بکش و زیبایم کن

کد خبر: ۱۷۰۲۶۸

با وجود این‌که درسش بسیار خوب بود و از دانش‌آموزان ممتاز کلاس به شمار می‌آمد اما توجه چندانی به وضعیت خانواده و ما نداشت.

پدرم یک کارمند ساده بود که با گرفتن وام بالاخره توانسته بود آپارتمان کوچکی در شهر مینسوتا بخرد. او باید قسط خانه را می‌داد و هزینه‌های تحصیل ما و سایر هزینه‌های خانه بر او فشار می‌آورد.

اما استفانی همیشه خواهان بهترین‌ها و شیک‌ترین و گران‌ترین چیزها بود و می‌گفت اگر من همیشه به دنبال بهترین‌ها و گرانترین‌ها باشم نهایتا در وضعیتی قرار خواهم گرفت که بتوانم به آنها دست بیابم. اما شما که راضی به وضع موجود هستید هرگز پیشرفت نخواهید کرد.

بنابراین گفتگو با استفانی تقریبا بی‌فایده بود. او تقریبا تمام پس‌انداز اندک مادر و تا جایی که می‌توانست پدر را خرج لباس‌ها و کفش‌های زیبا می‌کرد.

وقتی وارد دبیرستان شد مساله جدید دیگری فکرش را مشغول کرده بود و آن هم عمل جراحی بینی بود. بینی او به صورتش می‌آمد، اما می‌گفت باید جراحی کند تا زیباتر از این شود. پدر به او گفته بود من نمی‌توانم هزینه جراحی را بپردازم. اگر توانستی خودت پول در بیاوری می‌توانی این کار را انجام دهی.

او در سال آخر دبیرستان تمام فکرش را مشغول این جراحی کرده بود و بیشتر از همیشه درس می‌خواند تا بتواند با معدل بالا قبول شود و در کنار کالج کار کند.

همین طور هم شد. با پشتکاری که داشت با نمره عالی قبول شد و در کنار کالج یک کار نیمه وقت هم در یک کتابخانه گرفت و شروع به جمع کردن حقوقش کرد. پس از مدت یک سال و چند ماه گفت که می‌خواهد بینی را عمل کند.

استفانی می‌گفت می‌خواهم وقتی وارد دانشکده شدم دیگر نگرانی از بابت ظاهر و زیبایی‌ام نداشته باشم پس هر چه زودتر باید این کار انجام گیرد.

نهایتا با متخصص مورد نظر خود قرار جراحی را گذاشت.

شب قبل از عمل مادر بسیار نگران بود اما فکر می‌کردیم که نگرانی‌های معمولی مادرانه است. هرگز فکرش را نمی‌کردیم که چه اتفاقی قرار است بیفتد.

صبح روز جراحی او را به بیمارستان بردیم و به اتاق عمل رفت تا به قول خودش کار نهایی را انجام دهد و با چهره‌ای دوست داشتنی به زندگی ادامه دهد.

پس از گذشت نیم ساعت متوجه شدیم که پرستاران و پزشک بیهوشی سراسیمه در اتاق به این طرف و آن طرف می‌روند.

مادرم از نگرانی بیحال شده بود و نمی‌دانستیم باید چه کنیم. پدرم بالاخره توانست بفهمد که چه شده است.

واقعیت این بود که خواهرم چند دقیقه پس از بیهوشی دچار افزایش ضربان قلب، بالارفتن دمای طبیعی بدن و سفت شدن عضلات شده بود.

پزشکان تشخیص دادند که این حالت‌ هایپرترمیای بدخیم نام دارد. در این حالت بیمار بشدت به ماده بیهوشی حساس است و بدن شرایط بیهوشی را تحمل نمی‌کند.

با وجود خطرناک بودن این وضعیت در حدود 90 درصد از بیماران نهایتا زنده می‌مانند. اما در مورد استفانی شرایط خیلی پیچیده بود.

پدر از پرستاران پرسید که قبل از عمل امکان تشخیص این وضعیت وجود نداشته و آنها می‌گفتند که این وضعیت فقط با توجه به سابقه خانوادگی و اطلاع خود بیمار مشخص می‌شود زیرا تا وقتی که فرد سابقه‌ای نداشته و بیهوش نشده علامت خاصی ندارد.

آنها می‌گفتند قبل از بیهوشی از استفانی پرسیده بودند که مشکل خاصی نداری  یا به داروی خاصی حساسیت نداری؟ و او هم با اشتیاق هر چه تمام‌تر پاسخ منفی داده بود و خواسته بود زودتر کار را شروع کنند.

حال مادرم بسیار بد بود و پدر هم بسختی خود را کنترل می‌کرد. این برای تمام اعضای خانواده ما یک شوک بسیار بزرگ و غیر منتظره بود.

پس از گذشت 45 دقیقه بالاخره او را بدون جراحی از اتاق عمل بیرون آوردند و گفتند تمام اقدامات لازم در مورد وی انجام شده و باید منتظر نتیجه باشیم.

ما همگی شب را در محوطه بیمارستان و در ماشین و حیاط و اتاق استفانی گذراندیم اما دقیقا پس از گذشت 24 ساعت آخرین ضربان قلب وی نیز به پایان رسید و ما او را از دست دادیم.

بیان این اتفاق برایم بسیار سخت بود اما از آنجایی که استفانی را خیلی دوست داشتیم می‌خواهم به بقیه جوانانی که قصد انجام کارهای این‌گونه را دارند بگویم که زیبایی درونی بسیار مهمتر از زیبایی ظاهری است و در ضمن قبل از سپردن خود به تیغ جراحی تمام زوایای قضیه را مورد بررسی قرار دهید تا موجب یک عمر پشیمانی برای خود و خانواده‌تان نشوید!

مترجم : ‌ سحر کمالی نفر
‌ منبع: sunsentinel.com

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها