سلول بغلی - این ماجرا؛ (بخش پایانی)

چاقویی در داشبورد

خلاصه قسمت اول: چارلی، مامور پلیس، گروالد را به خاطر سرعت غیرمجاز در جاده و سعی در دادن رشوه بازداشت می‌کند. از آنجا که این اتفاق در روز تعطیل می‌افتد و بازپرس در کلانتری برای رسیدگی به کارش حضور ندارد او را در زندان کوچک شهر پریویل زندانی می‌کنند. گروالد معترض از این که چرا او را به خاطر چنین موضوعی زندانی کرده‌اند فریاد می‌زند. در همین گیر و دار کلانتر پیر و معاونش سندی وارد زندان می‌شوند. کلانتر از جنایتی صحبت می‌کند که منجر به قتل فجیع دختری به نام سوزی فرمونت شده است. او می‌گوید قاتل را گرفته‌اند. متهم که یک جوان مکانیک است با موهای به هم ریخته و به خون آغشته و چشمانی ترسناک وارد زندان و در سلول بغلی گروالد جای داده می‌شود. او وحشیانه فحاشی می‌کند و عربده می‌کشد... پایان داستان را در این شماره می‌خوانیم.
کد خبر: ۱۷۷۰۲۴

کلانتر نفسی کشید و به طرف در سلول آمد و پرسید: چه اتفاقی افتاده است؟

گروالد گفت: ببینید، الان بیش از یک ساعت است که من اینجا هستم.

 هنوز یکساعت نشده.

 آیا من حق ندارم که بصورت قانونی بازجویی شوم؟

کلانتر در حالی که چانه‌اش را می‌خاراند پاسخ داد: طبق قوانین این ایالت بعد از سپری شدن 24‌‌ساعت باید به کارتان رسیدگی شود. اگر بخواهید می‌توانید تلفنی به دوستان یا خانواده و یا هر شخص دیگری اطلاع دهید که اینجا هستید.

گروالد با حالتی عصبانی گفت: خیر نمی‌خواهم به کسی خبر دهم.

بعد ادامه داد: من هیچ کاری نکرده‌ام، جز این که سرعتم زیاد بوده ، متوجه هستید؟

 منظورت چیست؟ چیزی می‌خواهی بگویی؟

 نه، کمی صبر کنید. بعد کیفش را بیرون آورد و با نرمی گفت: چقدر خوب می‌شد اگر این قضیه را بین خودمان حل و فصل می‌کردیم، بدون این که کسی بویی ببرد.

کلانتر با خشم نگاهی به او کرد و گروالد فهمید که یکبار دیگر تیرش به خطا رفته است.

به کاری که در این وضع بحرانی کرده بود لعنت فرستاد و دوباره کیفش را در جیبش گذاشت. ناگهان در باز و سندی وارد شد. به نظر هیجان‌زده می‌رسید. کلانتر از او پرسید: تو که اینجا هستی! فکر می‌کردم با چارلی به مزرعه فرمونت رفته‌ای.

 نه،‌ او تنها رفت. وقتی آن اراذل و اوباش را نزدیک کافه مک‌مورتی دید به من گفت که بهتر است همین جا بمانم.

سندی کلانتر را به گوشه‌ای کشاند، اما گروالد که خود را به میله‌ها نزدیکتر کرده بود دقیقا حرف‌های آنها را شنید.
سندی به حال نجوا گفت: ... باید بگم که اینجا دارد اتفاق‌هایی می‌افتد. وقتی با چارلی بیرون رفتم دیدم که جمع اراذل و اوباش دور و بر کافه مک‌مورتی وول می‌زنند و با هیجان درباره این قضیه بحث می‌کنند. مک مورتی هم مثل همیشه بی‌خیال داشت به آنها نوشیدنی می‌فروخت. انگار شب کریسمس است! چارلی فکر کرد ممکن است اتفاقی بیفتد و از من خواست اینجا بمانم و مراقب آنها باشم. کلانتر شگفت‌زده پرسید: مثلا چه اتفاقی؟ اصلا چرا اینقدر آهسته حرف می‌زنی، مگر راز است؟

سندی به سلول مکانیک اشاره کرد و گفت: هیس! ببین روبیک، تو اراذل این منطقه را می‌شناسی. می‌دانی که بعضی‌هاشون چقدر پست هستند. مخصوصا وقتی که مست باشند. نمی‌خواهی بگویی که درباره دختر فرمونت چیزی نمی‌دانند. این طور خبرها خیلی زود همه جا می‌پیچد. این همان موضوعی است که آنها  درباره‌اش حرف می‌زدند. متوجه هستی که؟

 چه چیز این مطلب عجیب است؟ این موضوع بزرگترین حادثه‌ای است که در این چند سال اخیر در پریویل رخ داده، شاید انتظار داری که در این موقعیت آنها  درباره ماهی آزاد صحبت کنند؟

 روبیک ، درست است که تو سال‌هاست کلانتر ما هستی، اما دردسرهای جدی را در اینجا تجربه نکرده‌ای.

کلانتر با خشم گفت: بگو ببینم، منظورت چیست؟

 آن آدم‌هایی که بیرون هستند خیلی عصبانی‌اند. می‌دانی که منظورم چیست؟ و در همین لحظه دوباره به سلول مکانیک اشاره کرد. گروالد هنوز به میله‌ها تکیه داده بود.

کلانتر گفت: خیلی موضوع را پیچیده کرده‌ای. سعی داری به من بهفمانی که این آدم‌ها می‌خواهند زندانی ما را لینچ کنند؟ بعد خندید و ادامه داد: سام دوگان و وینس مریت و بقیه دلقک‌ها؟ عقلت را از دست داده‌ای، سندی!

سندی در حالی که بازوی کلانتر را محکم گرفته بود گفت: من بیرون بودم. می‌دانم آنجا چه خبر است. کنار کافه بودم که متوجه شدم تعدادی از این اراذل که مدتی است بیکارند و نمی‌دانند کجا انرژی اضافی‌شان را تخیله کنند تشنه خلافکاری هستند. نمی‌دانی که چنین اتفاقاتی چقدر سریع رخ می‌دهد. من خودم پنج شش سال پیش در ریورهد شاهدش بودم. به آنچه می‌گویم باور دارم، روبیک. خلاصه حرفم این است که با یک مساله بسیار حاد مواجهیم.

کلانتر پیر به سمت پنجره کوچک کنار در رفت. با تامل نگاهی به بیرون که تاریک بود انداخت، چیزی که او را نگران کند ندید. به طرف میز برگشت، تلفن را برداشت و گفت: شاید بهتر باشد که با مک مورتی صحبت کنم...

 حرفم را جدی بگیر، روبیک. با گوش‌های خودم حرف‌هایشان را شنیدم. باید فورا کاری کنیم!

 از دست من چه کاری برمی‌آید؟ با مرکز پلیس ایالتی تماس بگیرم؟ کمتر از نیم ساعت آنها می‌توانند خودشان را برسانند.

 دیر می‌شود. شاید اگر با مزرعه فرمونت تماس بگیریم، چارلی خودش را سریع‌تر برساند...

 سندی، اما من به این سادگی نمی‌توانم حرفهایت را باور کنم.

سندی داد زد: اما وقتی او را دیدی که به طناب آویزان شده و تاب می‌خورد باورت می‌شود.

صدای سندی آنقدر بلند بود که چرت مکانیک را پاره کرد. بلند شد و روی تخت نشست، موهایش به هم ریخته‌تر از قبل بود و وحشت‌زده بنظر می‌رسید. چشمانش گرد و دهانش باز بود.

غرید و گفت: طناب؟ کی گفت طناب؟ سپس به طرف میله‌ها آمد و در حالی که با صدای بلند فریاد می‌زد میله‌ها را تکان داد و گفت: کی حرف از طناب زد؟

کلانتر با لحنی تند رو به او کرد و گفت: بنشین سرجایت. این حرف‌ها ربطی به تو ندارد.

در همین موقع تلفن زنگ زد. سندی گوشی را برداشت. چند لحظه‌ای به صدایی که از آن سوی خط حرف می‌زد گوش داد، بعد دستش را روی قسمت دهنی گذاشت و به کلانتر گفت: مک مورتی است. بعد به نجوا در گوشی گفت: الو، مک، چه خبر؟

سندی چند لحظه دیگر به حرف‌های مک مورتی گوش داد و سپس گوشی را گذاشت. به کلانتر گفت: روبیک، هر کاری می‌خواهی بکنی همین الان بکن! مک گفت که گروهی از اوباش در حال آمدن به اینجا هستند. سه قبضه اسلحه هم همراه دارند.

کلانتر زیر لب گفت: خدای من! هرگز فکر نمی‌کردم...

مکانیک نعره‌زنان گفت: بگذارید بیام بیرون!

کلانتر دوباره از پنجره نگاه کرد و گفت: چیزی نمی‌بینم. از این سمت که نمی‌آیند. سندی تو هم تفنگ قراضه‌ات را بردار.

خودش نیز هفت تیرش را درآورد و فشنگ‌هایش را شمرد. سندی که اسلحه به دست آماده شده بود روبه کلانتر گفت: فکر نکن که ما دو نفر از پس گروه اراذل برمی‌آییم.

 پس می‌گویی چه کار کنم؟

از آن طرف زندانی فریاد می‌زد: منو از اینجا بیارید بیرون. آنها حق ندارند منو لینچ کنند.

کلانتر نگاهی سطحی به او کرد و چینی به پیشانی‌اش انداخت و گفت: شاید بهتر باشد آزادش کنیم تا این که مجبور شویم به چند تا از افراد بومی اینجا شلیک کنیم. آن هم برای نجات دادن این تحفه بی‌ارزش.

گروالد فریاد زد: پس من چی؟ شما حق ندارید مرا همینطوری به حال خودم رها کنید.

کلانتر و سندی به فریادهای مملو از ترس گروالد بی‌توجه بودند و فکرهای دیگری در سرشان بود.

سندی گفت: من به سمت آنها می‌روم تا بلکه بتوانم آرامشان کنم. در این فاصله تو از در پشت این زندانی را ببر، ماشین را بردار و به مزرعه فرمونت برو. چارلی آنجاست و کمکت می‌کند.

کلانتر قبول کرد و گفت: باشد. سعی خودم را می‌کنم، اما تو مطمئنی که یک تنه از عهده آنها برمی‌آیی؟

سندی اسلحه‌اش را محکم گرفت و با قاطعیت گفت: وقت نداریم، عجله کن.

مکانیک نفس‌نفس‌زنان پشت در سلولشان ایستاده بود و با دستانش میله‌ها را از هم باز و وحشیانه به این طرف و آن طرف نگاه می‌کرد. بعد وقتی سندی از در جلویی خارج شد، دوباره شروع کرد به تکان دادن میله‌ها.

کلانتر گفت: تا چند لحظه بعد همه چیز روبه‌راه می‌شود. سعی کن آرام باشی و کارهای غیرمنطقی انجام ندهی.

بعد دسته کلید را از قلاب روی دیوار برداشت، هفت‌تیرش را آماده و در سلول را باز کرد. همین که در باز شد، مکانیک با سرعتی باورنکردنی مثل مار بیرون خزید، بعد با ضربه‌ای ماهرانه محکم از پهلو به گردن کلانتر کوبید.
کلانتر پیر بی‌صدا نقش زمین شد و دیگر تکان نخورد. در حین افتادن، هفت‌تیر از دستش افتاد و دسته کلید روی در سلول ماند. همه چیز آنقدر سریع اتفاق افتاد که گروالد بیش از آن که وحشت برش دارد، متحیر شده بود. ابتدا ناباورانه به کلانتر که روی زمین افتاده بود و بعد به مکانیک خیره شد. مکانیک خم شد و هفت‌تیر را برداشت، کلید را نیز برداشت و به طرف در سلول گروالد رفت. گروالد عقب رفت و به او نگاه کرد که چطور در را باز می‌کند. مکانیک وارد سلولش شد، هفت‌تیر را به طرفش گرفت و گفت: لباس‌هایت را دربیاور.

چی؟

دربیاور رفیق، کت، شلوار، پیراهن و کراواتت را. یالا زودباش.

گروالد تته‌پته‌کنان گفت: از جانم چی‌ می‌خواهی؟ من این کار را نمی‌کنم!

مکانیک شلیکی کرد و گفت: انجام خواهی داد! صدای گلوله مانند صدای شلاق در فضا پیچید.

گروالد که ترسیده بود، گفت: حتما، البته. تمام بدنش می‌لرزید. کتش را درآورد، بعد شلوارش را طوری که خط اتوی آن خراب نشود؛ اما مکانیک آن را روی تخت پرتاب کرد. گروالد که از ترس می‌لرزید، پیراهن و کراواتش را نیز درآورد. مکانیک غرش‌کنان گفت: زودباش، عجله کن لعنتی! بعد خود نیز لباسش را درآورد و آن را به طرف گروالد پرتاب کرد و گفت: بپوش.

گروالد پرسید: چه ...چرا؟ از ترس نزدیک بود قلبش بایستد. می‌دانست هدف او از این کار چیست. ادامه داد: اگر نپوشی شلیک می‌کنم.

 گروالد اطاعت کرد و لباس او را پوشید. به این ترتیب او را داخل سلولی که خودش آنجا بود فرستاد و در آنجا را قفل کرد و دسته کلید و هفت‌تیر را کنار کلانتر که هنوز روی زمین افتاده بود، گذاشت.

گروالد که حسابی ترسیده بود، گفت: نه، محض رضای خدا، نه...

مکانیک بی توجه به التماس او در سلولش را بست و از در پشتی خارج شد.

درست لحظه‌ای بعد در زندان با ضربه اسلحه باز شد و بلافاصله فضا پرشد از اراذلی که عربده می‌کشیدند. گروالد با دیدن آنها شروع کرد به فریاد زدن. با فریاد توضیحاتی به آنها می‌داد که درغرش عربده‌ها شنیده نمی‌شد.
هنگامی‌که در سلول باز شد فریاد می‌زد، وقتی دست‌های زیادی به سوی او دراز شد فریاد می‌زد و هنگامی که دست‌ها او را از سلول بیرون کشیدند و از زندان به فضای آزاد بردند باز فریاد می‌زد. او مدام سعی می‌کرد که بگوید کیست و آنها چه اشتباه وحشتناکی مرتکب می‌شوند تا این که ناگهان دیگر نتوانست چیزی ببیند، بشنود و بگوید، چون سرش محکم به زمین سنگفرش شده زندان برخورد کرد... .

*‌*‌*‌

چارلی گفت: صحبت نکنید.

برای این که روی حرفش پافشاری کرده باشد با احتیاط دستمال مرطوبی را روی دهان گروالد گذاشت و آن را فشرد.

در این لحظه بود که گروالد برای اولین‌بار از زمان بازداشتش اندک نشانه‌ای از خوش اخلاقی در چهره این افسر پلیس مشاهده کرد.

پشت سر گروالد بدجوری باد کرده بود، اما دردش تقریبا قابل تحمل بود. او به دور و برش نگاهی کرد و در نهایت حیرت دریافت که روی تخت سلولش دراز کشیده. در سلول کاملا باز و سلول بغلی خالی بود. سست و بی‌رمق پرسید: چه اتفاقی افتاده؟

چارلی پاسخ داد: باید از سندی تشکر کنی. او بود که جان تو را نجات داد. چند تا تیر هوایی شلیک کرد و تا حدودی آنها را ترساند. در همین لحظه بود که من به صورت ناگهانی رسیدم و آنها با دیدن ماشین پلیس مستی از کله‌شان پرید. گروالد دزدکی به سلول بغلی و بعد با حالتی پرسشگرانه به چارلی نگاهی کرد. چارلی با اوقات تلخی غرغرکنان زیر لب گفت: مرغمان از قفس پرید. در همین بگیر و ببند فلنگ را بسته و رفته، اما نمی‌تواند خیلی دور شده باشد، بزودی به چنگش می‌آوریم... بعد در حالی که با مهربانی نگاهش می‌کرد، ادامه داد: فکر می‌کنم به اندازه کافی دردسر و ناراحتی تحمل کرده‌اید، آقای گروالد. بهتر است برگه جریمه، سرعت غیرمجاز و قضیه رشوه را فراموش کنیم. از این به بعد مراقب سرعتتان باشید.

گروالد به او قول داد و گفت: خیالتان راحت باشد.

***

صبح روز بعد گروالد زندان را ترک کرد و راه افتاد. سرش را خیلی ظریف و مرتب پانسمان کرده بودند و اداره پلیس یک دست کت و شلوار شیک به جای لباس‌هایش به او داده بود. هنگامی که حدود پانزده، بیست کیلومتر دور شده بود دختر جوانی را دید که کنار جاده ایستاده و دست تکان می‌دهد.

گروالد به اندازه کافی دردسر کشیده بود و دیگر دنبال گرفتاری نبود. اما وقتی صد متری دور شد و چهره آن دختر را در آینه بغل ماشین دید که کوچک و کوچک‌تر می‌شود ناگهان توقف کرد و دنده عقب گرفت. در نگاه دوباره به او لبخندی در چهره‌اش یافت. البته در مقایسه با سوزی چهره خندان زیبایی نداشت. چاقویی که قبلا از نظر کارآیی امتحانش را پس داده بود در داشبورد ماشینش بود...

نوشته:‌ هنری سلزار 
مترجم:‌ سهراب برازش‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها