شما حتما یک چیزهایی در مورد لاله زار شنیدید. لاله زار خیابونی بود که شعرا واسه اش شعر می گفتند: "به لاله زار روم و لاله عذاری گیرم / زین غزالان ستم پیشه شکاری گیرم..."
زیباترین زنها، خوش پوش ترین آدمها، پاتوق شان لاله زار بود. بهترین مغازه ها، تئاترها و سینماها رو توی این خیابون می تونستید ببینید. حالا به چه روزی افتاده؛ شما جرات نمی کنید پا توی این خیابون بگذارید. زمانی که ما کوچیک بودیم توی سه نقطه تهرون وقت سال تحویل توپ در می کردند: دوشان تپه، توپخونه و باغشاه. تمام لوکوموتیوها موقع سال تحویل دو دقیقه سوت می زدند. ببینید چقدر قشنگه! اینها را چرا از بین بردند؛ اگر این توپ ها باقی می ماند چه عیبی داشت؛ نمی دونم هنوز سر در باغ ملی نقاره خان ها نقاره می زنند یا نه ، ولی اون وقت ها شب های جمعه و تعطیل مردم راه می افتادند می رفتند که نقاره خان ها را تماشا کنند. قیامتی می کردند نقاره خان ها.
یک زمانی توی همین تهرون صدها لک لک بود. روی تمام گلدسته مسجد ها. کسی نبود سنگ به بال شان بزند ولی حالا یک دونه لک لک هم پیدا نمیشه. پر از چلچله بود ولی حالا کجا هستند؛ ساختمون های مارو گرفتند همه را خرد کردند ریختند زمین. مطمئن باشید تا چند سال دیگر یک دونه کفتر چاهی هم دیگر در تهرون پیدا نمیشه.
همه مثل لک لک ها و چلچله ها تهرون را ول می کنند و میرن. من هم اگه یه کاری داشته باشم توی یکی از این شهرستان ها که شش ساعت از روزم را پر کند تا حوصله ام سر نرود می گذارم میرم از تهرون. چون این تهرون دیگه مال ما نیست.از وقتی که مجبور شدم خونه ام رو بفروشم، باغچه و حیاط ام را از دست دادم، انگار گم شدم. یه بچه تهرون پیدا نمی کنم بشینم باهاش دو کلمه درد دل کنم. همه رفتند، اونهایی هم که موندند، کنارند. حسرت به دلم مونده یه بار که میرم بیرون یه کاسب، یه راننده ، بچه تهرون باشه، ولی نیست. طرف سلام بکنه من می فهمم بچه تهرون هست یا نه، یارو لهجه داره ولی میگه بچه تهرونم!
اصلا طبقات توی تهرون از بین رفته. یه زمانی محله ارامنه و کلیمی ها مشخص بود. اگه ما می رفتیم شمرون یک جور دیگه به مردمش احترام می گذاشتیم. اونا هم اگه می اومدن جنوب شهر می دونستند با ما چه جوری باید رفتار کنند. ولی بعد از یه مدتی هر کی ملک و املاکش رو فروخت اومد تهرون، شد بساز و بفروش و به سرمایه هم رسید. اینه که دیگه به قول شما طبقات اجتماعی توی تهرون از بین رفته.
زمان ما وقتی می رفتین شمال شهر، یه دونه پیرهن شسته روی بند رخت نمی دیدید، توی هیچ خانه ای. محال بود. ولی الان نگاه کنید، توی ایوان ها سرتاسر پیژامه آویزونه. الان چهل سال است یک ساختمان سنتی توی تهرون ساخته نشده که هیچ، همون هایی رو که داشتیم هم خراب کردند. جای تعجبه که ساختمان قدیمی شهربانی و پستخانه تهرون را هنوز خراب نکردند. تمام باغ های تهرون مثل باغ اتابک، باغ غلام، باغ اناری و... را خشک کردند و فروختند به بساز و بفروش ها. یک نفر پیدا شد بگه آقا این درخت هارو قطع نکنید؛ موضوع اینه، ما باید کی را پیدا کنیم؛ یقه کی را به عنوان مقصر بگیریم؛ جایی مثل شهرداری و وزارت کشور باید جلوی این کارها را می گرفت.
حالا، بعد از این همه سال، دیگر چه آرزویی برای مرتضی احمدی باقی مانده است؛ اصلا آرزوها مجال محقق شدن پیدا می کنند؛

پاسخ مرتضی احمدی این بار منفی است. این بار آن "می توانم" جادویی به دادش نمی رسد: "فقط دلم می خواد توی یکی از این ساختمان های قدیمی خیابون کوشک که واگذار کردند به میراث فرهنگی با چهل ، پنجاه نفر از بچه های تهرون، زن و بچه، بزرگ و کوچیک، جمع شویم و یه آش رشته ای دور هم بخوریم. اونم با کاسه نه با قاشق چون بچه های تهرون آش رو با کاسه می خوردند. می دونم ممکن نیست همچین چیزی، اینکه بچه ها یک روز جمع بشن دور هم و من یه بیست و چهار ساعت کنارشون باشم و با هم زندگی کنیم. این آرزوی محال منه و همیشه هم چشمم دنبال بچه های تهرونه."