویم سرنوشت تو نوشته نشده بودم. چه کنم؟ باد، شکوفهها، باران، تمام دنیا، راهم را سد کردهاند اما من همیشه و همه جا نامت را مینویسم؛ روی چمنهای گره خورده، روی پنجره بخار گرفته، روی تُنگ بلورین ماهیها، روی تنها نهال بادامم. گذر زمان در قلبی که دوست دارد اثر نمیکند...
چشمانم را نمیبندم؛ نکند از کوچه قلبم عبور کنی و من خواب باشم.
شازده کوچولو از اخترک ب612