اکثر منتقدان سینمایی از «روزی روزگاری، امریکا» اثر سرجیولئونه (محصول 1984) به عنوان یک درام جنایتکارانه اسم میبرند. فیلم با زبانی شاعرانه و با یک طول زمانی زیاد، قصه حرص و خشونت را تعریف میکند.
کد خبر: ۱۵۹۸۳۱
گفته میشود نسخه کامل و اریژینال فیلم فقط در اروپا به نمایش عمومی درآمده است. با وجود آن که زمان فیلم بسیار طولانی است، راجر ابرت منتقد سرشناس در نقد خود بر روی فیلم مینویسد: «آیا این فیلم طولانی است؟ هم بله و هم خیر. بله از این جهت که حسی در آن وجود دارد که برای درک قصه لئونه باید ارتباط نزدیک و دقیقی با آن برقرار کرد (قصهای که در آن فاصله بین رویا، کابوس، خاطره و یا یک فلاشبک قابل درک نیست.) و خیر از این جهت که لحن روایتی قصه به گونهآی متناقض و گیجکننده است که تماشاچی را وادار میکند به تماشای دنباله ماجرا بنشیند تا ببیند حاصل کار چه خواهد شد.
قصه فیلم 5 دهه از زندگی 4 گنگستر نیویورکی را تعریف میکند که با هم دوست هستند. آنها از دوران کودکی با هم بودند و حالا تبدیل به جانیانی بیرحم شدهاند. دوربین لیونه این قصه را از اول تعریف میکند و از همان آغاز میگوید که این 4 نفر بشدت به یکدیگر وفادارند و پیوندهایی ناگسستنی بین آنها وجود دارد. زمانی که یکی از آنها ارتباط خود را با گروه قطع میکند ــ و یا فکر میکند که این کار را کرده است ــ تا آخر عمرش احساس میکند مقصر و گناهکار است. این زمانی است که وی متوجه میشود که به او خیانت نشده، بلکه خودش خیانت کرده است. لیونه برای تعریف قصه خود از نوعی فلاشبک استفاده میکند که پیچیده است و نمیگذارد تماشاچی این فلاشبکها را به راحتی و پشتسر هم ببیند. این فلاشبکها شامل یکسری رویا و خاطره میشود. شروع فیلم با 2 صحنه خشن و تند است. رابرت دنیرو در نقش اصلی فیلم تلاش دارد از دست عواقب اقدامات گذشتهاش فرار کند. در همین حال، او سعی دارد موقعیت ویژهاش را نیز حفظ کند. تلفنی به اداره پلیس زده میشود و صدایی از آن سوی خط، دوستانش را به پلیس لو داده و به این ترتیب به آنها خیانت میکند. در همین اوضاع و احوال است که قصه فیلم مدام به جلو و عقب کشیده میشود و کمکم شکل وروی کاری اپیزودگونه را پیدا میکند، اما تمام این اپیزودها در ارتباط با یکدیگر هستند و در کل، قطعهای دراماتیک را شکل میدهند.
دقایقی وجود دارد که ما دقیقا نمیتوانیم متوجه شویم چه اتفاقی دارد رخ میدهد، اما نسبت به لحن روایتی قصه هیچ شکی نمیکنیم و حسی از اطمینان در ما وجود دارد.
اگر شکل قرار گرفتن فلاشبکها را در طول فیلم به هم بزنیم، استخوانبندی کلی قصه به هم میریزد. بعد از تماشای یک سکانس در زمان حال است که ناگهان زنگ تلفن به صدا درمیآید و بدون این که متوجه شویم وارد یک فلاشبک تازه شدهایم.
میبینیم که لحن شاعرانه قصه عوض شده و کاملا در یک فضای جدید قرار گرفتهایم. از این نظر، فیلم شکل قراردادی مرسوم فیلمهای مشابه را ندارد و در آن خبری از وقایعنگاری معمول نیست. صحنههای گذشته و حال بدون هیچ منطق ظاهری، پشت سر هم میآیند و میروند و بیننده پس از گذشت مدت زمانی کوتاهی تازه متوجه میشود که زمان قصه پس از به هم ریخته شدن عوض شده است، روابط بین کاراکترهای فیلم هم در دل همین تعریف غیرمستقیم است که شکفته و بیان میشود.
لئونه فیلمش را براساس قصه کتاب هریگری ساخته و بجز دنیرو بازیگرانی مثل جیمزوود، الیزابت مکگاورن، تریت ویلیامز، جوپشی، دنی آئیلو، برت یانگ و ویلیام فورسایت در نقشهای مهم آن بازی کردهاند. قصه فیلم در دوران قبل از ممنوعیت الکل برمیگردد. این قصه با بازگشت دیوید آرونسن (دنیرو) گنگستر به بروکلین، پس از 30 سال دوری از آن شروع میشود. در این محل او با خاطرات و اشباح گذشته روبهرو میشود. آنچه «روزی روزگاری، امریکا» را از فیلمهای مشابه جدا میکند، لحن حماسی، شاعرانه، اپیزودگونه و افسانهای آن است. ساخت فیلم حدود 2 سال طول کشید و همه گروه سازنده از این که زمان تولید فیلم این قدر طولانی شده، شگفتزده شده بودند. کلودیا کاردیناله بازیگر سرشناس ایتالیایی مایل بود در فیلم حضور داشته باشد و برای این منظور با لئونه تماس گرفت. اما فیلمساز ترجیح داد بازیگر ناشناخته را برای فیلمش انتخاب کند. لئونه تغییرات زیادی در کتاب شرح حالگونه هری گری داد.
او بخشهایی از کتاب را حذف و چیزهایی را از جانب خود به آن اضافه کرد. این در حالی است که او چند سال تلاش کرد تا امتیاز برگردان سینمایی کتاب گری را خریداری کند. موسیقی متن فیلم کار انیوموریکونه است که نامزد جایزه اسکار هم شد. اما توزیعکنندگان فیلم میخواستند در بخش بینالمللی، این موسیقی را قطع کنند. جنیفر کانلی که حالا بازیگری مطرح است، در این فیلم در نقش یک بچه کوچولو اولین کار سینماییاش را ارائه داد. فیلم در تدوین اولیه حدود 10 ساعت شد و همان زمان امکان پخش آن به صورت یک مجموعه تلویزیونی پانزده قسمتی هم مطرح بود. زمانی که اولینبار در سال 1975 بحث ساخت فیلم مطرح شد، از ژرار دپاردیو به عنوان بازیگر یکی از نقشهای اصلی اسم برده میشد. ریچارد درایفوس هم یکبار جذب بازی در فیلم شد. «روزی روزگاری، امریکا» آخرین ساخته سینمایی سرجیو لیونه بود. او سال 1989 بر اثر سکته قلبی در گذشت. او قبل از مرگ قصد کارگردانی فیلمی درباره محاصره لنین گراد را داشت و میخواست نقش اصلی آن را نیز به رابرت دنیرو بدهد. اما مرگ به او مهلت پایان نگارش فیلمنامه را نداد. این در حالی است که لیونه برای نگارش فیلمنامه «روزی روزی، امریکا» از کمک نقش فیلمنامهنویس بهره گرفت.