غروبی دیگر

کد خبر: ۱۷۸۱۴۶

نجوای خودم را می‌شنوم که چطور در همه این سال‌ها غروب خورشید را اینقدر باشکوه ندیده‌ام؟

 سلام حالشون چطوره؟

به خودم می‌آیم. جواب فامیل و آشنایانی را که برای ملاقات آمده‌اند، می‌دهم. نیم ساعت بیشتر وقت نیست. به پنجره‌ای می‌رسم که روزهاست بیمارم در قاب آن آرام گرفته و من از همان پشت شیشه برایش دعا می‌خوانم مثل هر روز.

پرستاری نزدیک می‌شود. با اشاره از حالش می‌پرسم. سرش را به علامت تاسف تکان می‌دهد که یعنی فرقی نکرده! مشغول صحبت با ملاقاتی‌ها هستم که ناگهان، پرستار به سمت پنجره می‌آید و پرده را می‌کشد. می‌گویم:
 حتما باز هم حال یکی از مریض‌ها بد شده. در این مدت خیلی پیش آمده.

به ساعت نگاه می‌کنم. هنوز 5 دقیقه به آخر وقت ملاقات مانده. گوشی کنار پنجره را برمی‌دارم. صداهای مبهم نزدیک و نزدیکتر می‌شوند. می‌شنوم، شارژ... 250  شارژ 300 ... ثانیه‌ها کشدار می‌گذرند و من بی‌حرکت در جای خود مانده‌ام. صدای بوق ممتد سرم را پر می‌کند. از ذهنم می‌گذرد... نکند این بار ... راهروی باریک از همیشه طولانی‌تر شده. به پنجره‌ای می‌رسم که تابلوی زیبای غروب را قاب گرفته بود. دیگر اثری از آن رنگ‌ها نیست. همه جا به کبودی می‌زند. با خود زمزمه می‌کنم:

 این بار غروب خورشید را سیر نگاه خواهم کرد، اگر...

به در شیشه‌ای آی سی یو می‌رسم. زنگ می‌زنم. سایه محو پرستار پشت شیشه پیدا می‌شود:

‌ شما همراه تخت دو هستید؟ چه نسبتی باشون...؟

مات نگاهش می‌کنم، یک ... اعداد در ذهنم با صدایی موجدار اعلام می‌شوند. با قدمی لرزان وارد می‌شوم. از خط قرمز که بارها برای عبور از آن التماس کرده‌ام، می‌گذرم. نگاهم به صفحه دستگاه بالای سر او و خط قرمز صاف روی آن خیره می‌ماند. زمزمه‌ام را صدایی بلند تمام می‌کند:

... اگر مهلتی باشد...

سهیلا راجی کاشانی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها