احمد رهدار: تا از میراث شرق‌شناسی خود آگاه نشویم، خودمان را درست نمی‌شناسیم

شرق‌پژوهی؛ زمینه‌ای قدیمی برای نفوذ و استحاله فرهنگی

احمد رهدار
شرق‌شناسی تنها یک جریان علمی برای شناخت جوامع شرقی نبوده، بلکه به روایت این گفت‌و‌گو، در طول چند قرن به تدریج به مجموعه‌ای از روش‌ها و رویکرد‌های معرفتی تبدیل شده که می‌تواند بر نحوه فهم مسلمانان از تاریخ، فرهنگ و هویت خود اثر بگذارد.
کد خبر: ۱۵۶۳۸۵۰
نویسنده علی مظاهری 

از پیوند شرق‌شناسی با استعمار و سیاست گرفته تا انتقال برخی از مبانی آن به دانشگاه‌ها و جریان روشنفکری در جهان اسلام، پرسش اصلی این است که چگونه یک دستگاه معرفتی می‌تواند از مسیر علم و پژوهش، بر بنیان‌های هویتی یک جامعه اثر بگذارد.

در این میان، بازشناسی روش‌ها و میراث شرق‌شناسی، ضرورتی برای فهم مستقل فرهنگ و تمدن اسلامی دانسته می‌شود. به‌همین مناسبت، با دکتر احمد رهدار گفت‌و‌گو کردیم. 
 

برای ورود به بحث استحاله فرهنگی، بهتر است از کجا بیاغازیم؟

معتقدم استحاله فرهنگی، مرحله‌ای متاخر است که پس از مساله نفوذ فرهنگی پدید می‌آید. به‌بیان دیگر، هرجا استحاله‌ای صورت گرفته، پیش از آن نوعی نفوذ وجود داشته؛ بنابراین برای فهم درست مفهوم و مصادیق استحاله فرهنگی، لازم است مساله نفوذ فرهنگی و زمینه‌های آن را بررسی کنیم. چند زمینه مهم را می‌توان مورد توجه قرار داد که به‌گمان من در آغاز برای نفوذ سپس برای استحاله فرهنگی در جهان اسلام، به‌ویژه درباره ایران، مؤثر بوده‌اند. به‌گمان من، مهم‌ترین، دیرین‌ترین، پایدارترین و مؤثرترین زمینه نفوذ سپس استحاله فرهنگی در جهان اسلام، جریان شرق‌شناسی است. 
*شگفت‌آور و در عین حال فاجعه‌بار است که در عمده محافل آکادمیک ما، نگاه منفی و انتقادی جدی به جریان استشراق وجود ندارد. حتی اگر نگاه انتقادی هم مطرح باشد، سازوکارها، روند‌ها و رویه‌های جاری در محافل آکادمیک ما به‌گونه‌ای شکل گرفته که از متون و تحقیقات شرق‌شناسی، به‌نحو حداکثری استفاده می‌کنند. 

برای فهم این مساله، باید روند تاریخی شرق‌شناسی و تحول رویکرد‌های آن را بررسی کرد. شرق‌شناسی در چندسده اخیر، به‌گمان من، سه مرحله تاریخی را پشت‌سر گذاشته؛ مرحله نخست از قرن دهم میلادی تا نیمه قرن هفدهم؛ مرحله دوم از نیمه قرن هفدهم تا نیمه قرن بیستم؛ و مرحله سوم از نیمه قرن بیستم تا امروز. در مرحله نخست، محوریت مطالعات شرق‌شناسی با دستگاه پاپ و کلیسا بود. بخش عمده این دوره، یعنی پنج یا شش سده نخست آن، با چندسده پایانی قرون وسطای غرب، یعنی از قرن دهم تا پانزدهم میلادی، همزمان است. در این دوره، جهان غرب در ساحت انحطاط خود بود و جهان اسلام در مرحله خودشکوفایی و نشاط قرار داشت. 

چه تحولاتی در جهان اسلام، زمینه توجه ویرانگر غرب را به شرق فراهم کرد؟ زیرا جنگ‌های صلیبی از یغمای مغول به تمدن ایرانی‌-اسلامی اگر بیشتر آسیب نزده باشد، کمتر نبوده...
دو اتفاق مهم در جهان اسلام به این دوره شکل داد. نخست، جنگ‌های صلیبی که از قرن دهم تا دوازدهم میلادی، در حدود دویست سال و در قالب هشت جنگ رخ داد. اتفاق دوم که اتفاقا نتیجه جنگ‌های صلیبی بود، سرقت سپس ترجمه آثار علمی مسلمانان به زبان‌های مختلف به‌ویژه لاتین بود که اوج آن در سده سیزدهم میلادی رخ داد. نتیجه این فرآیند، ابتدا ایجاد اضطراب و سپس شکل‌گیری نوعی انقلاب در حوزه دانش، به‌ویژه در الهیات مسیحی، آن‌هم تحت تاثیر افکار مسلمانان بود. 


فرمودید مطالعات شرق‌شناسی در آغاز با محوریت کلیسا و پاپ انجام می‌شد و رویکرد غالب، تاریخی بود؛ به‌چه‌معنا؟
به‌این‌معنا که هر موضوعی از موضوعات مربوط به شرق و عمدتا اسلام را که می‌خواستند مطالعه کنند، تاریخ آن موضوع را مورد بررسی قرار می‌دادند. مستشرقان در این دوره تقریبا با احتیاط و دست‌به‌عصا حرکت می‌کردند. وضعیت روحی آنان، وضعیت انفعال، ترس و احتیاط در برابر جهان اسلام بود. البته در قرون پایانی این دوره، به‌ویژه از قرن شانزدهم و هفدهم، تغییراتی آغاز شد و آن انحطاط، ترس و انفعال به‌تدریج کاهش یافت. در همین دوره، در خود جهان غرب نیز تحولاتی رخ داد؛ از جمله رنسانس و پس از آن، نهضت اصلاح دینی و پروتستانتیسم مسیحی، انقلاب صنعتی و مجموعه‌ای از تحولات خرد و کلان دیگر. 

چطور در مرحله دوم، یعنی از نیمه قرن هفدهم تا نیمه قرن بیستم، فضای کاملا متفاوتی شکل گرفت؟
چون مطالعات شرق‌شناسی را در این دوره، دستگاه دربار مدیریت می‌کرد، دیگر کشیش‌ها، پادری‌ها و امثال آنها بازیگران اصلی نبودند؛ بلکه دیپلمات‌ها، جاسوس‌ها و محققان نیز به بازیگران اصلی این عرصه تبدیل شدند. رویکرد مطالعات نیز علمی شد. به این معنا که شرق‌شناسی تنها به رویکرد تاریخی محدود نماند و از ظرفیت دیسیپلین‌های موجود در نظام دانشگاهی، مانند جامعه‌شناسی، اقتصاد، مدیریت، سیاست و البته تاریخ بهره گرفت که مهم‌ترین دستاورد این دوره، تبدیل‌شدن شرق‌شناسی به متدولوژی بود. یعنی همان روندی که به‌واسطه آن شرق‌شناسان در بسیاری از دانشگاه‌های اروپا دانشکده‌های شرق‌شناسی تاسیس کردند و در نتیجه، مستشرقان به‌صورت شبکه‌ای عمل کردند و، چون نسبت به ماموریت خود آگاه شدند، تحقیقات‌شان هم‌افزا شد؛ کنگره‌های شرق‌شناسی راه‌اندازی شد، مجموعه‌ها و دایره‌المعارف‌های شرق‌شناسی نوشته شد و حجم بسیار بالایی از تولیدات علمی با رویکرد شرق‌شناسانه شکل گرفت. 

در دوره سوم، یعنی از نیمه قرن بیستم به این سو، می‌دانیم اتفاقاتی افتاد که دورانی متمایز از قبل را رقم زد؛ توضیح می‌دهید؟

رویکرد‌های علمی در این دوره از اتکای صرف به تاریخ و سپس بهره‌گیری از ظرفیت‌های مستقل دسیپلین‌های دانشگاهی، به‌سمت بهره‌گیری از مولتی‌دیسیپلین‌ها و رویکرد‌های میان‌رشته‌ای رفت که مهم‌ترین برآیندش به‌نظرم، ظهور مستشرقان شرقی بود؛ یعنی تمام حرف‌هایی که مستشرقان غربی در دوره اول و دوم درباره اسلام، علیه اسلام و علیه مسلمانان مطرح می‌کردند، در این دوره از زبان خود شرقی‌ها و خود مسلمان‌ها علیه اسلام و مسلمانان گفته می‌شود. 

به دیگرسخن، مهم‌ترین بازیگران حوزه مستشرقان شرقی، به‌طور طبیعی، دانشگاهیان ما بودند؟
شرق‌شناسی، به‌ویژه از دوره دوم که تبدیل به متدولوژی شد، چند مساله را به‌صورت خاص دنبال کرد. پس تفاوتی نمی‌کرد مستشرق انگلیسی باشد یا فرانسوی، آلمانی، روسی، آمریکایی، اسپانیایی، ایتالیایی یا پرتغالی؛ یا فرقی نداشت که در قرن هجدهم، نوزدهم یا بیستم فعالیت کند. همچنین تفاوتی نمی‌کرد موضوع تحقیق دین یا سیاست، فرهنگ یا اقتصاد باشد یا مسائل مدنی؛ قلمرو مورد مطالعه شرق اسلامی باشد یا غیر اسلامی، مثلا هند یا قفقاز جنوبی یا آفریقا. این تفاوت‌ها در نتایج تحقیقات شرق‌شناسی، تفاوت بنیادینی ایجاد نمی‌کرد؛ به‌ویژه در دوره دوم که به متدولوژی تبدیل شده بود. 

تحقیقات شرق‌شناسی قرار بود چه مولفه‌هایی را با بیان‌های مختلف و از طریق تطبیق بر مصادیق مختلف، بررسی (یا اثبات) کنند؟
نخست این‌که شرق عقب‌مانده است؛ دوم این‌که شرق استبدادزده است؛ سوم این‌که شرق دارای نژاد پست است؛ چهارم این‌که خود شرق نمی‌تواند خودش را از منجلاب تاریخی و فکری‌ای که در آن گرفتار شده نجات دهد و پنجم این‌که غرب، همان منجی موعودی است که می‌تواند شرق را از این وضعیت فلاکت و انحطاط برهاند و به وضعیت نشاط و پیشرفت برساند. این پنج مساله، به‌گمان من، مسائل مشترک همه مطالعات شرق‌شناسی است. 

آیا همه مستشرقان دقیقا در همین مسیر حرکت کردند؟
وقتی می‌گویم «همه»، باید این واژه را اجتماعی و تاریخی فهم کرد. در میان هزاران محقق شرق‌شناس، شاید ۱۰، ۲۰ یا حتی ۵۰ مستشرق توانسته باشند خودشان را از ریل‌های ازپیش‌تعیین‌شده در مسیر تحقیق، خارج کنند و به نتایجی غیر از نتایجی برسند که شرق‌شناسی به‌صورت پیشینی مطرح (یا مقدر) کرده بود. افرادی مانند کُربن و کسانی از‌این‌دست (مثلا فریتسوف شوآن یا رنه گه‌نون) توانستند خودشان را از سیطره شرق‌شناسی به‌مثابه متدولوژی پژوهش خارج کنند و احیانا حرف‌هایی بزنند که مطلوب دستگاه معرفتی شرق‌شناسی نبود. نتیجه این شد که شرق‌شناسی این پنج مساله را در لابه‌لای هزاران جلد کتاب، مقاله، پایان‌نامه و بعد‌ها فیلم مستند و آثار دیگر، به زبان‌های مختلف و در سطوح علمی مختلف ارائه کرد. 
*و تمام این دغدغه‌ها بخشی از همین میراث علمی و فکری است که امروزه روی میز دانشگاه‌های جهان اسلام است؛ یعنی بخش قابل توجهی از معرفتی که روزآمد در دانشگاه‌های جهان اسلام تولید می‌شود، بر پژوهش‌های شرق‌شناسی مبتنی است. 

بله، و شرق‌شناسی در طول این قرون آن‌قدر حرفه‌ای شد که تمام این نتایج را به‌زیباترین شکل، توانست در قالب‌های کاملا آکادمیک و علمی ارائه کند. روش‌هایی را تولید و خلق کردند و بعد نتایج و اهدافی را بر پایه همان روش‌ها که می‌خواستند، به ما تلقین کردند. یکی از روش‌هایی که شرق‌شناسان به‌صورت رایج استفاده می‌کنند، روش نسخه‌شناسی است. 

عجب! نسخه‌شناسی! کاری چنین بایسته (!) چگونه در خدمت چنین رویکردی قرار می‌گیرد؟

در این روش، تلاش دستگاه شرق‌شناسی این است که عمده مفاهیم، مؤلفه‌ها، رخداد‌ها و اتفاقات هویت‌بخش و قوام‌بخش فرهنگ‌ها و تمدن‌های شرقی، به‌ویژه اسلامی، به‌صورت مستقل و جزیره‌ای به نسخه‌های باستانی ارجاع داده شود. مثلا مستشرق، جهان اسلام و به‌طور خاص جهان تشیع را مطالعه می‌کند و متوجه می‌شود کربلا و مفاهیمی که در ذیل آن خلق شده و در تاریخ استمرار پیدا کرده‌اند، ظرفیت بسیار بالایی برای ایجاد هویتی متمایز و اسلامی برای شیعیان دارند؛ هویتی اصیل، اسلامی، فراگیر، وحدت‌بخش و پویا. از منظر غرب استعماری، چنین هویتی خطرناک است. محققی می‌آید کتابی می‌نویسد و ادعا می‌کند ریشه‌های الگوی سوگواری شیعیان برای امام حسین (ع)، به الگوی باستانی سوگواری ایرانیان در مرگ سیاوش بازمی‌گردد. برای اثبات چنین مساله‌ای، شاید چند‌هزار رفرنس و ارجاع بیاورد. مهم نیست که این ارجاعات همه راست باشند؛ مهم این است که یک شبکه ساخته می‌شود. پیش از آن، آدم‌های زیادی اجزای خردتر و ریزتر این ادعا را به مقاله، پایان‌نامه و کتاب تبدیل کرده‌اند. شما ناگهان با یک کتاب مواجه می‌شوید که با شمایلی سنگین و مستند (ظاهرا البته) ثابت می‌کند که سوگواری شیعیان ریشه در سوگ سیاوش دارد. 

و همین روش درباره مفاهیم بنیادین تشیع به‌ویژه که به‌شدت امیدآفرین و روح‌افزا و زندگی‌بخش است، مانند انتظار موعود، لابد به‌کار گرفته می‌شود؟

درست گفتید، مفهوم انتظار را مطالعه می‌کند و درمی‌یابد مفهومی جهت‌بخش، پویا و هویت‌بخش است. بعد کتابی نوشته می‌شود که انتظار را به مفهومی مشابه، ولو ساختگی، در مسیحیت، یهودیت یا یکی از فرهنگ‌ها و تمدن‌های باستانی برمی‌گرداند (یا ارجاع می‌دهد)؛ همین اتفاق درباره مفهوم شورا، بیعت، عصمت، ولایت و همه مفاهیم بنیادینی رخ می‌دهد که ما را می‌سازند، قوام می‌بخشند و جلو می‌برند؛ برای تک‌تک این مفاهیم کتاب‌های این‌چنینی نوشته می‌شود. این کتاب‌ها ظاهرا پراکنده‌اند. مفهوم انتظار را یک مستشرق آلمانی کار کرده، مفهوم شهادت را یک مستشرق انگلیسی و مفهوم بیعت را یک مستشرق فرانسوی. فاصله این‌دو هم ممکن است صد سال باشد. مفهوم سوگواری را نیز یک مستشرق ایتالیایی کار کرده؛ شما گمان می‌کنید، چون اینها از کشور‌های مختلف بوده‌اند و در زمان‌های مختلف در اروپا متولد شده‌اند و زندگی کرده‌اند، تحقیقات‌شان مستقل از یکدیگر است، اما وقتی از منظری پسینی نگاه می‌کنید، دستگاه شرق‌شناسی را در پس‌زمینه همه‌شان فعال می‌بینید. 

استاد! بیندیشیم که اگر تمدن اسلامی بر ۲۰ مفهوم بنیادین استوار باشد، مثل توحید، نبوت، امامت، زعامت، رهبری، شورا، بیعت، عصمت و شهادت و... ولی تک‌تک این مفاهیم ریشه باستانی پیدا کنند، ناخودآگاه بدگمان می‌شویم که پس خود اسلام چه آورده؟

وقتی همه مفاهیم بنیادینی که این تمدن بر آنها استوار است، به فرهنگ‌های پیشین و اساطیر کهن نسبت داده شود، آن‌گاه به تبع همین خرده‌نظریات شرق‌شناسی، شاهد طرح نظریات دیگری نیز خواهیم بود. در مثل، مشخصا اسلام یا مذهب خاص پیش‌برنده آن، یعنی تشیع، به‌عنوان مذهبی جعلی، ایرانی یا ساخته عبدالله بن سبأ تلقی شده است. شخصیتی که در این روایت، موجودی خیالی و غیرواقعی در تاریخ معرفی می‌شود. 

این دیگر فتنه‌گری و شیطنت علمی ا‌ست، عنوانی هم دارد؟
این روش، فیلولوژی است که مفاهیم را تهی می‌کند. در حوزه تحقیقات شرق‌شناسی، شاید ۱۰ تا ۱۵ روش کلان، رایج، منسجم و مثمر وجود داشته باشد که از طریق آنها شرق‌شناسی، با یک پوشش و زبان علمی و آکادمیک، اما به‌صورت نرم و ریشه‌ای، بنیان‌های هویتی مسلمانان را می‌زند. آنها برای این کار، زحمت کشیده‌اند؛ زحمت بسیار. 

از نمونه‌های مشخص این شیوه؟
دکتر طه حسین، نویسنده مصری در کتاب «علی و حسنین» در دو جلد و به‌ظاهر با احترام حتی در کمال محبت به حضرت علی (ع) و فرزندانش کوشیده چیزی را ثابت کند. آورده: حسن‌بن‌علی چنان نزد مردم محبوب بود که مردم به‌رغم تبلیغات منفی معاویه، دختران‌شان را به او عرضه می‌کردند و چنان زیاد که وقتی حسن‌بن‌علی از دنیا رفت، ۲۵۰ همسر داشت. تازه این قولی است که طه حسین می‌پذیرد، اما اقوالی را از دیگر مورخان نقل می‌کند که تعداد زنان امام‌مجتبی (ع) را تا ۲۰۰۰ نفر دانسته‌اند. 

و همه اینها با زبان احترام، زبان علمی و پر از رفرنس مطرح می‌شود. نتیجه چیست؟
نتیجه این می‌شود که حسن‌بن‌علی، زن‌باره بوده؛ پناه‌برخدا. نتیجه این می‌شود که استحاله فرهنگی توسط دستگاه شرق‌شناسی، به شیوه‌های مختلف و به‌صورت نرم انجام می‌گیرد. برای فهم این مسأله در مصادیق امروزی، پیشنهاد می‌کنم دوستان کتاب «کنترل فرهنگ» ادوارد برمن، نشر نی را بخوانند. این آمریکایی حدود ۲۰ سال ناظر عام سه شرکت فراملیتی فورد، کارنگی و راکفلر بوده است. 

شرکتی مثل کارنگی، راکفلر یا هنری فورد برای چه باید در شرق دانشگاه بزند، با چه اهدافی؟ یا با چه شیوه‌هایی استاد تربیت می‌کنند؛ مسلما برای همان الینه‌شدن؟
همین است، امروز حرف‌های مستشرقان غربی در دانشگاه‌های ما از زبان مستشرقان شرقی به بچه‌های من و شما تدریس می‌شود. نکته جالب این است که وقتی به چنین استادانی می‌گوییم پیاده‌نظام غرب در عمق فرهنگی و تمدنی خودمان، ناراحت می‌شوند! و می‌گویند ما انقلابی، رزمنده، جانباز و بچه شهیدیم. انقلاب را دوست داریم و خائن نیستیم و اینها همه راست است. 

پس بزنگاه مسأله کجاست؟
آقای میشل فوکو در چند کتاب به تفصیل و به نظر من، هنرمندانه نشان داده که استعمار در دوره جدید چگونه مبانی خودش را در لایه‌ها و سطوح مختلف علم و به نام علم منتشر می‌کند. کاری می‌کند که شما به نام انقلابی‌گری، ادامه غرب باشید و به نام دفاع از علم، حرف‌های مستشرقان را تکرار کنید. 

مهم‌ترین مأموریت نهاد‌های علمی در برابر این روند؟
به گمان من، اگر نهاد‌های علمی ما، دانشگاه و حوزه نتوانند تغییر جامع، درست و مؤثری در شناخت نقشه پنهان و پشت جریان شرق‌شناسی ایجاد کنند، آن‌هم به‌گونه‌ای که خوانندگان کتاب‌های مستشرقان بتوانند بر آن نقشه‌های پنهان مسلط شوند، همین تلاش‌هایی که من و شما به‌صورت خرد در نقد روشنگر این جریان انجام می‌دهیم، ره به جایی نخواهد برد. پروژه‌های اساسی و مهمی مانند نهضت تولید علم و جنبش نرم‌افزاری، نهضت تحول علوم انسانی و نهضت اسلامی‌کردن دانش و دانشگاه در کشور ما و دیگر کشور‌های اسلامی در دهه‌های اخیر شکل گرفته و لنگ‌لنگان به جلو آمده‌اند که باید مهم‌ترین مأموریت خود را کنار زدن دستگاه شرق‌شناسی در حوزه علم و معرفت قرار دهند. این یکی از بستر‌های علمی، مؤثر و پایدار برای نفوذ نرم و استحاله فرهنگی ماست. 

 در این زمینه، مضمون سخن امام‌خمینی (ره) یادآوردنی است. امام خمینی (ره) می‌فرمایند ممکن است و امیدواریم روزی از دست آمریکا، انگلیس و استکبار جهانی نجات پیدا کنیم، اما امیدی به رهایی زودهنگام از دست‌پرورده‌های دانشگاه‌های اروپا و آمریکا نیست (نقل به مضمون).
دانشگاه‌های ما امروز اگر، نه صددرصد، اما به نحو حداکثری، نتایج تحقیقات شرق‌شناسان را برای بچه‌های ما تکرار می‌کنند و آنها بعد‌ها همان‌ها را بازگو می‌کنند؛ چیز نخوانده را که نمی‌توانند بگویند. 

با این حساب، دستگاه شرق‌شناسی برای خارج از نهاد علم نیز پیاده‌نظامی فراهم کرده؟
بله. خارج از فضای نهاد علم نیز دستگاه شرق‌شناسی برای خودش پیاده‌نظامی جور کرده و آن را به‌عنوان جریان روشنفکری می‌شناسیم. 
این جریان در جهان اسلام و ازجمله در ایران، دائما همان مبانی، حرف‌ها، تئوری‌ها و روش‌ها را نقل کرده، روی آنها تحلیل گذاشته، نتیجه‌گیری انجام داده و غالبا هم از آنها دفاع کرده است. 

امروز در منطقه شاهد یکی از مراحل اوج ددمنشی رژیم اشغالگر و کودک‌کش اسرائیل هستیم، اما جریان روشنفکری کوچک‌ترین موضع‌گیری در قبال این اتفاقات ندارد، چرا؟
چون خوب می‌داند در این رژیم غاصب از فرهنگی پشتیبانی می‌شود که جریان روشنفکری در تمام عمرش از آن فرهنگ دفاع کرده، با مبانی آن فرهنگ نفس کشیده، افق خودش را با آن تنظیم کرده و دیگران را به آن دعوت کرده؛ ماجرا از این قرار است. 

این شبکه چگونه پروژه نفوذ و استحاله فرهنگی را پیش می‌برد؟
نهادی داریم به نام نهاد علم که محتوا و ساختارش را از تحقیقات شرق‌شناسی گرفته که به‌رغم ظاهر علمی، تحقیقات جهت‌داری است. 
این نهاد علم، آدم‌های زیادی را پرورش داده، برای این نهاد و آدم‌هایش اعتبار اجتماعی درست کرده و برای فارغ‌التحصیلانش میدان‌های عملیاتی به وجود آورده؛ به‌گونه‌ای که بخش بزرگ مناصب مهم کشور‌های جهان اسلام، اعم از حکومتی و غیرحکومتی، در اختیار فارغ‌التحصیلان همین دانشگاه‌هاست. به تعبیری، این نظام، برای به‌کارگیری بازیگران خودش میدان عملیات گسترده و ضمانت اجرا درست کرده است. در کنار آن نیز یک جریان اجتماعی و مدنی، به نام جریان روشنفکری ایجاد شده که ضرورتا برآمده از همین نهاد علم نیست. اینها به کمک یکدیگر پروژه نفوذ سپس استحاله فرهنگی را در جهان اسلام رقم می‌زنند. 

اگر حوزه و دانشگاه نتوانند نسبت درستی با شرق‌شناسی برقرار کنند، چه می‌شود؟
اگر اهل دانش و علم ما، چه در حوزه‌های علمیه و چه در دانشگاه‌ها، نتوانند نسبت عالمانه و آگاهانه‌ای با دستگاه شرق‌شناسی برقرار کنند، به‌گونه‌ای که میراث این دستگاه را از ساحت فکری و عملی خود دور بریزند، به گمان من، تمام اقداماتی که در لایه‌های رویی‌تر انجام می‌دهیم، در نهایت ره به جایی نخواهد برد. به هر میزانی که محبت غرب و اصالت اندیشه‌های غرب در دل ما باشد، ظرفیت ما برای کمک به اسلام، فرهنگ‌مان، بوم‌مان، تاریخ‌مان و آینده‌مان از ما سلب می‌شود. 

مگر شده غرب، بدون پشتوانه‌های استعماری، دانش خود را در اختیار جوامع شرقی قراردهد؟
تردید نکنید غربی‌ها بخشنده نیستند که بگویند: خیال شما تخت؛ ما برای آینده روشن شما، شرقی‌ها و مسلمان‌ها، برای زندگی بهتر و رفع مشکلات‌تان، به‌جای شما فکر می‌کنیم و سخاوتمندانه آن را در اختیارتان می‌گذاریم، مجانی! دانش غرب، به سکه‌ای می‌ماند که روی دیگرش خوی استعماری و استکباری غرب است. 

اما این‌که برخی میان خوی استعماری غرب و دانش و کارشناسی غرب تفکیک قائل می‌شوند؟
خیلی اوقات با همکاران دانشگاهی‌مان این حرف‌ها را می‌زنیم و آنها ساده‌اندیشانه می‌گویند: ما آن حیث استکباری و استعماری غرب را قبول داریم و از آن دفاع هم نمی‌کنیم، اما رویه دانشی و کارشناسی غرب، متفاوت از آن است. به نظر من، این تفکیک قابل قبول نیست. برای مثال، دکتر عبدالهادی حائری، که از خاندان مؤسس حوزه علمیه قم، مرحوم آیت‌الله حائری یزدی است، کتابی دارد با عنوان «نخستین رویارویی ایرانیان با دو رویه تمدن بورژوازی غرب» که انتشارات امیرکبیر، وابسته به سازمان تبلیغات اسلامی منتشرش کرده. حرف ایشان این است که غرب یک رویه استعماری دارد که ما آن را نفی می‌کنیم، اما از یک رویه دانشی و کارشناسی نیز برخوردار است؛ چرا باید آن را نفی کنیم! غافل از این‌که تمام قدرت جریان استکبار و استعمار غربی، پشتوانه‌های نرم و نظری خود را در حوزه همین دانش‌ها و همین رشته‌ها تولید و از طریق آنها لایه سخت خودش را پاسداری می‌کند. 

مگر آیا می‌شود یک تمدن جهانگیر را تا این اندازه بی‌ربط به اجزایی مستقل از هم تقلیل داد؟ 
ویژگی همه تمدن‌ها، قدیم و جدید، دینی و غیردینی، انسجام درونی آنهاست. فلسفه تمدن است که سیاست آن را پشتیبانی می‌کند، سیاست اقتصادش، اقتصاد قدرت نظامی‌اش و قدرت نظامی فناوری‌اش را. اجزای یک تمدن به‌صورت شبکه‌ای و هم‌افزا یکدیگر را پشتیبانی می‌کنند. 
این چه حرفی است که من بگویم با نفی خوی استعماری و استکباری غرب، اما لایه‌های دانشی و کارشناسی غرب را می‌پذیرم! این همان کلاه گشادی است که به نام علم سر جوامع شرقی ازجمله ملت‌های مسلمان گذاشته شده. می‌رویم شاگردی استادان غربی با این گمان که اگر هابرماس، فوکو، کانت، دکارت، هگل، اسپینوزا و ... بخوانیم یا حتی پایان‌نامه‌هایی در نقد آنها بنویسیم، دیگر کارمان را انجام داده‌ایم. درحالی‌که وقتی شروع می‌کنید به نقادی هریک از نظریات غربی، تردید نکنید پیش از شما ده‌ها نفر دیگر در خود غرب نقدشان کرده‌اند. 

درود بر شما! نقد نظریه‌های غربی برای عبور از هیمنه دانشی غرب واقعا کافی نیست!
پاسخ: وجود «ایسم»‌های متفاوت در غرب، دلیل بر این نیست که خود آنها همدیگر را نقض نکرده‌اند. هر ایسم لاحقی در نقد ایسم‌های سابق ظهور کرده، وگرنه اگر قرار نبود آنها را نقد کنند، ایسم‌های جدید متولد نمی‌شد. پس گمان نکنیم نقد‌های خرد و جزئی که ما در پایان‌نامه‌ها و کتاب‌ها نسبت به بخشی از ایسم‌های غربی داریم، پروژه و رسالت ما را برای‌گذار از هیمنه دانشی و شبکه‌واری دانش غرب به کمال می‌رساند. هر بخشی از هر ایسم غربی که در بینش ما جاگرفت، راه را برای ابداعات بومی و خلاقیت‌های فرهنگی ما می‌بندد. 

خودآگاهی نسبت به میراث شرق‌شناسی برای فهم فرهنگ خودمان، اما ضروری است، بفرمایید چرا؟
برداشت من این است که تا نسبت به میراث دشمن در عمق فرهنگی خودمان خودآگاه نشویم و تا نتوانیم این زباله‌های فکری غربی را (پس از بازشناسی) از صحنه فرهنگ‌مان دور کنیم، حتی وقتی می‌کوشیم میراث خودمان را بفهمیم، امکان دارد نتوانیم و در فهم آن کم بیاوریم. ما با عینک تحقیقات شرق‌شناسان بر چشم! می‌خواهیم اصیل‌ترین مفاهیم فرهنگ خودمان را بفهمیم؛ این شدنی نیست. هر شیئی را به رنگ شیشه‌ای خواهید دیدکه به چشم‌تان زده‌اید. اگر عینک علمی ما را شرق‌شناسان به چشم ما بزنند، قرآن را هم از منظر شرق‌شناسان مطالعه خواهیم کرد؛ اسلام را خودمان، فرهنگ‌مان، بوم‌مان، تاریخ‌مان و اصیل‌ترین مفاهیم‌مان را نیز از منظر شرق‌شناسان مطالعه خواهیم کرد.

newsQrCode
ارسال نظرات
کالابرگ هست، فروشگاه نیست!

رئیس کل بانک مرکزی: با تدبیر رئیس‌جمهور مقرر شده کسری منابع پیشین کالابرگ از منبع دیگری تامین و مطالبات فروشگاه‌ها هرچه‌سریع‌تر تسویه شود

کالابرگ هست، فروشگاه نیست!

نیازمندی ها