فداییان وطن در آغوش مدافعان حرم
گزارش میدانی خبرنگار «جام‌جم» از مراسم خاکسپاری سرداران شهید‌ محمود باقری و امیرعلی حاجی‌زاده ‌

فداییان وطن در آغوش مدافعان حرم

در آستانه روز بزرگداشت شهدای مدافع حرم «جام‌جم» از حال و هوای این روز‌های قطعه ۵۰ بهشت‌زهرا (س) گزارش می‌دهد

این قطعه بوی وطن می‌دهد

نت
مزار‌های قطعه ۵۰ بهشت‌زهرای تهران روایت‌هایی دارد که فداکاری و ایثار را زنده نگه‌داشته و اگر سررشته هرکدام از آنها را بگیرید به وطن می‌رسید.
کد خبر: ۱۵۶۲۱۱۳
نویسنده نرگس خانعلی‌زاده - گروه جامعه

یکی کادر درمان بوده و در اوج روز‌های همه‌گیری کرونا به شهادت رسیده، دیگری آتش‌نشانی بوده که در حادثه غمبار پلاسکو آسمانی شده است. کمی آن‌طرف‌تر، اما داستان فداکاری‌ها به خارج از مرز‌های کشور می‌رسد؛ شهدایی که روزگاری به جنگ داعشی‌ها رفتند و جان‌شان را در حلب، خان‌طومان و... فدای دفاع از حرم، وطن و باورشان کردند. اینجا تازه‌ترین مزار‌ها هم متعلق به شهدایی است که در یک سال اخیر و در حملات رژیم آمریکایی ــ صهیونیستی به کشور شهید شده‌اند؛ از بزرگ‌ترین سرداران کشور مثل شهید امیرعلی حاجی‌زاده تا کارمند شرکت توانیری که در بحبوحه بمباران تهران، مسئولیتش را رها نکرد و در حین خدمت، به شهادت رسید. 
در آستانه هجدهمین روز از مرداد که در تقویم روز بزرگداشت شهدای مدافع حرم نامید شده به قطعه ۵۰ بهشت‌زهرا رفته‌ایم، جایی که می‌توان تاریخ و روایت مدافعانی را شنید که از سال‌ها پیش شروع شده و همچنان هم ادامه‌دارد.
 آفتاب ظهر نیمه تابستان، عمود می‌تابد روی سنگ‌هایی که هرکدام‌شان، عنوان مدافع بودن را یدک می‌کشیدند؛ یکی مدافع حرم است و یکی مدافع وطن و هموطن، اما مگر فرقی هم می‌کند؟ هر نام و نشانی که بر این مزار‌ها نشسته، زندگی مرد یا زنی را روایت می‌کند که روزی، در جایی و برای آرمانی جنگیده است؛ یکی آن‌سوی مرز‌ها و دیگری در دل همین خاک. از بین مزار‌ها که رد می‌شویم از روی نوشته‌ها و تصاویر حک شده روی سنگ‌ها مشخص است که عنوان، مکان، زمان و حتی مسیرهای‌شان با هم فرق می‌کند، اما سرانجام‌شان یکی است؛ آن‌قدر مشترک که آنها را در قطعه‌ای واحد از بهشت‌زهرای تهران کنار هم نشانده است؛ قطعه‌ای که همه نشانی از یک باور دارند! قدم زدن در میان ردیف‌های این قطعه، شبیه مرور تاریخ است؛ تاریخی که لحظه به لحظه شجاعت و فداکاری و وفاداری به یک کشور، در تار‌و پود آن جریان دارد. اما هر سنگ، داستانی دارد که هنوز تمام نشده است. برای همین است که تا چشم کار می‌کند، آدم است که می‌رود و می‌آید؛ آدم‌هایی که با حوصله سر یک مزار نشسته‌اند و اگر از بیشتر آنها درباره نسبت‌شان با شهید بپرسید، سری تکان می‌دهند به این نشانه که نسبتی با او ندارند! اما چه نسبتی بیشتر از هموطن بودن؟ 
 گندم‌هایت کو دختر!
آمده سر قرار هفتگی‌اش! و در قطعه ۵۰ بهشت‌زهرا، روی یک صندلی مشخص، کنار مزار شهید سجاد زبرجدی و همسایه‌اش، شهید سیدمحمدحسین میردوستی نشسته و گاهی هم زیر لب زمزمه می‌کند.
«خیلی اهل فرهنگ شهادت و شهدا و این باور‌ها نبودم، اما حالا دیگر اهلش شده‌ام؛ دیگر خیلی اهلی شدم.» این را دختر جوانی می‌گوید که ظاهرش خیلی شبیه به دیگر کسانی که به زیارت شهدا آمده‌اند، نیست، اما حرف‌هایی که می‌زند، جان می‌دهد برای شنیدن. برای‌مان تعریف می‌کند که چند ماهی می‌شود که خیلی حال و احوال خوبی ندارد؛ «یک روز روایتی از شهید زبرجدی شنیدم و تصمیم گرفتم یک‌بار بر سر مزارش بیایم و ببینم چه خبر است. به همین دلیل آن روز گندم با خودم آوردم و بر سر مزارش ریختم و دیگر هم قصد آمدن نداشتم.»، اما انگار شهید مدافع حرم، سجاد زبرجدی و دیگر شهدای آن قطعه، خیلی بیشتر از اینها مهمان‌شان را دوست داشتند. او ادامه می‌دهد: «پنجشنبه هفته بعد، شهید زبرجدی به خوابم آمد و گفت پس گندم‌هایت کو دختر؟ حالا دیگر هر پنجشنبه خرید گندم و زیارت شهدای مدافع حرم و وطن، برایم تبدیل به یک قرار همیشگی شده.» اول صبح می‌آید و سر ظهر خانه است، اما همین زمان کوتاه و معاشرت با آدم‌های آرمیده در این قطعه، حالش را بهتر کرده است. 
 یک کودک یتیم یا هزار کودک یتیم؟
یکی از متفاوت‌ترین مزار‌های قطعه ۵۰، مزار شهید جوانی است که در حلب شهید شده است. دور تا دورش نرده‌های سبزی کشیده شده و عکس روی مزار لبخندی روی لب دارد که مانع ادامه مسیرمان می‌شود. دقیق‌تر که روی سنگ مزار را می‌خوانیم، متوجه می‌شویم با اصابت موشک دشمن، در روز تاسوعا، بدنش قطعه‌قطعه شده است. می‌نشینیم کنار مزار. هنوز غرق در کلمات حک شده هستیم که صدای مردی، سکوت را می‌شکند: «سر شام بودیم که تلویزیون تصاویر بمباران یمن را پخش کرد؛ محمدحسین دیگر نتوانست سر سفره بماند. بلند شد و به اتاقش رفت؛ همان روز فهمیدم که او دیگر طاقت اینجا ماندن را ندارد.» اینها را حاج‌آقا میردوستی، پدر شهید محمدحسین میردوستی می‌گوید. اگر از او بپرسید مانع تصمیمش نشدید؟ پاسخ می‌دهد: «تقریبا غیرممکن بود، چون دلش دیگر اینجا نبود؛ می‌گفت نمی‌توانم بنشینم و ببینم که این‌طور مسلمانان را می‌کشند.» پدر از استدلال‌های محمدحسین برای همسرش می‌گوید؛ از آن لحظه که پسر چندماهه‌شان، سیدمحمد‌یاسا، بهانه‌ای برای ماندن بود، اما محمدحسین پاسخی قاطع داشت: «اگر بروم و شهید شوم، یک محمدیاسا یتیم می‌شود، اما اگر نروم، هزاران کودک بی‌گناه سرنوشتی شبیه به او پیدا می‌کنند. انتخاب من مسیر اول است.» 
آن‌قدر مصمم عزم سفر به سوریه و دفاع از حرم را کرده بود که جشن تولد یک‌سالگی پسرش را هم چند روز زودتر گرفت. پدر شهید میردوستی برای‌مان تعریف می‌کند که انگار خودش می‌دانست این اولین و آخرین تولدی است که در کنار پسرش حضور دارد. او می‌گوید که خیلی آرزو‌ها برای پسرش داشت، اما آزاده بود و راهش را انتخاب کرده بود. حالا آقا سید‌محمد‌یاسا، ۱۲ ساله است؛ نوجوان رشیدی که شباهت کم‌نظیری به پدرش‌دارد. 
 صالح بعد صالح
از حرم شروع شد و به وطن رسید؛ اصلا واقعیت همین است که همه مزار‌های این قطعه، این واقعیت را فریاد می‌زنند که دفاع از حرم، در واقع سپری بود که جنگ را ۱۲ سال از مرز‌های این خاک دور نگه داشت و حالا نوبت ماست. اینها را پدر شهید میردوستی می‌گوید و عبارت صالح بعد صالح را این‌گونه معنا می‌کند: «این روز‌ها عبارت صالح بعد صالح معنای حقیقی پیدا کرده است؛ یعنی پاسداری از میراث آنها؛ یعنی کسانی که با درک ارزش جان از دست رفته این شهدا، راه حفظ ولایت، اسلام و کشور را ادامه می‌دهند.» قصه‌ای که یک سرش از خاک‌های داغ سوریه و لبنان شروع شد و در میان سنگ‌نوشته‌های بهشت‌زهرای تهران ادامه پیدا کرد، اما هنوز به پایان نرسیده است.

newsQrCode
ارسال نظرات

نیازمندی ها