حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
اما این نوزادها مادرها را به تمام روزهای ناخوشایند دوران کودکی میبرند مادرها با زمین خوردن بچهها بغض میکنند، باز هم آنها نخودی بودن را تجربه میکنند و دلشان پر میکشد برای روزی که چشم بگذارد و یکی را پشت درخت و آن یکی را توی پارکینگ پیدا کند، بدوند، داد بزنند «دیدمت، دیدمت، سک سک!»، مادرها آنقدر این سفر را جدی میگیرند که گاهی با دعواهای ساده بچهها تا پیش قاضی هم میروند و آن وقت کسی عقبتر میایستد و میگوید «بچهها به بازی، مادرها به قاضی!»
ورود آقایان ممنوع!
اگر تازه مادر شدهاید و آن قدر ناشی هستید که تمام وقت تان را صرف تر و خشک کردن این عزیز دردانه میکنید، بد نیست که شبها یک نگاه به ساعت بیندازید و حواستان باشد که همسرتان مثل همیشه سر وقت میآید یا نه؟ چرا که شما بدون این که بخواهید زندگی را دچار آفت کردهاید، از همان وقت که تمام فکر و ذکرتان شد بزرگ کردن این بچه، وقتی شبها صدای گریه این طفلکیهای بیگناه پدرها را بد خواب کرد، آن وقت که آنها یک بالش و پتو زدند زیر بغل و رفتند توی اتاق در بسته و شما شکایت نکردید! و حواستان به دل نازک این بچههای بزرگتر نبود، از همان وقتها بود که آنها رفتند توی غار تنهایی خودشان و ارتباطشان با خانه و خانواده کمرنگ شد. در این شرایط البته نه همه که فقط آن دسته ازمردانی که شناگر قابلی هستند اما تا آن روز آب ندیدهاند، آن وقت یاد دوستان گرمابه و گلستان خود میافتند.
اصلا بگذارید آب پاکی را بریزیم روی دستتان که حتی امکان دارد همین مرد آیدهال ساکت و صبور جذب مواد مخدر هم شود، اما در خوشبینانهترین شکل قضیه میتوانند بیش از پیش وابسته دوستان و یا خانواده پدری شوندکه البته قرار نیست برای این دلبستگی آخرشان چندان نگران شوید.
همه میدانیم که مادر شدن مسوولیتهای اجتماعی و فرهنگی بسیاری به دنبال دارد، از دیدگاه اجتماعی انتظارات و مسوولیتهای بیشتری بر عهده مادران گذاشته میشود، به طوری که اگر در زندگی فرزندان اتفاق ناخوشایندی روی دهد، در آن صورت نه تنها مادرهابر اساس غریزه احساس همدلی بیشتری با کودک میکنند، بلکه حتی جامعه هم مادر را سرزنش میکند و مسوول آن اتفاق میداند. اما با تمام این سنگینی وظیفهای که بر دوش مادران است آنها نمیتوانند و نباید سهم پدرها را از آنها بگیرند و دست بچهها بدهند.
با خواندن این سطرها همه مادرو پدرها به یک اندازه دلواپس و نگران نمیشوند، این که یک پدر تا چه اندازه از مراقبتهای مادرانه همسرش آزرده خاطر شود،یا تا کجای آن ماجرای حسادت پیش رود و همین طور یک مادر تا چه اندازه غرق در عواطف مادری شود که گاهی حتی شکل اغراقآمیز به خود بگیرد، به دلایل متعددی مثل نوع روابط از پیش تعیین شده زن و مرد، انگیزه بچهدار شدن و حتی به خاطرههایی از واکنشهای والدین آنها در گذشته بستگی دارد.
اگر این بچه نبود!
چند بار دیدهاید و شنیدهاید که یکی به آن یکی میگوید «اگر این بچه نبود تا به حال 100 بار طلاق گرفته بودم»؟ یا شبیه این جمله را کسی درد دل کرده باشد که «خسته شدهام فقط به خاطر این بچهها نگهاش داشتهام».
میدانید چرا خستگی و ناچاریشان را ربط میدهند به بچهها؟ برای آن که نتوانستهاند چارچوبهای ساده یک زندگی سالم و مسالمتآمیز را بشناسند، آن وقت زنها فکر کردهاند وقتی بچهدار شوند میتوانند مردها را پایبند کنند و مردها هم به این اشتباه افتادهاند که وجود یک بچه میتواند همسرشان را عاشقتر کند.
دکتر فربد فدایی معتقد است کسانی که برای رفع مشکلات زناشویی بچهدار میشوند، استرس و فشار روانی بیشتری تحمل میکنند بعد برای جبران این اضطرابها عواطف خود را به صورت اغراقآمیز نثار بچه میکنند و فرصت توجه به یکدیگر را از دست میدهند. در این شرایط مادران بیشتر از حد نیاز به نوزاد شیر میدهند و زمان بیشتری برای مراقبت از او صرف میکنند. پدرها هم از همان چند ماهگی برای آنها شکلات و اسباب بازیهای گرانقیمت میخرند.
وقتی قرار باشد بچهها بیایند و ریسمان پوسیده یک زندگی را گره بزنند، روزی همین نقطه پیوند میشود نقطه ضعف خانواده، چرا که بچهها نمیتوانند هیچ کدام این خواستهها را عملی کنند، بلکه مدام اسمشان را وسط دعوای بزرگترها میشوند که اگر این نبود و... آن وقت بچهها یک گوشه کز میکنند، احساس سرخوردگی و زیادی بودن میآید سراغشان.
بچهها با آمدنشان ساختار خانواده را تغییر میدهند، رسیدگیهای مداوم مادر در روزها و ماههای اول همسرانی را که روابط سالمی نداشتهاند دچار مشکل میکند، در حالی که همین بچهها پدر و مادرهایی را که رابطه عاطفی مطلوبی دارند به نقطه اوج هماهنگی، عشق و نشاط میرسانند.
پدرهایی که درک میکنند
یک روز صبح به خانوادههای 2 نفره یک نفر اضافه میشود، بدون این که آن نفر سوم بداند که تا چه اندازه میتواند روی 2 نفر قبلی تاثیرگذار باشد، بچهها میآیند بدون این که حواسشان به آمارهای 80 درصدی افسردگی مادرها باشد، وقتی زنها مادر میشوند از همان وقت عادت میکنند به دلواپس شدن، شکل حرفهای شان عوض میشود، بشین، برو، بیا، مواظب باش و...شاید بخشی از همین دل نگرانیهاست که تعدادی از مادران را غیر از آن افسردگی 3، 4 روزه معمولی، دچار افسردگی بعد از زایمان میکند، این افسردگی با افسردگی معمولی و کوتاهمدت بعد از زایمان فرق دارد، پدرها باید حواسشان باشد اگر افسردگی تا 10 روز تمام نشد و حتی تا 6 ماه رسید آن وقت مسوولیت بیشتری برعهده دارند، قبول داریم که پدرها برای تر و خشک کردن و مواظبت 24 ساعته از نوزادان آفریده نشدهاند، اما در شرایطی که بچهها غیر از باقی سوغاتیها برای مادرهایی که حساسترند یا در گذشته افسردگی را تجربه کردهاند (غم زایمان) هدیه میآورند، آن وقت پدرها باید حتی اگر لازم شد بچه را روی پا بخوابانند، برایش لالا،لالا گل پونه هم بخوانند، باور کنید بچهها از آروغ زدن روی کتف پدرها هم حظ میکنند!
هرچند مادر بودن تنها محدود نمیشود به جنبه اجتماعی و روانشناسی بلکه همین هورمونهای زنانه استروژن و پروژسترون کاری غیر از مهربان کردن و خواستنیتر کردن مادرها ندارند، همین هورمونها مادران را سر پا نگه میدارند آنقدر که کلافه نمیشوند از پوشک عوض کردنهای مداوم و درست کردن هفتهای چند بار پوره بادام. بخش عمدهای از این شور و شعف خستگیناپذیر مادرانه را هورمونها نثار زنها میکنند چنانچه وقتی در یک آزمایش، خون موشهای مادر را به موشهای باکره تزریق کردند آنها رفتارهای مادرانه از خود نشان دادند، پس نمیتوان چندان از پدرها توقع داشت که دوش به دوش مادران بچهداری کنند، برای آن که از لحاظ بیولوژیک توانایی آن را ندارند.
ظاهر قضیه یک شکل دارد، یعنی این که همه ما بچهدار میشویم! اما این که بچهها با چه دلایلی آمده باشند و تاثیری که در روابط والدین میگذارند متفاوت است. اگر بچهها را از روی عادت بیاوریم دودش توی چشم خودمان میرود، عادت یعنی این که، یک روز پدر و مادر فکر کنند که حالا آنها هم مثل نسلهای قبل از خودشان باید یک بچه داشته باشند، اما بعضی وقتها نگاه مان به بچهدار شدن شبیه معجزه است، چشمهایمان را میبندیم، فکر میکنیم یک بچه که بیاید آن وقت دل زنم برایم زود به زود تنگ میشود، دیگر بهانه پول و خرید را نمیگیرد، زنها هم چشمهایشان را میبندند و پدرها را میبینند که دیگر صدایشان بلند نمیشود و فریاد نمیزنند، هرازگاهی برایشان طلا هم میخرند، مدام هم توی خانه مثل پروانه میگردند و میگویند «عزیزم تو چه کار میکنی؟ من همه کارها را انجام میدهم!»
خیال چیز خوبی است، به شرط آن که با این توهم بچهها را گرفتار نکنیم! از همان روز اول وظیفه حل مشکلات زناشویی را گردن آنها نیندازیم. وقتی بچهها را مامور رفع مشکلات پدر و مادر میکنیم، آنها هیچ کمکی نمیتوانند بکنند، چون که حواسشان پی بچگی خودشان هست، حتی اگر بخواهند هم باز با تمام غان و غون کردنهای خندهدار و دلچسبی که دارند نمیتوانند بیشتر از یک لبخند تاثیرگذار باشند و تلخی زندگی آدم بزرگها را بگیرند. آن وقت این ماجرا ما را میرساند باز به همان حکایت تلخی که بودن و دوام آوردن این زندگی را منگنه میکنیم به این طفلکیها که اگر این بچه نبود، آن وقت حتما طلاق بود!
اما وقتی بچهها را در یک فضای امن و مهیا پذیرا شویم، آن وقت آنها زندگی را پر از شادی میکنند، پدری که با تمام سختیهای 9 ماه و 9 روز پا به پای همسرش رفته آن وقت نیاز کودک را به مراقبت شبانه روزی درک میکند، معنی حسادت را نمیفهمد و به زن فرصت بیشتری میدهد تا با آرامش نیازهای نوزاد را رفع کند. اما یکی از آن اتفاقهایی که میتواند مردها را همراه دایمی مادرها کند و نگذارد مادر و فرزند بروند توی یک جبهه و پدر تک بیفتد، حضور پدرها هنگام زایمان است، شاید اگر شرایط در کشور ما مهیا بود، پدرها میتوانستند وقت رسیدن مهمان خود بیایند و در کنار همسر باشند، آن وقت شاید مادرها مرگ را به چشم خود نمیدیدند و تحمل درد برای آنها آسانتر میشد. وقتی پدرها درد همسر و خستگی نوزاد خود را ببینند، آن وقت نمیتوانند خودشان را پرت کنند بیرون از این اتفاق و فکر کنند زایمان یک ماجرای 2 نفره بین فرزند و مادر است و هیچ ربطی به آنها ندارد و این حضور در اتاق زایمان میتواند از مردها یک همراه دایمی در کنار زنها بسازد بدون این که هوس کنند بروند و برای خودشان یک جبهه تک نفره درست کنند.
مرضیه سبزعلیان
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....