داستان در عراق دهه ۱۹۹۰ و در سالهای دشوار تحریم اقتصادی میگذرد، اما فیلم هرگز نمیکوشد به بازسازی مستقیم یک مقطع تاریخی یا ارائه روایتی سیاسی از آن دوره بپردازد. آنچه برای فیلمساز اهمیت دارد، تجربه زیستن در دل آن تاریخ است؛ تجربهای که از دریچه نگاه دختربچهای به نام لمیاء روایت میشود. یکی از مهمترین نقاط قوت فیلم، انتخاب زاویه دید کودکانه است.
جهان داستان از چشم شخصیتی دیده میشود که درکی از پیچیدگیهای سیاسی و تاریخی پیرامون خود ندارد. لمیاء نه تحلیلگر سیاست است و نه شاهدی آگاه بر تحولات کلان اجتماعی؛ او تنها میکوشد وظیفهای را که بر دوشش گذاشته شده به انجام برساند. همین محدودیت آگاهی سبب میشود مخاطب نیز بهجای دریافت اطلاعات مستقیم، جهان فیلم را از خلال تجربه و مشاهده بشناسد.
جنگ، تحریم، کمبود و اضطراب هرگز بهصورت مستقیم توضیح داده نمیشوند، بلکه پیامدهایشان در زندگی روزمره شخصیتها آشکار میشود. داستان با قرعهکشی مدرسه آغاز میشود؛ جایی که قرار است یکی از دانشآموزان مسئول تهیه کیک جشن تولد رئیسجمهور شود. این صحنه در نگاه نخست ساده به نظر میرسد، اما درواقع یکی از کلیدیترین سکانسهای فیلم است.
کودکان بهجای هیجان و اشتیاق، با اضطراب به نتیجه قرعهکشی نگاه میکنند. هیچکس مایل نیست انتخاب شود. همین واکنش کوتاه، بدون آنکه فیلم به توضیحی مستقیم متوسل شود، وضعیت اقتصادی خانوادهها را آشکار میکند. مسئولیتی که در شرایط عادی میتوانست افتخارآمیز تلقی شود، در اینجا به بار اقتصادی سنگینی تبدیل شده است. در همین سکانس، یکی از مهمترین ایدههای فیلم نیز شکل میگیرد: فاصله میان واقعیت زیسته مردم و تصویری که از آنان انتظار میرود به نمایش بگذارند.
مدرسه در حال آمادهشدن برای جشن تولد رئیسجمهور است؛ فضایی که ظاهرا باید سرشار از شادی و شور باشد. اما پشت این ظاهر رسمی، اضطراب و نگرانی جریان دارد. فیلم به شکلی ظریف نشان میدهد که شادی همیشه نشانه رضایت نیست. گاه افراد در آیینها و مراسمها شرکت میکنند، اما زندگی روزمره آنان درگیر کمبود، فشار و ناامنی است.
صاحب اثر بدون شعار و قضاوت مستقیم، این شکاف میان تجربه واقعی و تصویر رسمی را به یکی از مضامین محوری فیلم تبدیل میکند. پس از قرعهکشی، روایت به سفر لمیاء و مادربزرگش برای تهیه مواد اولیه کیک گسترش مییابد. ورود آنها به شهر و سپس جدا شدن لمیعا از مادربزرگ، آغاز سفری است که بیش از آنکه به مقصدی خاص بینجامد، درباره شناخت جهان پیرامون است.
شهر در کیک رئیسجمهور تنها یک مکان جغرافیایی نیست؛ فضایی است که آثار فرسودگی، کمبود و انتظار در آن رسوب کرده است. هر مغازه، هر خیابان و هر برخورد بخشی از وضعیت اجتماعی جامعه را آشکار میکند. فیلم همانند بسیاری از آثار نئورئالیستی، تمرکز بر زندگی افراد عادی و جزئیات روزمره دارد. هادی بحران را مستقیما به نمایش نمیگذارد، بلکه پیامدهای آن را نشان میدهد. مخاطب کمتر با خود حادثه مواجه میشود و بیشتر آثار آن را در زندگی شخصیتها مشاهده میکند.
این رویکرد به فیلم کیفیتی انسانی و ملموس میبخشد. پرسهزدن لمیاء و سعید برای یافتن آرد، شکر و تخممرغ از مهمترین بخشهای فیلم است. این جستوجو در ظاهر تلاشی ساده برای تهیه مواد اولیه یک کیک است، اما در لایهای عمیقتر به کاوشی در وضعیت اجتماعی جامعه تبدیل میشود. فیلم در این بخش تنها فقر را بازنمایی نمیکند، بلکه نشان میدهد کمبود چگونه بر روابط انسانی اثر میگذارد. افراد مدام در حال چانهزنی، مبادله و یافتن راههایی برای تأمین نیازهای خود هستند. قواعد رسمی کارایی خود را از دست دادهاند و شبکهای از مناسبات غیررسمی جای آنها را گرفته است.
یکی از ظریفترین نکات فیلم در همین جا نهفته است، فقط منشأ مستقیم بزهکاری معرفی نمیشود، اما نشان میدهد چگونه شرایط دشوار اقتصادی میتواند مرزهای متعارف رفتار اجتماعی را فرسوده کند. در چنین فضایی، بسیاری از انتخابها دیگر میان خیر و شر نیستند، بلکه میان ممکن و ناممکن قرار میگیرند. افراد بیش از آنکه به دنبال منفعت باشند، در تلاش برای بقا هستند. همین نگاه انسانی و غیرقضاوتگرانه از نقاط قوت فیلم بهشمار میآید. رابطه لمیاء و سعید نیز در همین بستر معنا پیدا میکند. دو کودک در جستوجوی چیزی هستند که برای آنان کاملا واقعی و ضروری است. آنها هنوز جهان را از منظر بزرگسالان نمیبینند و همین مسأله به فیلم کیفیتی صادقانه میبخشد. بخشی از تأثیرگذاری فیلم نیز ناشی از فاصله میان آن چیزی است که کودکان میفهمند و آن چیزی است که مخاطب درک میکند.
در همین مسیر، خروس لمیاء ــ «هندی» ــ نیز به یکی از جزئیات معنادار فیلم تبدیل میشود. این حیوان که در سراسر روایت همراه اوست، صرفا یک حیوان خانگی نیست، بلکه بخشی از جهان عاطفی و کودکانه شخصیت را نمایندگی میکند. لمیاء حتی در سفر به شهر نیز حاضر نیست از آن جدا شود و همین وابستگی، اهمیت این همراه کوچک را نشان میدهد. گمشدن خروس در مسجد، زمانی که لمیاء آن را به سعید سپرده و مشغول نمازخواندن است، تنها یک حادثه فرعی نیست، بلکه به نقطهای تعیینکننده در ساختار روایت تبدیل میشود.
از همین لحظه، مسیر داستان بهتدریج وارد مرحلهای تازه میشود؛ قهر و جدایی لمیاء و سعید، سرگردانی بیشتر در شهر، مواجهه با فریب و بیاعتمادی، بازداشت شدن و در نهایت رویارویی با مرگ مادربزرگ، همگی پس از این واقعه رخ میدهند. اگرچه لمیاء موفق میشود از خطری که او را تهدید میکند بگریزد، اما برای نخستین بار به این واقعیت میرسد که جهان بیرون الزاما به اندازه محیط امن خانه و خانواده قابل اعتماد نیست. از این منظر، خروس را میتوان نه بهعنوان نمادی قطعی، بلکه به مثابه موتیفی روایی در نظر گرفت که از دست رفتن تدریجی امنیت و معصومیت کودکی را بازتاب میدهد.
گویی با ناپدید شدن این همراه کوچک، بخشی از جهان ساده و امن لمیاء نیز بهتدریج از دست میرود. یکی از هوشمندانهترین انتخابها نحوه بازنمایی رئیسجمهور است که حضورش بیشتر از طریق تصاویر، پوسترها و مراسمها احساس میشود. این غیاب حاضر کیفیتی خاص به فیلم میبخشد؛ شخصیتی که دیده نمیشود، اما تأثیرش در جهان داستان جریان دارد، حضوری که بر زندگی روزمره شخصیتها سایه افکنده است. در نقطه مقابل این حضور انتزاعی، مادربزرگ قرار دارد؛ شخصیتی که ریشه در واقعیت ملموس زندگی دارد. او نماینده مراقبت، حافظه و پیوند خانوادگی است.
سکانس مراجعه او به نظمیه برای یافتن لمیاء ازجمله لحظاتی است که فیلم از ماجرای کودکانه فاصله میگیرد و به تجربهای عمیقتر از اضطراب انسانی نزدیک میشود. بدون اغراق و احساساتگرایی، فیلم موفق میشود حس بیپناهی و درماندگی را به شکلی ملموس منتقل کند. مرگ مادربزرگ در بیمارستان نیز در همین چارچوب قابل فهم است. این رخداد به یک نقطه اوج تبدیل نمیشود، بلکه با خویشتنداری و سکوت روایت میگردد.
فیلمساز از موسیقی احساساتی یا تأکیدهای اغراقآمیز پرهیز میکند و اجازه میدهد خود موقعیت تأثیر خود را بر مخاطب بگذارد. اهمیت این صحنه بیش از آنکه در خود مرگ باشد، در تأثیری است که بر لمیاء میگذارد. از این لحظه به بعد، او نهتنها با دشواری انجام مأموریتش، بلکه با تجربه فقدان نیز روبهرو میشود. لمیاء در طول فیلم با مسئولیت، کمبود، اضطراب، فریب، تنهایی و مرگ روبهرو میشود؛ مفاهیمی که معمولا متعلق به جهان بزرگسالان هستند.
سفر او برای تهیه یک کیک، درواقع مسیری است که او را ناخواسته از جهان کودکی جدا میکند. قابهای باز، استفاده از لوکیشنهای واقعی، ریتم آرام روایت و تأکید بر مشاهده، همگی فیلم را به سنت نئورئالیسم نزدیک میکنند. جهان اطراف شخصیتها بزرگتر و قدرتمندتر از آنان به نظر میرسد و کودکان در بسیاری از نماها در برابر محیط خود کوچک و آسیبپذیر دیده میشوند. فضاهای شهری، خیابانها و ساختمانهای فرسوده تنها پسزمینه نیستند؛ آنها بخشی از معنای فیلم را تولید میکنند. در مرکز تمام این رخدادها، کیک قرار دارد اما هرچه فیلم پیش میرود، اهمیت خود کیک کمتر و اهمیت مسیری که برای رسیدن به آن طی شده بیشتر میشود.
کیک بهانهای برای آشکار شدن روابط انسانی، کمبودها، امیدها و فقدانهایی است که زندگی شخصیتها را شکل دادهاند. به این معنا، کیک نه مقصد، بلکه وسیلهای برای روایت تجربه زیسته شخصیتهاست. پایان فیلم یکی از تأثیرگذارترین بخشهای آن است. پس از تمام تلاشها، کیک آماده میشود، اما هرگز آن نقشی را که برایش در نظر گرفته شده بود ایفا نمیکند. حمله هوایی درست در لحظهای رخ میدهد که انتظار تحقق هدف وجود دارد و همین مسأله باعث میشود مخاطب تمام مسیر طیشده را از نو معنا کند. تصاویر آرشیوی پایانی نیز این معنا را تکمیل میکنند. مخاطب پس از همراهی با لمیاء، فقر، سرگردانی، مرگ و تلاش برای بقا را دیده است. سپس ناگهان با تصاویر جشنهای رسمی و چهرههای خندان مواجه میشود. فیلم هیچ توضیح مستقیمی ارائه نمیدهد و هیچ قضاوتی را تحمیل نمیکند؛ تنها دو تصویر متفاوت را کنار هم قرار میدهد: زندگیای که مردم تجربه میکنند و تصویری که از آن زندگی به نمایش گذاشته میشود. قدرت فیلم دقیقا در همین خویشتنداری است. کیک رئیسجمهور فیلمی درباره حافظه، فقدان و پایان تدریجی معصومیت است. فیلم، نه درباره سیاست حرف میزند و نه تاریخ را روایت میکند؛ بلکه پیامدهای سیاست را در زندگی روزمره نشان میدهد و تاریخ را در چهرهها و سکوتها و خیابانها به تصویر میکشد.
رئیس کل بانک مرکزی: با تدبیر رئیسجمهور مقرر شده کسری منابع پیشین کالابرگ از منبع دیگری تامین و مطالبات فروشگاهها هرچهسریعتر تسویه شود
جمالیان در گفتوگو با جامجم آنلاین:
مهدی پاشازاده: من غر زدن مربیان را دوست ندارم
گفتوگوی جام جم با مدیر اکتشاف شرکت ملی نفت ایران