آخرین وعده الهام و خمیربازی حنانه ناتمام ماند؛

روایت پدری که ۷۰ روز در خیابان‌های میناب گریست

مدرسه شجره طیبه میناب
روایت پدر حنانه و الهام کریمی از حادثه مدرسه شجره طیبه میناب، تصویری دردناک از فقدان پنج عضو یک خانواده را روایت می‌کند؛ پدری که پس از این حادثه، ۷۰ روز در خیابان‌های میناب پیاده‌روی کرد و با دعا و مشاوره تلاش کرد برای دو دختر دیگرش دوباره به زندگی بازگردد.
کد خبر: ۱۵۶۲۹۹۳

جام جم آنلاین - پنجشنبه‌ای معمولی برای خانواده امید ذاکری، قرار بود با برنامه‌های ساده خانوادگی به پایان برسد؛ اما هیچ‌کس نمی‌دانست آن روز، آخرین پنجشنبه‌ای است که اعضای خانواده در کنار یکدیگر خواهند بود.

امید ذاکری می‌گوید او و همسرش، الهام کریمی، بیش از ۲۲ سال در کنار یکدیگر زندگی کردند و علاوه بر همسری، رفاقتی عمیق میان آنها شکل گرفته بود. چند روز پیش از حادثه، آنها برای تعمیر خودرو به بندرعباس رفته بودند و در جریان این سفر، برای فرزندانشان برنامه‌هایی داشتند.

همسرش حتی برای تهیه یک هواپز ذوق زیادی داشت و تصمیم گرفته بود روز بعد برای خانواده غذا درست کند. مواد غذایی آماده شده بود، اما آن وعده هرگز به سفره خانواده نرسید.

هواپزی که برای یک روز عادی خانوادگی خریداری شده بود، حالا برای این پدر یادآور آخرین روزهای زندگی مشترک با همسرش است.

در کنار آن، خمیربازی‌ای نیز در خانه باقی مانده که حنانه، دختر کلاس اولی خانواده، قرار بود پس از بازگشت از مدرسه با آن بازی کند؛ اما فرصت باز کردن بسته آن را هم پیدا نکرد.

مدرسه شجره طیبه؛ جایی که خانواده از دست رفت

الهام کریمی، همسر امید ذاکری، معاون مدرسه شجره طیبه میناب بود و سال‌ها در حوزه آموزش فعالیت کرده بود. حنانه نیز دانش‌آموز کلاس اول همین مدرسه بود.

خواهر الهام نیز از معلمان مدرسه بود و در کنار آنها فعالیت می‌کرد. در حادثه‌ای که در مدرسه شجره طیبه رخ داد، پنج نفر از عزیزان خانواده ذاکری جان خود را از دست دادند؛ حادثه‌ای که زندگی این خانواده را برای همیشه تغییر داد.

امید ذاکری در روایت خود از آن روز، از حنانه و همسرش و همچنین دو کودک دیگر از بستگان خانواده یاد می‌کند و می‌گوید پس از این اتفاق، خانه و زندگی برای او معنای سابق را نداشت.

حنانه؛ دختری با آرزوی فضانورد شدن

حنانه تنها یک دانش‌آموز کلاس اول نبود؛ پدرش او را کودکی باهوش و متفاوت توصیف می‌کند که علاقه زیادی به شاهنامه داشت و در رفتار با دیگران نیز برای سن خود پختگی خاصی نشان می‌داد.

به گفته پدرش، حنانه حتی در ساده‌ترین رفتارهای روزمره نیز به دیگران توجه داشت و اگر خوراکی یا وسیله‌ای در اختیارش قرار می‌گرفت، دوست داشت آن را با دوستانش تقسیم کند.

او آرزوی فضانورد شدن داشت و می‌خواست در آینده فردی مفید و شناخته‌شده باشد؛ آرزویی که به گفته پدرش، سرنوشت او را به شکلی تلخ به شهرت رساند.

۷۰ روز پیاده‌روی برای تحمل یک داغ سنگین

پس از حادثه، امید ذاکری برای روزهای طولانی با فقدان عزیزانش دست‌وپنجه نرم کرد. او می‌گوید حدود ۷۰ روز، صبح‌ها پس از اذان، از خانه بیرون می‌رفت و در خیابان‌های میناب پیاده‌روی می‌کرد.

ذکر، دعا و زیارت عاشورا بخشی از این روزها بود؛ مسیری که به گفته خودش برای خالی کردن اندوه و بازگشت تدریجی به زندگی طی می‌کرد.

او در این مسیر از کمک روان‌شناسان و مشاوران نیز بهره گرفت و دلیل اصلی تلاشش برای ادامه دادن را دو دختر دیگری می‌داند که همچنان به حضور پدرشان نیاز دارند.

او می‌گوید باید برای دخترانش قوی می‌ماند، حتی زمانی که خودش از درون فرو ریخته بود.

مدرسه‌ای که برای آنها فقط محل کار نبود

در روایت امید ذاکری، مدرسه شجره طیبه تنها یک ساختمان آموزشی نیست؛ مکانی است که خاطرات زیادی از همسر، دختر و دیگر اعضای ازدست‌رفته خانواده‌اش در آن باقی مانده است.

او از معلمانی می‌گوید که فراتر از وظیفه اداری خود برای دانش‌آموزان وقت و هزینه صرف می‌کردند و تلاش داشتند فرصت‌های آموزشی و علمی بیشتری برای آنها فراهم کنند.

از نگاه او، معلمان این مدرسه تنها همکار نبودند؛ بلکه مانند یک خانواده در کنار یکدیگر زندگی می‌کردند و در لحظات سخت نیز تا آخرین لحظه کنار دانش‌آموزان ماندند.

روایت این پدر، در نهایت، داستان خانواده‌ای است که در یک حادثه، پنج عزیز خود را از دست داد؛ اما امید ذاکری تلاش می‌کند با تکیه بر دو دختر دیگرش، خاطره همسر و حنانه را در زندگی خود زنده نگه دارد.

newsQrCode
ارسال نظرات

نیازمندی ها