طبیعتا وقتی انسان با بزرگی مأنوس میشود، بهویژه اگر نسبت و قرابتی نیز پیدا کند، با فرزندان ایشان هم انس میگیرد. به طور خاص درباره این شهید عزیز باید گفت آنچه انسان از حالات ایشان، پیش از ارتباط و وصلت با بیت شریف رهبر شهید تا پس از آن مشاهده میکرد، این بود که احساس میشد در اخلاق، سلوک و منش زندگی ایشان تغییری عمیق پدید آمده بود. انسان احساس میکرد نزدیکی و قرابتی که به رهبر عزیز انقلاب پیدا کرده بود، صرفا در حد دامادی نبود؛ بلکه نوعی شاگردی در سیر و سلوک و منهج حیات بود. بهوضوح میشد دید که در سالهای پایانی عمر خود، سیر صعودی جدی پیدا کرده بود و حقیقتا در رهبر شهید عزیز، فانی و ذوب شده بود. آقا مصباح واقعا به شخص دیگری تبدیل شده بود.
ایشان از اذان صبح تا نیمهشب، با سه تلفن همراه در دسترس مردم بود و برای حل مشکلات آنان تلاش میکرد. با همین سه تلفن، شبانهروز در خدمت مردم بود. در عین حال، چنان تواضع و خاکساری داشت که در طول این سی و چند سال رفاقت و همکاری در دانشگاه، با وجود آنکه هر دو در دانشگاه مسئولیت داشتیم، حتی یک بار اجازه نداد به دفترش بروم. هر وقت تماس میگرفتم و میگفتم کاری دارم و میخواهم به دفترتان بیایم، اجازه نمیداد. مثل برق خودش میآمد. گاهی میگفتم: «آقا، حداقل یک بار اجازه بدهید به دفترتان بیایم و یک چای بخوریم» اما باز هم اجازه نمیداد.
وقتی تماس میگرفتم، احترام خاصی برای من قائل بود. نه به خاطر شخص من که قابل چنین احترامی نبودم بلکه به دلیل سیادت و نیز ارتباطم با آیتالله مهدویکنی. واقعا آیتالله باقریکنی رابطهای خاص با برادرشان، آیتالله مهدویکنی، داشتند. با اینکه پنج سال از ایشان بزرگتر بودند اما ارتباطشان با آیتالله مهدویکنی، ارتباط یک مرید با مراد و پیر و مرشد بود. کسانی که آیتالله باقریکنی را از نزدیک میشناختند، میدانند که چه شخصیت نورانی و ملکوتیای بودند. زمانی درباره ایشان گفتم: «فقیه نفسکشته» اما بعد دیدم اصلا نفسی نداشت که بخواهد آن را بکشد. اینگونه در برابر آیتالله مهدویکنی ذائب و فانی بود.
وقتی همه میدیدند که آیتالله باقریکنی، با آنکه پنج سال از برادرشان بزرگتر است، چنین رابطهای دارد، طبیعی بود که نسبت به بستگان و نزدیکان ایشان نیز احترام ویژهای قائل باشند. آقا مصباح نیز لطف و محبت فراوانی نسبت به من داشت.
نکته بعدی این است که بخشی از افرادی که لازم بود در نظام مورد توجه و دلجویی قرار بگیرند، گاهی در بروکراسی رسمی دستگاههای حاکمیتی مورد بیمهری واقع میشدند. این افراد شامل سیاستمداران، هنرمندان، چهرههای شناختهشده، بازاریان، فرماندهان قدیمی و بسیاری از کسانی بودند که زمانی در موقعیتهای مهم قرار داشتند اما بعدها دچار بیمهری یا سرخوردگی شده بودند. لازم بود کسی به حرفهای آنان گوش دهد، احترامشان کند و نصایح و توصیههایشان را بشنود.
در گوشه و کنار، افرادی بودند که گاه، حتی بدون قصد و نیت قبلی، با بیمهریهای شدیدی مواجه میشدند. تصور کنید شخصیتی که رهبر عزیز انقلاب از او به عنوان یکی از شخصیتهای کمنظیر جمهوری اسلامی در این سی و چند سال یاد کردهاند، مانند شهید بزرگوار دکتر علی لاریجانی، در مقطعی مورد ظلم و بیمهری فراوان قرار گرفته بود.
در یکی از همان ایام، جلسهای دو ساعته با آقا مصباح داشتیم. بحث به پایان نرسید و گفتیم فردا ادامه دهیم. ایشان فرمودند: «فردا نمیتوانم؛ دو ساعت با آقای دکتر ظریف قرار دارم و دو سه ساعت هم با آقای دکتر لاریجانی.» کاملا مشخص بود که این دیدارها به توصیه و دستور آقا انجام میشد؛ یعنی رهبر فرموده بودند که حرفهای این افراد شنیده شود، مطالبشان دستهبندی و منتقل گردد. به دلایل مختلف، از جمله مسائل امنیتی، گاهی امکان ملاقات مستقیم برای برخی افراد فراهم نبود و آقامصباح بهعنوان فردی کاملا مورد اعتماد و وثوق، این مسئولیت را برعهده داشت.
او واسطه بسیاری از ملاقاتهای مهم بود؛ با علما، سیاستمداران، هنرمندان و حتی افراد فقیر و ضعیفی که مورد ظلم واقع شده بودند. هر کس به او دسترسی پیدا میکرد، میدید که چگونه پای کار او میایستد. این ویژگی واقعا شگفتانگیز بود. حیف که تنها یک مصباح وجود داشت. اگر سه، چهار یا پنج نفر مانند او بودند، بسیاری از بیتوجهیها جبران میشد. البته در کشوری با جمعیت ۹۰ میلیونی و وسعت یک میلیون و ۶۰۰ هزار کیلومتر مربع، طبیعی است که رسیدگی به همه امور دشوار باشد.
اما او انسانی بود که شبانهروز، ۲۰ ساعت از وقت خود را در خدمت مردم و در خدمت آقا میگذراند؛ گمنام، ناشناخته و بدون اینکه بخواهد خود را مطرح کند. این ویژگی در او حقیقتا عجیب و کمنظیر بود. آقا مصباح رحمهالله علیه، خود را فدای آقا و فدای حل مشکلات مردم کرده بود و نسبت به رهبر عزیز و بزرگوار انقلاب، اخلاص و ارادت فوقالعادهای داشت.
در دو سه سال اخیر، من بهواسطه مشغلههای متعدد از دیدار ایشان محروم شده بودم. در همین ایام، اتفاقی افتاده بود و ظلمی نسبت به یکی از دستگاههای بسیار مهم کشور صورت گرفته بود که لازم بود به اطلاع رهبر عزیز انقلاب برسد. چند روز پیش از شهادتش، در شرایطی بسیار سخت به منزل ما آمد. در آن مقطع، به هیچ عنوان تلفن همراه یا حتی تلفن ثابت در اختیار نداشت. روز یکشنبهای بود؛ ساعت ۸ صبح آمد و تا پنج دقیقه مانده به ۱۲ ظهر ماند. حدود چهار ساعت گزارشی از آن ماجراها را برایش توضیح دادم. بسیار متأثر شد. تمام برنامههای آن روز خود را لغو کرد و با تلفن من با چند نفر تماس گرفت. به آنان گفت که کار بسیار مهمی برایش پیش آمده و از همه عذرخواهی کرد. تماسها را نیز سریع به پایان میرساند تا قابل ردیابی نباشد.
سپس گزارش بسیار خوبی تهیه کرد تا ظلمی را که به آن دستگاه محترم شده بود، به محضر مقام معظم رهبری منتقل کند. اما تقدیر الهی چنین بود که این کار به نتیجه نرسد و این عزیز که در آقا ذوب شده بود، سرانجام با خود آقا همسفر شود.
او در صبح دهم ماه مبارک رمضان، با زبان روزه و در حال تلاوت قرآن، به شهادت رسید. حقیقتا فقدان آقا مصباح، تنها برای خانواده ایشان، همسر صبور و مظلومشان، سه فرزند عزیزشان که یتیم شدند، پدر و مادر داغدیدهشان، برادران عزیزشان و خاندان باقریکنی و مهدویکنی مصیبت نیست؛ بلکه برای دانشگاه امام صادق (ع) نیز مصیبتی بزرگ است.
اما بیش از همه، این ضایعه برای رهبری سنگین است. ایشان بازویی داشتند که مستقل از همه دستگاههای رسمی و حتی مستقل از دفتر رهبری عمل میکرد. سیستم کاری او هیچ ارتباط اداری مستقیمی با دفتر رهبری و بیت حضرت آقا نداشت. هرگاه فردی به او دسترسی پیدا میکرد و خداوند توفیق میداد که سخنی را به او برساند، او آن مطلب را مستقیما به محضر رهبر عزیز منتقل میکرد و از رهگذر این ارتباط مستقیم، برکات و اتفاقات بسیار مهمی رقم میخورد.