حتی کار به جایی رسید که خیلیها گفتند با ساخته شدن این سریال میزان اهدای عضو در کشور پایین آمده است! البته حاتمیکیا و اعضای گروهش در برابر این انتقادها سکوت کردند و ترجیح دادند قضاوت اصلی را به عهده زمان بگذارند. آنها میدانستند که با گذشت قسمتهای اولیه سریال و وارد شدن به داستان اصلی حتما توجه خیلیها (ازجمله خود ما!!!) به این سریال جلب میشود. به خاطر همین جواب انتقادها را ندادند.
واقعیت این است که ما هم اول خیلی از این سریال سر در نمیآوردیم و هی با خودمان میگفتیم یعنی چی؟ مگر میشود یک روح که خیلی هم روح نیست در برابر یک دختر بیپناه شهرستانی ظاهر شود و این همه دردسر برایش درست کند ولی حالا که این جناب مستطاب حسن گلاب (حمید فرخنژاد) عاشق گل بهار (سیما تیرانداز) شده و دارد هی خودش را به در و دیوار میکوباند تا مگر به این گلی بفهماند که بابا من دوستت دارم توجه ما بدجور به این سریال جلب شده.
البته حالا با خودتان نگویید عجب آدم چیپی است تا حرف عشق و عاشقی آمده نظرش جلب شد، نه این طور نیست. چیزی که خیلی ذهن ما را به خودش مشغول کرده پدید آمدن موقعیتی است که در این سریال شکل گرفته. موقعیتی که فقط میتواند زاییده یک تخیل قوی باشد. این که یک روح یا شاید بهتر باشد بگوییم یک نیمه روح بین رفتن و نرفتن، بودن و نبودن، مرگ و زندگی گیر کرده و نمیداند تکلیفش چیست خیلی موضوع جالبی است. آن هم آدمی که در دوران زندگیاش اصلا زندگی نکرده و حالا تازه پس از این که مرده دارد مزه زندگی را میچشد. این به نظر شما جالب نیست؟
در واقع حسن گلاب ابراهیم حاتمیکیا از آن شخصیتهایی است که کمتر نظیرش در فیلمها و آثار سینمایی یا تلویزیونی دیده شده و همین او را خیلی خاص میکند. جالب این جاست که حاتمیکیا در این سریال با مخاطب کاری میکند که صرف رسیدن گل بهار و حسن به هم یا چیزی توی این مایهها خیلی برایش مهم نباشد. چیزی که مهم است تجربه کردن و فهمیدن زندگی پا به پای حسن و به تبع او خود گل بهار است. اتفاقی که برای خود ما هم در زندگی واقعی خیلی کم رخ میدهد. به هر حال ابراهیم حاتمیکیا دست به جسارت بزرگی زده است. برای پاسداشت این جسارت هم که شده حلقه سبز را با دقت بیشتری ببینید.