بعضی‌ها داغشو دوست دارن‌

کاچی بعض هیچی‌

داخلی، خانه بازیگر، لنگ ظهر: صدای تق‌تق در خانه می‌آید (این می‌تواند صدای اف‌اف تصویری هم باشد). آدرس خانه مورد نظر را نداریم اما به هر حال بالاشهر است. جوانی خوابالود در را باز می‌کند (یا اف‌اف را برمی‌دارد و در تصویر نگاه می‌کند ببیند کیست).
کد خبر: ۱۷۹۱۶۴

پیک موتوری بسته‌ای را به دستش می‌دهد و می‌گوید که پولش حساب شده و می‌رود. بازیگر جوان روی پاکت را می‌خواند: «خلاصه فیلمنامه...» چشمانش را می‌مالد، دستی به موهایش می‌کشد، پاکت را پرت می‌کند روی مبل و خودش را هم پرت می‌کند روی تخت‌خواب و پس از چند ثانیه صدای خروپفش بلند می‌شود.

داخلی، خانه‌ بازیگر، تنگ غروب‌

بازیگر جوان دارد بازی پرسپولیس و سپاهان را نگاه می‌کند و موقعی که داور خطای سپاهانی‌ها روی حسین کعبی را نادیده می‌گیرد، زیرلب چیزی می‌گوید که واضح نیست. مثل این که می‌گوید: «آفرین، پاشو بازی تو ادامه بده.» یا یک همچین چیزی. بازی که تمام می‌شود او را بسیار خوشحال می‌بینیم اما دلیلش را نمی‌فهمیم. آن‌قدر خوشحال است که می‌رود پاکت روی مبل را برمی‌دارد و کاغذهای داخلش را درمی‌آورد و شروع می‌کند به خواندن. (یک ساعت بعد) او نصف کاغذها را خوانده است. تلفن زنگ می‌زند.

آقا فیلمنامه رو خوندی؟

‌ آخراشم.

هستی؟

‌ واسه‌ نقش اصلیه دیگه؟

آره بابا!

‌ بدک نیست ولی باید یه جاهاییش عوض شه.

حالا تو فردا بیا دفتر، ردیفش می‌کنیم.

داخلی، دفتر فیلمسازی، دم‌دمای ظهر

بازیگر جوان با قیافه‌ای سرحال و تر و تمیز، کت و شلوار پلوخوری‌اش را پوشیده و قبراق سرمیزی نشسته، روبه‌رویش تهیه‌کننده است که شکمش را جلو داده و یک دستش به دوبنده‌ لباسش است و در دست دیگرش پیپ روشن که گاهی آن را دود می‌کند و این طرف هم کارگردان لاغر و ماخوذ به‌حیایی که سرش را پایین انداخته و انگار دارد خودخوری می‌کند.

تهیه‌کننده: ما از همون روز اول به تو فکر می‌کردیم.

بازیگر: اختیار دارین.

تهیه‌کننده: تعارف نمی‌کنم. (با اشاره به کارگردان) این شاهده... (کارگردان با سر تایید می‌کند). حالا بگو با چند راضی می‌شی؟

بازیگر: شما که رقمو می‌دونین، چرا می‌پرسین؟

تهیه‌کننده: اگه رو بهت بدم، لابد می‌خوای بگی هفتاد میلیون بده...

بازیگر: زیاده؟

تهیه‌کننده: علف خرسه مگه؟

بازیگر: من بابت رفاقتی که با تو دارم شصت تا می‌گیرم، یعنی ده تا زیر قیمت.

تهیه‌کننده: ما از این پولا نداریم... (بازیگر نیم‌خیز می‌شود به قصد رفتن. تهیه‌کننده با صدایی که شیشه‌ها را می‌لرزاند فریاد می‌کشد) بشین سر جات! (بازیگر هم که حسابی ترسیده و جا خورده، سریع می‌نشیند) من خوبیتو می‌خوام بچه. کی تو رو به این عرصه رسونده که حالا واسه ما طاقچه بالا می‌ذاری. می‌خوای بگم بچه‌ها ممنوع‌التصویرت کنن و تحریم بشی؟ اون‌وخ حاضر می‌شی 60 تا بدی که فقط تو یه فیلم بازی کنی... (رو به کارگردان) پاشو برو دو تا چایی وردار بیار بینم!

بازیگر: من نباید واسه‌ خودم اعتباری داشته باشم؟

تهیه‌کننده: اعتبارت واسه‌ اونا که ازت امضا می‌گیرن (کارگردان سینی چای به دست برمی‌گردد. توی سینی 3 تا چایی است) واسه‌ چی 3 تا آوردی؟

کارگردان: خودمم می‌خوام بخورم.

تهیه‌کننده: نه‌بابا؟ (رو به بازیگر) من این قرارداد رو واسه‌ 3 تا فیلم تنظیم کردم. تو 3 تا فیلم من بازی می‌کنی و نود تا می‌گیری...

بازیگر: ای ‌بابا... نود تا چیه؟

تهیه‌کننده: حرف نباشه... گوش کن. تو از ما کمتر می‌گیری اما 3 تا کار می‌کنی و بیکار نمی‌مونی...

کارگردان: در واقع تو این وضعیت سینما کار کردن خیلی مهمه. (جرات پیدا می‌کند) تازه این نقش هم مشتری زیادی داره...

تهیه‌کننده: کی از تو نظر خواست؟ پاشو برو اون قسمتایی که این گفت دوست نداره رو عوض کن و بیا.

کارگردان: عوض کنم؟ فیلمنامه خراب می‌شه...

تهیه‌کننده: جهنم که خراب می‌شه. فیلمی که بازیگر معروف نداشته باشه مفتش گرونه. ما اینو داریم راضیش می‌کنیم سر قیمت. هر چی درباره فیلم‌نامه گفت، نه نمی‌گی، مفهومه؟

کارگردان: بله آقا (و می‌رود و در را پشت سرش می‌بندد. چایی‌اش روی میز می‌ماند)‌.

تهیه‌کننده: (پک عمیقی به پیپش می‌زند) تو باید تکلیف خودتو تو این سینما روشن کنی. یا رومی رومی یا زنگی زنگی.

بازیگر: منظورت چیه؟

تهیه‌کننده: بازیگرایی که دنبال کارگردان راه می‌افتن و همراه همدیگه تو این سالن سخنرانی و اون جلسه گنده‌تر از دهنشون حرف می‌زنن، عاقبت‌شون کارتن خوابیه. اما اونایی که عقل تو سرشونه و با تهیه‌کننده جماعت می‌پرن، نون‌شون همیشه تو روغنه. به تو چه که می‌ری تو همایش «شخصیت‌پردازی در سینما» سخنرانی می‌کنی. واسه چی اینقدر مصاحبه ازت چاپ می‌شه. نیگا کن به ستاره‌های سینما و ببین مثلا فلانی اصلا مصاحبه نمی‌کنه. هر چی تو چشم نباشی جذاب‌تری. (قرارداد را جلوی بازیگر می‌گذارد) امضاش کن.

بازیگر: کارگردانش همینه؟

تهیه‌کننده: همینه کیه؟ خودت کارگردانی. هر جوری دلت خواست بازی کن. اینم اگه چیزی بهت گفت بیا به خودم بگو.

داخلی، دفتر روزنامه، عصر

غضنفر هالیوودیان مشغول نوشتن ادامه فیلمنامه‌اش بود و داشت فکر می‌کرد که گفتگوی تهیه‌کننده و بازیگر را چه جوری ادامه دهد که ناگهان سردبیر محترم سر رسید و طلب مطلب کرد. سپس نوشته زیر دست غضنفر را برداشت و خواند و خواند تا این که یکهو عصبانی شد و شروع کرد با غضنفر بیچاره یکی به دو کردن.

سردبیر: آخه این مزخرفات چیه می‌نویسی؟

غضنفر: کجاش مزخرفه؟

سردبیر: کجاش مزخرف نیست؟ فکر نمی‌کنی فردا کارگردان‌ها شکایت می‌کنن؟ تهیه‌کننده‌ها اینجا رو می‌ذارن رو سرشون؟ بازیگرها می‌گن ما کجا این پول‌ها رو می‌گیریم؟

غضنفر: خب اینها تخیلات منه!

سردبیر: بنداز دور اون تخیلاتتو! (کاغذها را در یک چشم‌ به ‌هم زدن پاره می‌کند و می‌کوبد تو فرق سر غضنفر) از همین الان یه ساعت بهت وقت می‌دم که بشینی عین آدم یه مطلب بنویسی. من‌بعد هم اگه از این اطوارها بیای، مجبورم مثل همون تهیه‌کننده خیالی‌ا‌ت باهات برخورد کنم. مفهومه؟

غضنفر ناراحت و گرفته و مغموم شد و شروع کرد به نوشتن یک فیلمنامه معناگرا. سعی کرد روال منطقی و سیر خطی داستان را به هم بریزد. یعنی ماجرای 3 تا از عوامل یک فیلم را روایت کند و درست زمانی که ماجرا دارد به اوجش می‌رسد، آن را تخیلات ذهن نویسنده‌ای بداند که یکی از شخصیت‌های داستان است. این نویسنده از سردبیرش بسیار حساب می‌برد و از سایه‌اش هم می‌ترسد... .

غضنفر هالیوودیان‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها