تحولات اخیر نشان میدهد که منطق میدان باردیگر بر منطق توافق غلبه کرده است. آنچه پس از دورهای از تفاهم، مذاکره یا مدیریت تنش مشاهده میشود، نه تثبیت یک چارچوب سیاسی بلکه خروج تدریجی مفاد تفاهم از دستور کار عملی طرفین است. در چنین وضعیتی، بازیگران اصلی نه براساس متن توافقها بلکه براساس محاسبه هزینه، قدرت بازدارندگی، آسیبپذیری طرف مقابل و توان تحمل افکار عمومی تصمیم میگیرند.
در این میان، اسرائیل همراستا با بخشی از اهداف راهبردی آمریکا، مسیر خود را در جبهه لبنان و پیرامون محور مقاومت دنبال میکند. هدف تلآویو صرفا پاسخ نظامی محدود نیست بلکه تغییر معادله امنیتی در مرزهای شمالی، کاهش توان بازدارندگی حزبالله و وادار کردن محیط منطقهای به پذیرش قواعد جدید بازی است. از سوی دیگر، آمریکا نیز اگرچه ممکن است در ظاهر از جنگ گسترده پرهیز کند، اما در عمل میتواند به سمت فشار محاسبهشده بر زیرساختها، توان پشتیبانی، شبکههای منطقهای و ظرفیتهای راهبردی جمهوری اسلامی حرکت کند؛ بنابراین مسأله اصلی این نیست که آیا طرفین از جنگ سخن میگویند یا از توافق؛ مسأله اصلی این است که هرکدام میخواهند با چه سطحی از فشار، طرف مقابل را به پذیرش یک چارچوب جدید وادار کنند.
در چنین شرایطی، سه سناریو قابل تصور است:
سناریوی نخست، بازگشت به یک تفاهم محدود است؛ تفاهمی نه از سر اعتماد بلکه از سر ضرورت. این سناریو زمانی محتمل میشود که هر دو طرف به این جمعبندی برسند که ادامه تقابل مستقیم، هزینهای بیش از دستاوردهای آن دارد. در این حالت، توافق احتمالی نه یک صلح پایدار بلکه نوعی توقف موقت، مدیریت بحران یا تنظیم سطح درگیری خواهد بود. چنین تفاهمی ممکن است از مسیرهای غیرعلنی، میانجیگریهای منطقهای یا تبادل پیامهای امنیتی شکل بگیرد. این سناریو بهرغم تهدیدات آمریکا به عنوان ابزار در مقابل جمهوری اسلامی بافریب بهکار میرود.
سناریوی دوم، تداوم جنگ کنترلشده است؛ یعنی هیچیک از طرفین به توافق واقعی تن نمیدهد، اما هیچیک نیز خواهان عبور کامل از آستانه جنگ فراگیر نیست. در این الگو، ضربات محدود، عملیات نیابتی، فشار اقتصادی، حملات سایبری، اقدامات اطلاعاتی و عملیاتهای نقطهای ادامه مییابد. این سناریو از آن جهت خطرناک است که هرچند ظاهرا کنترلشده به نظر میرسد، اما همواره امکان خطای محاسباتی، واکنش زنجیرهای و گسترش ناخواسته درگیری وجود دارد.
سناریوی سوم، حرکت به سمت تعیین تکلیف نظامی ـ سیاسی است. این سناریو زمانی فعال میشود که یکی از طرفین احساس کند فرصت راهبردی برای تغییر موازنه به وجود آمده یا هزینه عقبنشینی از هزینه ادامه جنگ بیشتر شده است. در چنین وضعیتی، هدف دیگر صرفا بازدارندگی نیست بلکه تحمیل اراده سیاسی به طرف مقابل است، اما تجربه منطقه نشان داده که تعیین تکلیف در جنگهای فرسایشی معمولا به سرعت و با قطعیت رخ نمیدهد؛ بلکه به افزایش هزینه انسانی، اقتصادی، امنیتی و روانی برای همه طرفها منجر میشود.
نکته مهم این است که جمهوری اسلامی، اگر متحمل خسارتهای سنگین در زیرساختها، سرمایه انسانی، فرماندهی یا موقعیت منطقهای شده باشد، الزاما در موقعیت امتیازدهی قرار نمیگیرد. برعکس، در منطق سیاسی ـ امنیتی تهران، هرچه هزینهها سنگینتر شود، عقبنشینی بدون دستاورد ملموس دشوارتر خواهد شد. زیرا چنین عقبنشینیای نهتنها از منظر خارجی به معنای پذیرش فشار تلقی میشود بلکه در داخل نیز میتواند به پرسش درباره چرایی پرداخت هزینهها منجر شود.
از همین رو، تصور اینکه فشار نظامی یا امنیتی الزاما به امتیازدهی سریع تهران منتهی میشود، سادهسازی مسأله است. جمهوری اسلامی در شرایط فشار معمولا تلاش میکند هزینه طرف مقابل را نیز بالا ببرد، دامنه بحران منطقهای را عمیقتر کند، ابزارهای بازدارندگی خود را فعال نگه دارد و اجازه ندهد طرف مقابل بدون پرداخت هزینه به هدف برسد همانطور که درهفته اخیر انجام داد. در مقابل، آمریکا نیز معمولا میکوشد جنگ را در سطحی نگه دارد که از یکسو توان ایران را فرسوده کند و از سوی دیگر، هزینه مستقیم برای واشنگتن از آستانه تحمل افکار عمومی آمریکا بالاتر نرود که البته با محاسبات اشتباهی که تاکنون انجام داده، بعید بهنظر میرسد؛ بنابراین نقطه تعیینکننده، میدان جنگ به تنهایی نیست اگر چه بسیار موثر است؛ بلکه نسبت میان میدان، افکار عمومی، اقتصاد، مشروعیت سیاسی و تابآوری اجتماعی است. هر طرفی که زودتر احساس کند ادامه مسیر، انسجام داخلی و توان راهبردی او را تهدید میکند، به سمت کاهش تنش یا پذیرش نوعی تفاهم حرکت خواهد کرد ازاین رو حفظ و دقت براصل وحدت وانسجام ملی مورد اشاره مقام معظم رهبری برای ما بسیار ضروری است.
بر این اساس، پیشبینی عملیاتی این است که در کوتاهمدت، احتمال توافق جامع و پایدار پایین و منتفی است. محتملتر آن است که طرفین وارد مرحلهای از درگیری فرسایشی، ضربات محدود، پیامهای غیرعلنی و آزمون آستانه تحمل یکدیگر شوند. در این مرحله، هر حمله، هر پاسخ و هر سکوت، بخشی از مذاکره غیررسمی در میدان خواهد بود.
در این مدت، اگر هزینهها از سطح قابل مدیریت برای آمریکا عبور کند، احتمال عقبنشینی افزایش مییابد؛ اما این وضعیت بیشتر شبیه آتشبس نانوشته یا تنظیم سطح درگیری خواهد بود، نه وضعیتی که ریشه درگیری را حل کند. تنها زمانی میتوان از توافق یا عقب نشینی واقعی سخن گفت که طرف مهاجم (آمریکا، و اسرائیل و همراهان آنها) به این نتیجه برسند که هیچکدام قادر به حذف اراده جمهوری اسلامی نیستند و باید به نوعی توازن اجباری تن دهند.
درنهایت، پرسش اصلی این نیست که جنگ به توافق ختم میشود یا به پیروزی یکی از طرفین. پرسش اصلی این است که طرفین چه مقدار هزینه را برای رسیدن به نقطه مطلوب خود قابل تحمل میدانند. اگر هزینهها تصاعدی شود، مسیر به سمت جنگ فرسایشی و خطرناکتر خواهد رفت؛ و اگر یکی از طرفین دچار خطای محاسباتی شوند، منطقه ممکن است وارد مرحلهای شود که کنترل آن از دست همه بازیگران خارج شود.
در شرایط فعلی نه باید فریب ادبیات توافق را خورد و نه باید جنگ را قطعی و اجتنابناپذیر دانست. آنچه در جریان است، نبرد ارادهها برای تعیین قواعد بعدی منطقه است. توافق، اگر هم شکل بگیرد، محصول اعتماد نخواهد بود؛ محصول هزینه خواهد بود. جنگ، اگر هم ادامه یابد، الزاما نشانه قدرت نیست.