حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
از آن سوی خط صدای افسر کشیک مرکز فرماندهی پلیس در گوشاش پیچید.
سلام کمیسر، وقت بخیر، لحظاتی پیش اطلاع دادند، مرد جوانی به نام هنری اونولو در محل کارش در خیابان لورینک به طرز دلخراشی به قتل رسیده است. رئیس پلیس از شما خواسته سریعا در محل حاضر و موضوع را از نزدیک بررسی نمایید.
کمیسر آدرس دقیق محل حادثه را پرسید و با عجله برخاست. تلویزیون را خاموش کرد و لباسهایش را پوشید و به سمت خیابان لورینک، ساختمان 170 حرکت کرد، در آن روز تعطیل خیابان تقریبا خلوت بود و کمیسر خیلی زود به خیابان لورینک که یک خیابان تجاری در مرکز شهر بود، رسید. در خیابان لورینک اکثر ساختمانها بلند مرتبه بودند. ساختمانهایی که به شرکتهای بزرگ و کوچک تجاری تعلق داشت.
با این که بافت خیابان قدیمی بود، اما ساختمانها اکثر بازسازی و نو شده بودند.
به علت روز تعطیلی، خیابان خلوت و در سکوت و تاریکی فرو رفته بود. کمیسر مقابل ساختمان 170 که ساختمانی 13 طبقه بود، خودرواش را متوقف کرد، چند خودرو پلیس، آمبولانس، عدهای مامور و چند رهگذر مقابل ساختمان ایستاده بودند.
کمیسر از خودرواش پیاده شد، یقه بارانیاش را بالا زد و آرام به طرف ساختمان که در محاصره برجها بود گام برداشت. در ساختمان کاملا باز بود. جلوی آن چند مامور پلیس و چند نفر در حال صحبت بودند. کمیسر پس از آن که خودش را به افسر ارشد ماموران معرفی کرد از او خواست، گزارشی از چگونگی ماجرا ارائه دهد.
ستوان بوئر آرام و شمرده گفت: ما در حال گشت در منطقه بودیم که از طریق مرکز اطلاع یافتیم جنایتی در خیابان لورینک رخ داده است. با عجله خودمان را به اینجا رساندیم و متاسفانه با این صحنه دلخراش روبهرو شدیم. ماجرا را به مرکز گزارش دادیم. در این مدت نه کسی وارد ساختمان شده و نه به چیزی دست زده شده است. ضمن این که شرکت هم تعطیل بوده و هنری اونولو تنها در دفتر شرکت بوده است.
کمیسر از او سوال کرد چه ساعتی وقوع قتل به شما گزارش شد؟
ستوان بوئر پاسخ داد: دقیقا 40/18 و ما کمتر از 7 دقیقه به اینجا رسیدیم.
کمیسر پرسید: چه کسی خبر وقوع جنایت را به کلانتری داده است؟
وی پاسخ داد: آقای ویلی مورتر مدیر مالی شرکت، آن طور که خودشان مدعی هستند در حال عبور از اینجا بودهاند که متوجه روشن بودن چراغ دفتر میشوند. چون مشکوک شده، خودروشان را مقابل ساختمان متوقف و متوجه میشود در ورودی ساختمان قفل نیست. لذا نگهبان را صدا میزند. نگهبان به او میگوید تا دقایقی پیش هنری اونولو در دفتر شرکت کار میکرد که فکر میکنم رفته باشد. دقایقی پیش صدای باز شدن در را شنیدم. سپس به اتفاق به طبقه هفتم میروند و بعد هم متوجه میشوند هنری بیچاره با آن وضعیت وحشتناک به قتل رسیده است. بعد هم موضوع را به کلانتری اطلاع میدهند.
کمیسر چند سوال دیگر از ستوان پرسید و وارد ساختمان شده و مستقیم به طبقه هفتم میرود.
در طبقه هفتم دو در روبهروی هم وجود دارند، آپارتمان 706 که رو به شمال خیابان است و آپارتمان شماره 707 که رو به جنوب (حیاط بزرگ ساختمان) است، در مقابل آپارتمان شماره 707 یک مامور پلیس ایستاده بود که با دیدن کمیسر و ستوان بوئر اقدام به احترام کرده و در را باز کرد.
کمیسر به محض ورود نگاه جستجوگرش را به اطراف آپارتمان که تمامی چراغهای آن روشن بود میاندازد. یک آپارتمان بسیار بزرگ و شیک با اتاقهای متعدد که با میز و صندلیهای قهوهای رنگ تزیین شده بود.کمیسر در حالی که اطراف را به دقت از نظر میگذراند شروع به قدم زدن در آپارتمان میکند. ظاهرا همه چیز کاملا مرتب و منظم است. هیچ اثری از بهم ریختگی دیده نمیشود. در اتاق کوچکی که رو به تراس حیاط باز میشود، کاملا باز است. صحنه دلخراشی در جلوی چشمان کمیسر گشوده میشود. وقتی کمیسر قدم به داخل اتاق میگذارد با دیدن صحنه دلخراش قتل مرد جوان برجایش میخکوب میشود. بر روی صندلی و رو به کامپیوتر جسدمرد جوان که تقریبا سراز تنش جدا شده و فقط به پوست نازک بند است، دیده میشود. خون تمام لباسهای او را قرمز کرده است، جوی باریکی از خون از زیر پای مقتول سرازیر شده بود.
کمیسر نزدیکتر میشود. همه چیز حکایت از یک قتل دلخراش و بیرحمانه دارد. قاتل با کمال قساوت و بیرحمی و با چاقو یا شیء برنده که بیشتر شبیه تیغ بوده، سرمقتول را جدا کرده بود. مقتول یک پیراهن طوسی رنگ، شلوار کتان کرم رنگ به تن داشت و کت چرمیاش در پشت صندلی قرار داده شده بود که البته کاملا خون آلود بود. مانیتور خاموش بود و آثار آشفتگی و بهم ریختگی روی میز دیده می شد و تعدادیCD شکسته و چندCD که در میان لختههای خون افتاده بود کاملا مشخص بودند. یک زیرسیگاری، فندک طلایی، یک پاکت نیمه خالی سیگار، عینک و فنجان بزرگ خالی قهوه روی میز و در کنار کامپیوتر دیده میشد.
چند اثر کوچک خراش در صورت مقتول مشخص بود، اما وضعیت اتاق نشان میداد او با قاتل نداشته است و به احتمال زیاد غافلگیر شده است.
کمیسر به بررسی فنجان خالی قهوه پرداخت و با وارسی ته مانده آن متوجه شد به احتمال زیاد قهوه داخل لیوان ریخته شده، مسموم و محتوی داروی بیهوشی بوده است که مقتول پس از نوشیدن آن دچار رخوت شده و سپس توسط قاتل غافلگیر و به قتل رسیده است.
کمیسر به جستجو در دیگر اتاقها پرداخت و پس از بررسی تمام زوایای اتاق سراغ توماس نگهبان ساختمان که رنگ به چهره نداشت و از این واقعه ترسیده و وحشت زده شده بود رفت. توماس با صدای بریدهای گفت:ساعت حدود 5 بعدازظهر بود که هنری جلوی ساختمان آمد و از من خواست در را باز کنم. من اجازه چنین کاری را نداشتم، اما او اصرار کرد؛ البته این را هم بگویم او قبلا هم چندین بار این کار را کرده بود و برای این که مرا راضی کند هر وقت که میآمد پول خوبی به من میداد. امروز هم این کار را کرد. او همیشه یکی،
2 ساعت بالا میماند. میگفت کارهای عقبماندهام را انجام میدهم.
وی افزود: وقتی در را باز کردم و او به بالا رفت من هم به اتاق خودم که در پارکینگ است رفتم و مشغول تماشای تلویزیون شدم. ساعت نزدیکیهای 15/18 بود که صدای باز شدن در را شنیدم، فکر کردم هنری است. توجهی نکردم. بعد هم به سراغ شبکه 6 که یک فیلم داغ پلیسی داشت رفتم و متوجه گذشت زمان نشدم. متاسفانه آنچنان غرق این فیلم شدم که فراموش کردم در را قفل کنم تا این که ساعت حدود 30/18 بود که آقای ویلی مورتر مرا صدا زد، سراسیمه بالا آمدم و ایشان را دیدم که با عصبانیت فریاد زد در چرا باز است؟ سعی کردم که توجیه کنم که ایشان داد و بیداد نمود که چراغ طبقه هفتم که شرکت خودشان است چرا روشن میباشد. دیگر نمیتوانستم کتمان کنم و توضیح دادم که آقای هنری اونولو بالا بودند و فکر میکنم رفتهاند و فراموش کردهاند چراغها را خاموش کنند. به اتفاق به طبقه هفتم رفتیم و در آنجا بود که متوجه شدیم هنری بیچاره با آن وضع وحشتناک به قتل رسیده است. کمیسر از او پرسید: وقتی وارد ساختمان شرکت در طبقه هفتم شدید چراغها روشن بود؟
توماس با صراحت پاسخ داد: نه. فقط چراغ اتاق هنری روشن بود و ما دیگر چراغها را روشن کردیم.
کمیسر از او پرسید: چند سال است در این ساختمان کار میکنی؟
توماس پاسخ داد: حدود 18 ماه.
کمیسر پرسید: هنری تنها به داخل ساختمان آمد؟
توماس جواب داد: من او را تنها دیدم؛ البته او با یک خودروی شورلت آبی رنگ آمده بود که یک نفر دیگر داخل خودرو بود، اما او وارد ساختمان نشد یا لااقل من ندیدم.
کمیسر چند سوال دیگر از او کرد و سپس به سراغ مدیرمالی شرکت آقای ویلیمورتر رفت.
ویلیمورتر که جوان لاغراندام و قد بلندی بود، چهرهاش کاملا برافروخته و رنگ پریده شده بود. در حالی که پشت سر هم سیگار میکشید به کمیسر گفت:ساعت حدود 30/6 بعدازظهر بود. از آپارتمانم که همین نزدیکیهاست خارج شدم. میخواستم سراغ نامزدم بروم تا شام را با هم باشیم. وقتی از مقابل ساختمان شرکت رد شدم، یک لحظه چشمم به طبقه هفتم افتاد، متوجه شدم چراغ روشن است. یک لحظه شک کردم، خودروام را مقابل ساختمان متوقف کردم ببینم چه خبر است که پی بردم در ساختمان نیمه باز است. آنقدر مشکوک شدم که به پیگیری ماجرا پرداختم. بعد هم که با این صحنه وحشتناک روبهرو شدم. متاسفانه توماس نگهبان ساختمان سهلانگاری کرده بود و اجازه داده بود هنری وارد شرکت بشود و این اتفاق بیفتد.
کمیسر از او پرسید: شما چند سال است مدیر مالی شرکت هستید؟
ویلی مورتر پاسخ داد: نزدیک به 5 سال است که در شرکت کار میکنم و از سال گذشته نیز مدیر مالی شدم.
کمیسر پرسید: هنری اونولو چه مدت است در شرکت کار میکند؟
وی جواب داد: حدود 2 سال، او در قسمت مالی با من کار میکرد. وی با این که جوان بسیار باهوش و زیرکی بود، اما متاسفانه در کارش صادق نبود و سر همین موضوع ما با هم درگیری داشتیم. چندین بار او را نصحیت کردم که مراقب خود و اعمالش باشد، اما متاسفانه توجهی نمیکرد. هنری با چند نفر از رفقایش که ناباب بودند متاسفانه اقدام به سندسازی میکرد که پس از هشدارهای من گویا تصمیم گرفته بود این کار را کنار بگذارد و حسابها را اصلاح کند. امروز هم گویا به همین خاطر به دفتر آمده بود که البته رفقایش که متوجه شده بودند او به اشتباه خود پیبرده و دیگر قرار نیست با آنها کار کند وی را به این طرز دلخراش به قتل رساندند.
به هر حال هنری جوان پرشور، بسیار مودب و باهوشی بود که متاسفانه گرفتار رفقای ناباب شده بود. کمیسر یک ساعتی از او بازجویی کرد و آنگاه آنچه را که اتفاق افتاده بود یک بار دیگر به دقت مرور کرد و رو به ستوان بوئر دستور دستگیری توماس نگهبان ساختمان و ویلی مورتر مدیرمالی شرکت را به جرم قتل عمد هنری اونولو صادر کرد.
شما خواننده عزیز، حدس بزنید کمیسر از کجا فهمید این دو نفر قاتل هستند. کمیسر حداقل 3 دلیل داشت. اگر ماجرا را به دقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.
حمید موفق
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....