حسین طاهری یکی از همین آزادگان سرافراز است. او که در سال ۱۳۶۱ و در حالی که تنها ۱۹سال داشت به اسارت نیروهای بعثی درآمد، سالهایی دشوار را در اردوگاههای عراق پشت سر گذاشت. از شکنجه و کمبود امکانات گرفته تا برگزاری مخفیانه مراسم مذهبی، اجرای تئاتر، سرود، ورزش و کلاسهای آموزشی؛ خاطرات او تصویری زنده از زندگی در اردوگاههای اسارت ارائه میکند.
طاهری در گفتوگو با خبرنگار جام جم البرز از «کورسوی امیدی» میگوید که حتی در سختترین روزهای اسارت خاموش نشد؛ از روزهایی که آزادی گاه بسیار دور و گاه نزدیک به نظر میرسید، اما هیچگاه امید به بازگشت به وطن از دل آزادگان رخت نبست.
آنچه در ادامه میخوانید، روایت این آزاده سرافراز از سالهای اسارت، مقاومت و سرانجام بازگشت به آغوش میهن و خانواده است.
جناب آقای طاهری، ابتدا خودتان را برای مخاطبان معرفی کنید و از روزی بگویید که به اسارت درآمدید.
بسمالله الرحمن الرحیم. من حسین طاهری هستم و در حال حاضر ۶۳ سال دارم. زمانی که به اسارت درآمدم، ۱۹ ساله بودم. در ۲۳ تیرماه سال ۱۳۶۱، مصادف با ۲۴ ماه مبارک رمضان، به اسارت نیروهای بعثی درآمدم.
آن زمان شاید هیچکدام از ما تصور نمیکردیم دوران اسارت تا این اندازه طولانی و سخت باشد. اما چیزی که از همان ابتدا برای ما اهمیت داشت، حفظ روحیه و امید بود.
یکی از مهمترین موضوعاتی که در خاطرات آزادگان مطرح میشود، مسئله امید و ناامیدی است. در آن شرایط دشوار چگونه امید خود را حفظ میکردید؟
موضوع امید و ناامیدی در دوران اسارت بسیار مهم بود. اگر کسی در آن شرایط کاملاً ناامید میشد، تحمل اسارت برایش بسیار دشوار بود.
ما ایرانی بودیم و اعتقادات دینی و مذهبی داشتیم. همین ایمان و اعتقاد کمک میکرد که بتوانیم شرایط را تحمل کنیم. امید ما این نبود که مثلاً بگوییم فردا یا چند روز دیگر آزاد میشویم. گاهی آزادی را بسیار نزدیک و گاهی بسیار دور میدیدیم، اما ناامیدی کامل در میان ما وجود نداشت.
همیشه یک کورسوی امید وجود داشت؛ همان روزنهای که باعث میشد انسان احساس کند بالاخره یک روز نجات پیدا خواهد کرد.
این امید گاهی از اتفاقات جبهه و پیروزیهای رزمندگان میآمد، گاهی از تحولات سیاسی و گاهی از اخبار و اتفاقاتی که به شکلی به گوش ما میرسید. در روزهای نخست جنگ و بعد از عملیاتهایی که انجام میشد، تصور میکردیم شاید آزادی نزدیک باشد. اما هرچه زمان گذشت و اتفاقی نیفتاد، این امید از «نزدیک» به «دوردست» منتقل شد.
با این حال، همچنان معتقد بودیم دشمن نمیتواند به اهداف خود برسد و در نهایت ما پیروز خواهیم شد.
آیا بعثیها برای از بین بردن همین امید و ایجاد ترس، از تهدید و شکنجه استفاده میکردند؟
بله، تهدید تقریباً همیشه وجود داشت. آنها تلاش میکردند با ایجاد وحشت، روحیه بچهها را تضعیف کنند. ضربوشتم و شکنجه هم وجود داشت و تهدیدهایی میکردند که مثلاً فلان کار را با ما انجام خواهند داد.
اما ما باور نداشتیم که آنها بتوانند به همه تهدیدهایشان جامه عمل بپوشانند. حتی در ذهنمان این بود که اگر تعدادی از ما هم آسیب ببینند، باز دشمن به هدف اصلی خود، یعنی شکستن روحیه و اراده اسرا، نخواهد رسید.
ما پیروزی را در ذهن خودمان میدیدیم؛ شاید گاهی دور، اما هیچوقت آن را غیرممکن نمیدانستیم.
بعد از آتشبس، آیا تصور میکردید که آزادی شما نزدیک شده است؟
بله. وقتی آتشبس اتفاق افتاد، تصور ما این بود که دیگر جنگ تمام شده و طبیعتاً باید اسرا هم آزاد شوند. اما به دلایل سیاسی و دیپلماتیک و مسائلی که میان دو طرف وجود داشت، این اتفاق بلافاصله نیفتاد.
تقریباً دو سال بعد از آتشبس طول کشید تا این اتفاق بیفتد و در این فاصله، شرایط روحی اسرا هم بسیار سخت شد.
پیش از آن، هیئت سهنفرهای از سازمان ملل برای بررسی وضعیت اسرا به ایران و سپس عراق آمد. گزارشهایی درباره شرایط اسرا و شکنجهها تهیه شد و بعد از حضور آنها، میزان شکنجههای جسمی تا حدودی کاهش پیدا کرد.
اما وقتی شکنجه جسمی کمتر شد، شیوههای دیگری برای فشار بر اسرا به کار گرفته شد؛ بهخصوص فشارهای روحی، محدودیت در خدمات، ایجاد کمبود و تلاش برای نفوذ در میان اسرا.
حتی منافقین را به اردوگاهها آوردند و تلاش کردند با جذب نیرو و ایجاد اختلاف، در میان اسرا نفوذ کنند. این مسائل برای بچهها بسیار دشوار بود، اما باز همان امید و اعتقاد بود که به ما توان مقاومت میداد.
در سالهای اسارت، خاطرات تلخ کم نبوده است. آیا در کنار این تلخیها، خاطرات شیرین و ماندگاری هم دارید؟
اسارت بهگونهای بود که تقریباً هر لحظه آن با یک اتفاق همراه بود؛ چه تلخ و چه شیرین. زندگی ما در آنجا به شکل عادی جریان نداشت و حتی حرکت کردن، نشستن و بیرون رفتن از آسایشگاه میتوانست با یک اتفاق همراه شود.
با این حال، بچهها تلاش میکردند برای خودشان زندگی ایجاد کنند. مراسم مذهبی، اعیاد، برنامههای فرهنگی و حتی برنامههای تفریحی برگزار میکردیم.
مثلاً مراسم محرم و عاشورا برای ما بسیار مهم بود. با اینکه برگزاری این مراسمها ممنوع بود، نمیتوانستیم از اعتقاداتمان دست بکشیم. مراسم سینهزنی و نوحهخوانی را به شکل مخفیانه برگزار میکردیم.
برای اینکه عراقیها متوجه نشوند، نگهبان میگذاشتیم. حتی از یک آینه استفاده میکردیم که مسیر راهرو را ببینیم و اگر نگهبان عراقی نزدیک میشد، با علامتهایی که از قبل تعیین کرده بودیم، همه چیز را جمع میکردیم و به حالت عادی مینشستیم.
در اردوگاه، برنامههای فرهنگی هم داشتید؟
بله، بسیار زیاد. مثلاً در دهه فجر سرود اجرا میکردیم و گروههای سرود داشتیم. تئاتر هم اجرا میکردیم.
برای صحنه تئاتر از پتو و وسایل بسیار ساده استفاده میکردیم. بچهها را گریم میکردیم و هرکس نقشی داشت. اما چون احتمال داشت نگهبان عراقی سر برسد، همیشه آماده بودیم که در چند لحظه همه چیز را جمع کنیم.
گاهی یک نمایش یکساعته را اجرا میکردیم، اما شاید ۲۰ بار مجبور میشدیم صحنه را جمع کنیم و دوباره عادی بنشینیم تا نگهبان عبور کند.
همین کارهای ساده برای ما خیلی ارزش داشت. در آن شرایط، اینکه بتوانی چند دقیقه بخندی یا چند نفر از بچهها را شاد کنی، خودش یک پیروزی بود.
ظاهراً حتی در اردوگاه تلاش میکردید مناسبتها و اعیاد را با امکانات بسیار محدود برگزار کنید.
دقیقاً. بچهها از نقاط مختلف ایران بودند؛ اصفهانی، یزدی، کرمانی و شهرهای مختلف. بعضیها در زمینه آشپزی و شیرینیپزی مهارت داشتند.
گاهی با ابتداییترین امکانات شیرینی درست میکردیم. حتی مواد اولیه بسیار محدود بود. خمیر تهیه میکردیم، خشک میکردیم و بعد آن را میکوبیدیم و با همان مواد ساده چیزی شبیه شیرینی درست میکردیم.
شاید امروز این چیزها ساده به نظر برسد، اما آنجا همین یک شیرینی کوچک برای ما یک خاطره شیرین و فراموشنشدنی بود.
از اتفاقات طنز و شیرین میان اسرا و نگهبانان عراقی هم خاطرهای دارید؟
بله. یدر دوران اسارت با وجود همه سختیها، بچهها تلاش میکردند با شوخی و خنده روحیه یکدیگر را حفظ کنند. یکی از بچهها به نام علی فرعون بود که خودش از نیروهای ایرانی و از اسرای اردوگاه بود. او خیلی شوخطبع و بانشاط بود و در میان بچهها به شیرینکاری معروف بود.
علی فرعون مدتی به عراقیها فارسی یاد میداد، اما برای اینکه فضای اردوگاه را شاد کند، گاهی عمداً معنی بعضی کلمات را اشتباه به آنها آموزش میداد. عراقیها هم با همان اطلاعاتی که از او یاد گرفته بودند، در موقعیتهای مختلف فارسی صحبت میکردند و همین موضوع باعث خنده بچهها میشد.
این شوخیها شاید در شرایط عادی موضوع مهمی نباشد، اما در فضای سخت و خفقانآور اردوگاه، همین لحظات کوتاه خنده و شادی، روحیه بچهها را بالا میبرد و کمک میکرد فشار روانی اسارت را بهتر تحمل کنیم.
ورزش هم در اردوگاه داشتید؟
بله. بعد از مدتی صلیب سرخ امکانات ورزشی محدودی آورد. در بعضی اردوگاهها که فضای بیشتری داشتیم، بچهها فوتبال، والیبال و بسکتبال بازی میکردند.
تیم تشکیل میدادیم و حتی در مقاطعی بعضی از سربازهای عراقی هم با بچهها بازی میکردند. البته بچههای ایرانی معمولاً نمیگذاشتند عراقیها برنده شوند!
همین فعالیتها کمک میکرد روحیه بچهها حفظ شود.
در کنار این خاطرات شیرین، حتماً خاطرات بسیار تلخی هم وجود دارد. یکی از آنها درگیریهای سال ۱۳۶۱ بود. درباره آن روزها بگویید.
تلخیهای اسارت زیاد بود؛ از شکنجه و درگیری گرفته تا اعتصاب و کمبود غذا و امکانات.
در سال ۱۳۶۱، یعنی همان سال اول اسارت، وضعیت خدمات بسیار نامناسب بود. لباس، زیرانداز و امکانات اولیه به اندازه کافی در اختیار ما قرار نمیگرفت و غذا هم بسیار نامطلوب بود.
در آذرماه همان سال یک درگیری بسیار بزرگ اتفاق افتاد. تعدادی از بچهها شهید شدند و حدود ۴۰۰ نفر هم مجروح شدند. بعد از آن، تقریباً یک هفته ما را در آسایشگاهها حبس کردند و غذا در اختیارمان قرار ندادند.
ما از قبل مقدار کمی نان خشک ذخیره کرده بودیم. همان نان خشک و مقدار بسیار محدودی آب، غذای ما در آن روزها بود. شرایط به حدی سخت شد که بعضی از بچهها از شدت ضعف دیگر توان حرکت نداشتند.
اینها بخشهایی از واقعیت تلخ اسارت است که شاید نتوان همه آنها را در چند جمله بیان کرد.
در چنین شرایطی، چه چیزی باعث میشد بچهها روحیه خود را حفظ کنند و تسلیم نشوند؟
مقاومت. به نظرم سختترین چیزی که دشمن میخواست از ما بگیرد، روحیه مقاومت بود.
ما باور داشتیم که حق با ماست و باید این سختی را تحمل کنیم. همین باور، پایه مقاومت ما بود.
از طرف دیگر، خود بچهها به یکدیگر روحیه میدادند. در اردوگاه حدود هزار و پانصد نفر زندگی میکردند و شاید ۵۰ نفر از بچهها بودند که همیشه با شوخی، خوشرویی و شیرینکاری باعث شادی دیگران میشدند.
کلاس قرآن داشتیم. بچهها قرآن حفظ میکردند. کلاسهای زبان انگلیسی، عربی و فرانسه برگزار میشد. حتی افرادی که سواد کافی نداشتند، در همان شرایط آموزش میدیدند.
بعضی از بچهها ساعتهای زیادی را صرف آموزش میکردند. این فعالیتها اجازه نمیداد دشمن روحیه ما را کاملاً در اختیار بگیرد.
یعنی در واقع اسرا تلاش میکردند در دل اسارت، زندگی را دوباره بسازند؟
دقیقاً. ما نمیتوانستیم شرایط بیرونی را تغییر دهیم، اما میتوانستیم تصمیم بگیریم که در آن شرایط چگونه زندگی کنیم.
اگر قرار بود فقط بنشینیم و به سختیها فکر کنیم، تحمل اسارت بسیار دشوار میشد؛ بنابراین کلاس برگزار میکردیم، قرآن میخواندیم، ورزش میکردیم، تئاتر اجرا میکردیم، مراسم مذهبی برگزار میکردیم و به یکدیگر روحیه میدادیم.
اینها همه ابزار مقاومت بود.
در تمام این سالها، دلتنگی برای خانواده چطور بود؟
دلتنگی همیشه وجود داشت. خانوادهها از ما دور بودند و هیچ راه ارتباطی مطمئنی نداشتیم. نه تلفنی وجود داشت و نه امکان ارتباطی که امروز برای مردم عادی است.
گاهی بچهها در خواب خانوادههایشان را میدیدند و احساس میکردند با آنها ارتباط دارند.
من هم خوابی دیدم که باعث نگرانیم شد و به همین دلیل از خانواده درخواست کردم یک عکس جدید برایم بفرستند، اما عکس قدیمی ارسال شد و خیلی ذهنم را درگیر کرد که نکند اتفاقی رخ داده است.
این دلتنگی و نگرانی تا زمان آزادی همراه ما بود؛ و سرانجام روز آزادی فرا رسید.
نخستین لحظهای که بعد از سالها خانواده را دیدید، چه حسی داشتید؟
روز آزادی برای ما یک اتفاق بسیار هیجانانگیز بود.
بعد از بازگشت، ما را به سپاه کرج منتقل کردند. تعدادی از بچههای کرج در یک اتاق منتظر بودند تا تکلیف تحویل ما مشخص شود.
یکدفعه گفتند برادرت آمده است.
اول کسی که وارد شد را نشناختم. سالها گذشته بود. چهرهها تغییر کرده بودند. من سالها فقط دیوار و آسمان را دیده بودم و حالا بعد از سالها، آدمهای بیرون را میدیدم.
برادرم آمد و همدیگر را بغل کردیم و شروع به گریه کردیم.
اولین سؤالی که پرسیدم درباره مادرم بود. گفتم: «مادر؟»
برادرم مکث کرد و اشکش جاری شد. گفت: «دیگه مادر نیست.»
آن لحظه یکی از سختترین لحظات زندگی من بود. سالها انتظار داشتم مادر را ببینم، اما وقتی برگشتم، دیگر مادری وجود نداشت که به استقبال من بیاید.
بعد پدرم را دیدم. پدری که وقتی من به اسارت رفتم، هنوز توان کار داشت، اما حالا موهایش سفید شده و قدش خمیده بود و دیگر توان گذشته را نداشت.
بازگشت برای من هم شادی داشت و هم غم. شادی آزادی و دیدار خانواده و غم از دست دادن مادرم و دیدن تغییرات بزرگی که در خانواده و زندگیمان در طول سالهای اسارت اتفاق افتاده بود.
شما سالها در اسارت با تهدیدهای دشمن مواجه بودید و تجربه کردید که چگونه با ایجاد رعب و فشار روحی تلاش میکردند اراده اسرا را بشکنند. با توجه به تحولات و تهدیدهای امروز، این تجربه را چگونه ارزیابی میکنید؟
به نظرم آزادگان انسانهایی هستند که تجربه متفاوتی از زندگی دارند. لحظهای که پا روی خاک وطن میگذاری و آزادی را احساس میکنی، تازه میفهمی چه چیزی را پشت سر گذاشتهای.
اسارت هم سخت بود و هم ارزشمند؛ البته نه به این معنا که سختی آن را بخواهیم دوباره تجربه کنیم. سختی اسارت به اندازهای بود که اگر تمام دنیا را هم به انسان بدهند، حاضر نیست یک لحظه دیگر آن شرایط را تجربه کند.
اما ارزش تجربهای که از مقاومت، ایمان و ایستادگی به دست آمد، بسیار بزرگ است.
به اعتقاد من، آزادگان و کسانی که آن دوران را تجربه کردهاند، هیچگاه در برابر تهدید دشمن به راحتی عقبنشینی نمیکنند. دشمن آن روز دشمن بعثی بود و امروز شکل و ابزار دشمن ممکن است تغییر کرده باشد، اما اصل مسئله همان است؛
و سخن پایانی شما برای مردم و نسل جوان چیست؟
تجربه اسارت به ما نشان داد که مهمترین سرمایه یک ملت، ایمان، مقاومت، انسجام و وحدت است.
ما در اردوگاه هیچ امکاناتی نداشتیم، اما امید داشتیم. اسلحهای در دستمان نبود، اما اراده داشتیم. آزادیمان از ما گرفته شده بود، اما اعتقاد و ایمانمان را نتوانستند از ما بگیرند.
هرچه همبستگی و انسجام بیشتر باشد، دشمن کمتر میتواند از تهدید و تبلیغات برای رسیدن به اهدافش استفاده کند.
نسل امروز باید بداند که آزادی و امنیت امروز به آسانی به دست نیامده است. پشت این آرامش، سالها ایستادگی و فداکاری وجود دارد.
ما در اسارت یاد گرفتیم که حتی در تاریکترین شرایط، نباید امید را از دست داد. همان کورسوی امید بود که ما را تا روز آزادی رساند؛ و امروز، پس از گذشت سالها، هنوز معتقدم ملتی که ایمان، امید، وحدت و اراده داشته باشد، از سختترین مسیرها نیز عبور خواهد کرد.
تهیهکننده برنامه شبکه نسیم از دغدغههای تولید برنامهاش گفت:
عضو کمیسیون اجتماعی مجلس در گفتوگو با جامجم آنلاین:
در گفتوگو با جامجم آنلاین عنوان شد
در گفتوگو با جامجم آنلاین تشریح شد
جامجم آنلاین بررسی کرد