اما چهره نورانی و ادب و متانت فراوان پیرزن همیشه مرا مجاب میکرد که به احترامش هنگام ورود از صندلی برخاسته و تا روی صندلی ننشسته من نیز ننشینم. در عرض چند دقیقهای که فرصت میگذاشتم و او را معاینه یا فشارش را میگرفتم برایم دعا میکرد. هر بار نیز چند عدد مغز بادام یا گردو یا مقداری کشمش روی میز میگذاشت و میرفت. معاینه این بیمار با اینکه بسیار تکراری بود، اصلا خستهام نمیکرد. جالب اینکه هر بار نیز ویزیت دولتی را میپرداخت. میز معاینه من در اتاقم بسیار بزرگ، فلزی و قدیمی بود. به خاطر آنکه چهره اتاق خوب جلوه کند، دور تا دور میز را مجبور شدهام تا پایین آن پارچه رنگی بکشیم. روزی احساس کردم بوی بسیار بدی از اتاقم به مشام میرسد اول فکر کردم این بو از توالت درمانگاه یا چاه حیاط درمانگاه میآید ولی چیزی در این رابطه پیدا نکردیم. چند روزی این بوی ناشناس مشام همه را آزرده کرد. تا اینکه هنگام تمیز کردن زیر میز چندین ظرف پلاستیکی حداقل 2 کیلویی و در بسته که کپک فراوانی نیز روی آن رشد کرده بود، پیدا کردیم و بعد از باز کردن یکی از ظرفها فهمیدم که شیر بسیار ترشیده میباشد!!
هزار جور در این مورد فکر کردم مثلا اینکه احتمالا یکی از کادر درمانگاه به صورت عمدی خواسته مرا که مسوول درمانگاه بودم، به خاطر ندادن مرخصی یا امثال آن اذیت کند، بعدا دیدم که با همه صمیمی و دوست هستم و امکان این مساله وجود ندارد. بعد گفتم احتمالا یکی از بیماران یا همراهانی که از درمان من یا اجرای قوانین بهداشتی محیط شاکی است این کار را انجام داده باشد. در این مورد به اتفاق نظر رسیدیم که حتما اینچنین است چون که همان ماه، تعداد زیادی از متخلفان بهداشتی را به پاسگاه و دادگاه معرفی کرده بودیم. از آن روز به بعد کار من و دیگر کادر درمانگاه، بررسی حرکات و آنچه در دست بیماران بود، گردید. با وسواس خاصی به پاهای بیماران هنگام ویزیت نگاه میکردم که ببینم چه کسی این ظرفهای محتوی شیر گندیده را با پایش زیر میز من میگذارد، ولی تا مدتی از آن ظروف نیز خبری نشد!!.
یک روز که اول هفته هم بود باز آن خانم مسن به اتاقم آمد و روی صندلی نشست. چون چند روزی عادت کرده بودم هنگام نشستن بیماران به پاها و طرز نشستن آنها نگاه کنم ناخواسته به کفش این پیرزن بیمار خیره شدم. آن وقت متوجه شدم که یک ظرف از همان نوع ظروف را به آرامی با پا به زیر میز هدایت کرد و باعث تعجب من شد.
کاری نمیتوانستم بکنم چون این بیمار مورد احترام خاص من بود. بعد رفتن او زود با کادر، در ظرف را باز کردیم ولی شیر تازه بود نه ترشیده!! و تازه فهمیدم که پیرزن بیمار در هر بار مراجعه، جهت قدردانی یک ظرف شیر تازه را برای من میآورد و چون میدانست این نوع هدایا را قبول نمیکنم به آرامی با پا زیر میزم میگذاشت و میرفت.
مخصوصا آن شیر را از تنها گاوی که داشت، با دستان نحیف و ضعیف خود با عشق و علاقه فراوان دوشیده و میآورد. تا چند روز از کار این پیرزن منگ و شرمگین شدم چون که احساس محبت پیرزن بسیار مسن را تا آن روز به درستی درک نکرده بودم. مخصوصا دعاهای آن پیرزن، بسیاری از گرههای کور زندگی مرا باز کرده بود.
خاطرهای از دکتر رحمت سخنی