
در این جنگ سه جریان مقاومت یمن، عراق و لبنان به فاصله کوتاهی وارد جنگ شدند و به پایگاهها، نیروهای آمریکا و رژیم جعلی حمله کرده و تا آخر ادامه دادند و مقاومت در سوریه نیز به طور محدود وارد شد. ورود این شعبههای مقاومت به غیر از آنکه تاثیر عملیاتی قابلتوجهی داشت در عین حال علامتی از پیوستگی اضلاعی داشت که هرکدام در فضای مجزایی قرار داشتند؛ برخی در قامت دولت و برخی در قامت یک گروه بودند اما استمرار عملیاتی آنانکه صرفا گروه بودند به اندازه آنانی بود که دولت مقاومت بودند. به عبارت دیگر گروه بودن در دل یک دولت، مانع از نقشآفرینی ملی آنان نشد و این یک علامت مهم در بقا و بالندگی مقاومت منطقهای بود. یک نکته مهم دیگر در این بین، قرار گرفتن جریانات مقاومت در فرآیند اصلی تصمیمگیری درباره پایان جنگ بود. آتشبس دائمی منطقه، جریانات مقاومتی از هر دو نوع را پوشش داد و به یکی از پرچالشترین بحثهای مذاکراتی تبدیل شد. به گونهای که رژیم غاصب اسرائیل بهرغم تقلای زیادی که کرد، نتوانست از قاعده مذاکراتی که در آن حضور مستقیم نداشت، فرار کند. مذاکرات اسلامآباد و تبادل نامهها و پیامها میان ایران و آمریکا، جریانات مقاومت و نیز رژیم غاصب را در متن وارد کرد. ظاهرا این اولین بار بود که در یک فرآیند حقوقی و سیاسی از یک سو با جریانات مقاومت که در مذاکرات سیاسی که یک طرف آن آمریکا بود، همواره تروریستی و غیرقانونی خوانده میشدند، این بار بهعنوان «اصحاب حق» دیده شدند و از دیگر سو اولین بار بود که بحث در باره عملکرد رژیم اسرائیل در میزی مطرح میشد که نیمی از آن در کنترل ایران قرار داشت .
ناصر ابراهیمی در گفت وگو با جام جم آنلاین ؛