
پاسخ به این سوال، به بررسی سیر تطور و مراحل انقلاب اسلامی نیاز دارد. اگر بخواهیم پیدایش انقلاب را ریشهیابی کنیم و به یک نظریه زیربنایی برسیم، بهترین نظریه، نظریه «بیداری اسلامی» است. یعنی انقلاب اسلامی از یک سو معلول بیداری اسلامی است و از سوی دیگر علت بیداری اسلامی میباشد. بدین صورت که این انقلاب، هرچند اجمالا معلول بیداری اسلامی است ولی تفصیلا خودش بیداری اسلامی جدیدی را رقم میزند. حال اگر در یک روند تاریخی، آغاز بیداری اسلامی را از زمان واقعه هجوم ناپلئون به مصر در نظر بگیریم و بهعنوان یک حرکت تاریخی_هویتی در جهان اسلام تحلیل کنیم، این موج به چهار مرحله در بستر تاریخ میانجامد:
۱. حرکت نظامی ۲. حرکت سیاسی ۳. حرکت فرهنگی ۴. حرکت تمدنی.
انقلاب اسلامی درواقع مرحله و موج چهارم بیداری اسلامی است که مرحله تمدنی آن با همین انقلاب شروع میشود.
در مرحله بعد، برای درک فلسفه سیاسی امام خمینی (ره) باید فرق بین نظریه سیاسی و فلسفه سیاسی ایشان را دریابیم و در منظومه فکری امام، چگونگی تبدیل نظریه سیاسی ایشان به فلسفه سیاسی را کشف کنیم. ابتدا این دو را با هم مقایسه کنیم.
الف) نظریه سیاسی: بیشتر ناظر به بحران است که یک متفکر، بحرانی را در جامعه میبیند و آن را به جامعه گوشزد میکند. در این مرحله بیشتر با واکنش و عکسالعمل در برابر بحرانها و مشکلات جاری در جامعه روبهرو هستیم که نوعی انفعال است. مثل اینکه متفکری بحران اقتصادی جامعه ما را ببیند و در واکنش به آن، اقتصاد مقاومتی را بهعنوان یک نظریه مطرح کند؛ البته از بعد واکنش، نه بهعنوان فلسفه سیاسی و کنش فعال.
ب) فلسفه سیاسی: در بعد فلسفه سیاسی، یک متفکر و رهبر کلان و مستقل میاندیشد و عمل میکند؛ لذا میتواند در این فضا یک نظام اساسی برای خلق حاکمیت جدید ایجاد نماید.
بهنظر میرسد امام خمینی (ره) در دهه ۴۰ بیشتر نظریه سیاسی داشت و به بحرانهای موجود جامعه مثل لوایح انجمنهای ایالتی و ولایتی و بحث نظام شاهنشاهی و امثال آن واکنش نشان میداد؛ لذا بعضی از مردم چه بسا میگفتند حالا بعد از مقابله با ماجرای انجمنها چه هدفی در پیش دارد و در نهایت چه راهکاری ارائه میدهد؟ حتی در کتاب «کشف اسرار» هم باز میبینیم رگههایی از اهدافش هست ولی اینکه او چه میخواهد بگوید و چه آیندهای را برای حاکمیت جامعه ترسیم میکند مشخص نیست. حالا در این ۱۵سال تا بهمن ۵۷ چه اتفاقی افتاد که این نظریه به فلسفه سیاسی تبدیل شد؟ امام که همان امام بود، رژیم و آمریکاییها که مثل همان قبل بودند و مردم ایران هم که فرقی نکرده بودند. پس چه اتفاقی رخ داد؟ در این فرصت، امام نظریه سیاسی خود را با نظریه ولایت فقیه تکمیل کرد. بحث حکومت اسلامی و درسهای ولایت فقیه امام یک اتفاق تازه بود که در این میانه افتاد و مبارزه را از حالت واکنشی و انفعالی به مبارزه فعال تبدیل کرد. در حقیقت، نقطه اصلی فلسفه سیاسی امام همین است. این وجود مقتضی ضمنا مانعی بر سر راه جامعه بود که کم کم ضعیف شد و بعدا کنار رفت و آن هم اندیشههای چپ و مارکسیستی بود که مخصوصا در فضای بعد از نهضت ملی نفت، فضای ناقصی بهوسیله حزب توده بهوجود آمده بود. مارکسیستها در دهههای ۴۰ و ۵۰ میخواستند انقلاب در انحصار خودشان باشد ولی امام انقلاب را کاملا مردمی و فراگیر کرد و در رهبری نهضت نگاه جدیدی به مردم آورد و انقلاب را از حالت طبقاتی یا صورت مسلحانه دور کرد.
نفوذ اندیشههای چپ (فرهنگ شرق) یکی از موانعی بود که اجازه نمیداد برخی مردم امام را دقیق ببینند. امام اصلی به نام ولایت فقیه را آورد که دیگر نه مبارزه در گروی نظام طبقاتی شرق بود و نه نیازی به مدل غربی مثل صعود با تشکیل حزب و پارلمانتاریسم داشت. در این ۱۵سال، بهمرور نظریه حکومتی امام کاملتر شد و اندیشههای دینی توسط بزرگانی مثل شهید مطهری در جامعه جا افتاد. مردم احساس کردند امام در کنار سرنگونی رژیم (وجه سلبی) طرح جدیدی هم دارد (ایجابی).
اندیشه مقاومت در ذات انقلاب اسلامی نهادینه شده و نقطه تکامل نهضتهای ضداستبدادی و ضداستعماری معاصر مثل نهضت تنباکو، مشروطه و نفت است. اصلا ذات انقلاب، تمدن سکولار و هژمونی ابرقدرتهای غرب را به چالش میکشد و با طرح و لبخند سازشکارانه طیف غربگرا از بین نمیرود!
آشنایی با ستارههای جام جهانی ۲۰۲۶ (گروه I)