بسیاری از شهدای این عرصه، در لحظاتی به شهادت رسیدهاند که میتوانستند با یک عقبنشینی ساده از خطر دور شوند اما ترجیح دادند در کنار نیروهای خود بمانند، مجروحان را نجات دهند و مأموریت را نیمهکاره رها نکنند. چنین رفتارهایی نشان میدهد که امنیت امروز، حاصل فداکاری انسانهایی است که در سکوت، بار سنگین مسئولیت را بر دوش کشیدهاند. آنان نه به دنبال دیده شدن بودند و نه نام و نشان؛ بلکه هدفشان انجام تکلیف و حفظ آرامش جامعه بود. همین ویژگی است که مسیر آنان را از یک وظیفه به مسیری معنوی و ماندگار تبدیل میکند. ماجرای شهادت حجتالاسلاموالمسلمین هادی استاد نیز گویای همین موضوع است؛ در همین راستا گفتوگویی با مادر این شهید داشتیم تا از ایثار و فداکاریهای فرزندش برایمان بگوید.
مادری که میان دلتنگی و افتخار ایستاده است
صدیقه منزویزاده، مادر شهید حجتالاسلام هادی استاد، وقتی از فرزندش سخن میگوید، صدایش میان بغض و افتخار در رفتوآمد است؛ انگار هنوز ذهنش میان روزهایی مانده که پسرش زنده بود. حالا تنها نام و یادش مانده است؛ نامی که در کنار شهدا ثبت شده اما برای او هنوز بهسادگی باورشدنی نیست. او از فرزندی حرف میزند که زندگیاش از همان ابتدا مسیر متفاوتی داشت؛ مسیری که از مسجد آغاز شد، از بسیج گذشت، به حوزه علمیه و دانشگاه رسید و در نهایت به جایی ختم شد که مادرش آن را «قبولی در آزمونی دیگر» مینامد. شهید حجتالاسلام هادی استاد، معاون فرهنگی و هنری سپاه ولیعصر(عج) استان خوزستان و استاد حوزه و دانشگاه بود. مسیر علمیاش تا آستانه دکتری در دانشگاه امیرالمؤمنین(ع) نیز پیش رفته بود اما مادرش با حسرت و افتخار میگوید: «آزمون دکتری داده بود و میخواست ادامهدهد اما خداوند، شیخ هادی را در آزمون دیگری قبول کرد؛ آزمون شهادت.»
او در ۴۱ سالگی، در حالی که همسر و چهار فرزند به نامهای محمدجواد، زهرا، زینب و علی داشت، به شهادت رسید؛ اما به گفته مادرش، نشانههای این سرنوشت از کودکی در او پیدا بود: «از دوران کودکی، عاشق حضور در مسجد بود. در نوجوانی، وارد بسیج شد و در مسجد نیز حلقه صالحین تشکیل میداد؛ هم یاد میگرفت و هم یاد میداد. بعدها وارد سپاه شد و حدود ۱۹سالگی مسیر جدیدی را طی کرد به نحوی که طلبه حوزه علمیه شد و تا استادی حوزه پیش رفت.» در روایت مادر، مهمترین ویژگی فرزندش نه مسئولیتهایش بلکه روحیهاش بود؛ روحیهای آرام، فروتن و بیادعا. این مادر شهید میگوید: «شیخ هادی، خیلی خوشاخلاق بود. متواضع، خاکی و بیادعا. هر جا مسئولیتی به او میدادند، آنجا را نمونه کشوری میکرد اما خودش را کنار میکشید. دوستانش میگفتند که شیخ هادی، استاد دیدهنشدن بود؛ کار را جلو میبرد اما دنبال اسم و دیده شدن نبود.» فروتنی این شهید فقط در زمینه شغلی نبود؛ آنطور که مادرش روایت میکند، او در خانه، در خانواده و در جمع فامیل هم فروتن بود و از خودگذشتگی میکرد. مادر از علاقه عمیق پسرش به خانواده و آیینهای مذهبی میگوید؛ از مردی که تلاش میکرد فاصلهها را به دورهمی تبدیل کند. او اظهار میکند: «شیخهادی، خیلی دوست داشت فامیل را دور هم جمع کند، مخصوصا برای اعیاد اهلبیت(ع). برای عید غدیر که سنگ تمام میگذاشت. حتی دو سال پیش نمایشگاه بزرگ غدیر در جاده ساحلی اهواز برگزار کرد که در آن خوزستان نمونه کشوری شد؛ همه امورات نمایشگاه با خودش بود.»
دیداری که هیچگاه اتفاق نیفتاد
صدیقه منزویزاده لحظهای سکوت میکند؛ انگار تصویر فرزندش در ذهنش روشنتر میشود: «پسر شهیدم، دائمالوضو و دائمالذکر بود. در هر فرصتی که برایش پیش میآمد، قرآن میخواند. هر شب زیارت عاشورا را با صد لعن و صد صلوات میخواند. اهل تجمل نبود و سادهزیستی را ترجیح میداد. از مال دنیا چیزی نمیخواست.»
و بعد اضافه میکند: «به سخنرانیها و صحبتهای رهبر شهید دائم گوش میداد. هرچه میگفتند، عمل میکرد و انگار مسیرش از قبل روشن بود.» اما روایت مادر، در این نقطه آرامتر و سنگینتر میشود. دلتنگی در کلمات خودش را نشان میدهد: «۱۴ روز بود ندیده بودمش ... به دوستانش پیغام دادم بگویید فقط پنج دقیقه بیاید او را ببینم اما گفته بود به مادرم بگویید که دیدار بماند برای بعد ... الان وقت جنگ است.»
آن دیدار، دیگر هیچوقت نرسید. مادر از شب شهادت فرزندش میگوید؛ شبی که هنوز در حافظهاش روشن است: «آن شب دو پسر دیگرم، مهمان خانه ما بودند. هرچه با شیخهادی تماس گرفتم و درخواست کردم به خانه بیاید و با من و پدرش دیداری تازه کند، قبول نکرد و حرفش این بود که مشغول کار هستم و الان وقت جنگ است ... نمیگفت کجاست و مشغول چه نوع خدمتی است اما میدانستم که دغدغه خدمت به وطن دارد.» انتظار به خبری کوتاه و ویرانگر رسید: «اول گفتند زخمی شده و بیمارستان است. بعد هم خبر دادند که شهید شده و پیکر تکهتکهاش را به سردخانه منتقل کردهاند.» و درنهایت جملهای که همهچیز را تغییر داد: «برادر شیخ هادی، خبر شهادت را از همرزمانش گرفته بود و وقتی میخواست این خبر را به من بدهد، بسیار سراسیمه بود و درنهایت گفت که شما مادر شهید شدی.» مادر آهی میکشد و میگوید: «چهار فرزند پسر داشتم ... یکی از آنها شهید زنده شد و حالا سه فرزند برایم مانده است.» در میان این همه روایت، تصویر خانه هم زنده میشود؛ چهرهای دیگر از شهید. مادر شهید استاد میگوید: «شیخهادی، فردی بسیار مهربان و متواضع بود و هر وقت به دیدار من و پدرش میآمد، پای من را ماساژ میداد تا کمی از دردم کم شود. میگفتم شیخهادی این کار را نکن، میگفت میخواهی من را از ثواب محروم کنی؟» مردی که داراییاش را خرج مردم میکرد. این مادر شهید در پایان جملههایی که به زبان آورد، به نقطهای میرسد که همه روایتها به آن ختم میشود: «شیخ هادی، هرچه داشت را وقف محرومان و نیازمندان میکرد. در مناطق محروم به مستضعفان کمک میکرد و برای حمایت از آنان از هیچ چیز دریغ نمیکرد. او درواقع خستگیناپذیر و دلسوز بود.»
آخرین مأموریت؛ از افطار تا آسمان
روایت شهادت اما تلختر میشود؛ صدای مادر آرامتر از قبل است اما تصویرهایی که تعریف میکند روشن و بیرحمانهاند؛ انگار همه چیز دوباره جلوی چشمش جان میگیرد. «بعد از جنگ ۱۲ روزه، به هوافضا پیوست و تمام دورههای مربوط به پهپاد و شلیک موشک را گذرانده بود. لباس روحانیت را درآورده و لباس رزم پوشیده بود. این کار با خواست و میل شخصی خودش انجام شد و اجباری برای انجام آن نبود.» به گفته مادر، شیخ هادی در جریان جنگ رمضان در یکی از مقرها مشغول خدمت بود و حتی تا پای لانچرها هم میرفت؛ بیآنکه فاصلهای میان مسئولیت و خطر ببیند.
شب شهادت اما همه چیز در چند لحظه تغییر کرد. لانچرها در حوالی پلیسراه قدیم اهواز هدف قرار گرفتند. مادر مکث میکند و ادامه میدهد: «شیخهادی، رفته بود برای نیروها افطاری تهیه کند. آنطور که برایم تعریف کردند، بعد از اینکه نیروهایش افطار کردند، به او گفتند شیخهادی نوبت شماست که بروید و افطار کنید اما همان لحظه که برای افطار به سمت مقر میرود، حمله شروع میشود و شش نفر از نیروهایش مورد اصابت قرار میگیرند.»
در همان لحظه، موج انفجار خود او را هم درگیر میکند؛ اما توقفی در کار نیست. این مادر شهید روایت میکند: «بلافاصله خود را به نیروهای زخمی که مورد حمله پهپادی قرار گرفتند، میرساند و با خودرو شخصیاش چهار نفر از نیروها را به بیمارستان منتقل میکند. اصلا از خودرو دولتی استفاده نمیکرد و راننده نداشت. میگفت سربازها فرزندان مردمند، درست نیست از موقعیتم سوءاستفاده کنم.» اما مأموریت هنوز تمام نشده بود. دو نیروی دیگر باقی مانده بودند. تصمیمی که به قیمت جانش تمام شد. همکارانش هشدار دادند: «به مقر نظامی برنگرد. شناسایی شدی شیخهادی. خطرناک است و احتمال میرود مورد هدف قرار بگیری.» با این حال، او برگشت. مادر مکث میکند و بغضش را قورت میدهد: «گفته بودند برنگرد اما او گفته بود وجدانم قبول نمیکند دو نفر از نیروهای زخمیام روی زمین بمانند. اینطور شد که پسرم در ۱۳ اسفند و در فاصله چند روز بعد از شهادت رهبر عزیزمان، به ایشان و یاران شهیدش پیوست.» و همان بازگشت، آخرین برگ زندگی او شد. در مسیر رسیدن به یاران زخمیاش، هدف حمله مستقیم هوایی قرار گرفت. این مادر شهید ادامه میدهد: «خودرو شیخهادی به محض حمله هوایی مچاله شده بود و چیزی از آن نمانده بود. پیکر پسرم تکهتکه شده بود.»
مادر این جمله را آرام میگوید اما در پایان صدایش رنگ دیگری میگیرد؛ رنگ افتخار. او میگوید: «پسر شهیدم و امثال او، مثل اربابشان امام حسین(ع) زندگی کردند و در آخر به خواست قلبیشان که شهادت بود، رسیدند.» و بعد، خطاب به نسل جوان ایران، صدایش محکمتر میشود: «جوانها باید روایت زندگی شهدا را بخوانند و از وصیت آنان غافل نشوند. باید بدانند شهدا برای چه رفتند و چرا جان خود را فدای دفاع از میهن اسلامی کردند. از نسل جوان میخواهم پیرو رهبر باشند و قدم در مسیر شهدا بگذارند.» سکوت کوتاهی میکند و آخرین جملهاش را میگوید: «باور دارم که نام پسر من، در کنار سایر شهدای انقلاب اسلامی ایران زنده است؛ تا ابد.» فرهنگ شهادت در این میان، نه پایان یک زندگی بلکه آغاز یک اثرگذاری ماندگار است. شهادت، به تعبیر بسیاری از خانوادهها و همرزمان این افراد، ادامه همان مسیری است که با خدمت آغاز شده بود؛ مسیری که در آن، انسان از خود میگذرد تا دیگری بماند. امروز مرور این روایتها، تنها یادآوری یک حادثه نیست؛ بلکه تأکیدی بر مسئولیتی جمعی است. مسئولیتی برای شناخت ارزش این فداکاریها، برای حفظ مسیر آنها و برای انتقال این فرهنگ به نسلهایی که آینده کشور را خواهند ساخت. جامعهای که ریشههای امنیت خود را فراموش نکند، میتواند در برابر سختیها و بحرانها مقاومتر بایستد. در نهایت، راه این شهدا و ایثارگران، تنها در نام و یادشان خلاصه نمیشود؛ بلکه در ادامه دادن مسیر آنان معنا پیدا میکند. مسیری که با ایثار آغاز شد و با مسئولیتپذیری نسلهای بعدی میتواند ادامه یابد.