کودکی و تربیت: رشد در سایه مسجد و اهلبیت(ع)
حاجی با آرامش عجیبی حرف میزد. انگار نه انگار که سه تکه از قلبش کنده شده است. از او خواستم که ما را ببرد به دوران کودکی بچهها. ایشان هم بدون مکث ادامه داد: «ما در یک محله مذهبی زندگی میکنیم. این بچهها از همان ابتدای بچگی جذب مسجد شدند؛ آنقدر که بعد از مدرسه بهشکل خودجوش ابتدا نماز ظهر و عصرشان را در مسجد میخواندند و بعد میآمدند خانه. هر سه شهید من، بچههای آرام ولی بانشاط و سرزندهای بودند.» با شناختی که از آقای سارنگ داشتم میدانستم که حرفکشیدن از زیر زبان کسی مثل او کار سادهای نیست. با اصرار من کمی هم از شیوه تربیتی خودش و مادر شهدا گفت: «من خودم بچه جنگ هستم. مادرشان هم یک فرد مذهبی است. بچههای ما از بدو تولد با نوای روضه حضرت اباعبداللهالحسین(ع) بزرگ شدند. ما فقط تلاش کردیم که آنها را با سیره و منش اهلبیت(ع) آشنا کنیم، چراکه معتقدیم اگر کسی با این بزرگواران مأنوس شود، راه درست زندگی را پیدا میکند. دخترهایمان خودشان با علاقه محجبه بودند. حلال و حرام خدا را نیز بدون نیاز به گوشزد و تذکر من و مادرشان رعایت کنند. نه اینکه بخواهم بازارگرمی کنم، ولی ما هرگز صدای بلند بچهها را نشنیدیم و حتی یک مورد هم بیاحترامی نسبت به پدر و مادر از آنها بهخاطر نداریم. درباره نقش مسجد هم همانطور که پیشتر گفتم، این بچهها تا زمان شهادت از مسجد و هیات جدا نشدند. از فضای سالم و زیست مومنانه حلقههای دوستانهشان در محله هم نباید بهسادگی عبور کنیم. دنیای اطراف ما آدمها اثر مستقیمی روی شکلگیری شخصیت فردی و اجتماعیمان دارد.»
نقش جنگ و مقاومت در شکلگیری شخصیت رزمندگان
از لابهلای صحبتهای حاجنادر فهمیدم که رزمندگی پدر یک نقطه عطف در تربیت بچههای ایشان بوده است. بحث را کشاندم به آن سمت تا او بیشتر دراینباره حرف بزند: «خب، من همیشه در خانه از روزهای مبارزه با رژیم پهلوی و پیروزی انقلاب و دفاعمقدس حرف میزدم. بچهها بهویژه پسرها با اشتیاق روایتها و مشاهدات من را پیگیری میکردند. خیلی هم دوست داشتند که مثل ایام جوانی پدرشان رزمنده شوند. غائله داعش که پیشآمد، محمدمصطفی با اینکه سنوسال چندانی نداشت، خیلی به این در و آن در زد تا راهی برای برای پیوستن به مدافعان حرم پیدا کند، ولی موفق نشد. همین روحیه او را به طرف اردوهای جهادی کشاند. مصطفی در دانشگاه خواجهنصیرالدین طوسی درس میخواند. بعد از شهادتش شنیدم که به رفقایش گفته بود من آنقدر به اردوی جهادی میروم تا اذن شهادتم را از خدا بگیرم. بعد از شهادت مصطفی، مرتضی ۱۰ سال بزرگتر شد. ما با چشم خودمان دیدیم که شهادت برادر چه اثر تحولی عجیبی روی او گذاشت. تا آنجا که مسئولیت تربیت نوجوانها و اداره هیات تربیتی مسجد را به او سپردند. دوستان مسجدی مرتضی خاطرات فراوانی از حسن رفتار، حفظ بیتالمال، منش و کنش انقلابی و مسئولیتپذیری او تعریف میکنند. البته بعدها بهدلیل مشغله کاری مجبور شد که مسئولیتهای تربیتی را به دیگران بسپارد. فاطمهخانم هم پیش از همکار شدن با برادرش، چندسالی در یک مرکز فرهنگی و جهادی خیریه فعالیت مستمر داوطلبانه داشت.»
روزهای پرهراس و شهادت: وفاداری تا پای کار
سخنان پدر شهیدان سارنگ که به اینجا رسید، حس کردم که باید سمتوسوی بحثمان را به روز شهادت مرتضی و فاطمه بکشانم. پدر توضیح زیادی درباره محل کار آنها نداد ولی از نگفتنش هم مشخص بود که شغل آنها مستقیما به جنگ با آمریکا و رژیم صهیونی مرتبط بوده است. حاجی کمی روی صندلی جابهجا شد و با همان لحن محکم ولی آرام خودش ادامه داد: «آقامرتضی و فاطمهخانم در یک مجموعه پژوهشی و تحقیقاتی کار میکردند. روزی که بیت رهبری را زدند، همه ما نگران حضرتآقا بودیم. آنشب خواب به چشمان مرتضی و فاطمه نیامد. حوالی سحر تقریبا مطمئن شدیم که رهبر انقلاب به شهادت رسیدهاند. اشکمان بند نمیآمد. روز که بالا آمد، بچهها شال و کلاه کردند و آماده شدند که بروند سر کار.» صحبتهای پدر را قطع کردم و پرسیدم در آن حجم بالای بمباران شما و مادرشان مانع رفتن بچهها نشدید؟ حاجی نگاهش را انداخت روی صورت من و گفت: «اصلا و ابدا! ما میدانستیم که این بچهها آگاهانه و با هوشیاری کامل راهشان را انتخاب کردهاند. مرتضی و فاطمه بعد از جنگ ۱۲روزه با حسرت میگفتند که کاش ما هم شهید میشدیم. من چرا باید جلوی آنها را میگرفتم؟ مرتضی همیشه میگفت دوست دارم جایی باشم که به درد مملکتم بخورم. روز یازدهم اسفند هم مثل همیشه، با اشتیاق رفتند به محل کارشان. عصر آن روز به ما خبر دادند که ساختمان محل کار بچهها بمباران شده و تعدادی از نیروهای آنجا به شهادت رسیدهاند. خبر را که شنیدم، خودم را به ساختمان تخریبشده رساندم. نیروهای امدادی مشغول خارجکردن پیکر شهدا از زیر آوار بودند. دقایق دشواری بود ولی بعد از شهادت آقامصطفی ما آبدیده شده بودیم. تجربه شهید دیدن در دوران دفاعمقدس را هم داشتم. من برای فرزندانم از واژه «داغدیدگی» استفاده نمیکنم. داغ آن چیزی است که بعد از شهادت حضرتآقا روی دلمان نشست. مادرشان هم تا جایی که میتوانست خودش را کنترل میکرد. ما مرتضی را سه روز بعد از شهادتش در بهشتزهرا(س) از روی محتویات جیب لباس و چهرهای که برگشته بود، شناسایی کردیم. فاطمهخانم هم هشت روز بعد از شهادت از طریق آزمایش دیانای به ما تحویل داده شد. هر دو شهید را هم قطعه ۴۲ گلزار شهدا کنار هم به خاک سپردیم. پیراهن مشکیام را هم بعد از چهلم حضرتآقا درآوردم چونکه رخت عزا را فقط برای ایشان پوشیده بودم.»
زندگی پس از فراق و امید به آینده
میدانستم که پدر از شناسایی و تدفین شهدایش حرفهای بیشتری دارد ولی دلم نیامد او را به روزی که چند قطعه از بدن دخترش را تحویل گرفته، ببرم. مسیر گفتوگو را تغییر دادم و پرسیدم که این روزهای او و مادر شهدا چطور میگذرد؟ آقای سارنگ پاسخ داد: «شبها برای ادای تکلیف شرعیمان با خانواده به میدان انقلاب میرویم. بحمدالله حضور مردم در میدان انقلاب پرشور و شکوهمند است. من به جهت درگیری کاری فرصت نمیکنم اما همسرم هر روز به گلزار شهدا میرود. آنجا مادران شهدا دور هم جمع میشوند و درباره بچههایشان حرف میزنند و همدیگر را آرام میکنند. دو روز بعد از شهادت بچهها یکی از ساختمانهای بسیار نزدیک به خانه ما را هم زدند. شرایط ما در آن روزها خاص بود، خاصتر هم شد ولی زندگی از جریان خودش نیفتاد. مردم بهخاطر این شهدا، احترام زیادی به ما میگذرند. ما هم سعی میکنیم که راه شهدای خانوادگی را ادامهدهیم.»