خون فهمیده جاری در میناب

 شانزدهم اردیبهشت ۱۳۴۶ بود و ماه محرم، ماه عزای حسین بن علی (ع). در محله پامنار شهر قم، پسری چشم به جهان گشود که پدرش (محمدتقی) به یاد سبط النبی، نام «حسین» را برایش برگزید. محمدحسین در خانواده‌ای مذهبی رشد کرد؛ کودکی خوش‌برخورد، شجاع و فعال بود. دوران ابتدایی را در دبستان «روحانی» قم گذراند و بعدها برای ادامه تحصیل به کرج رفت. ‌ نماز می‌خواند و به پدر و مادر احترام می‌گذاشت. در اوج مبارزات انقلاب اسلامی، در حالی که بیش از ده، یازده سال نداشت، پخش اعلامیه‌های امام خمینی (ره) را در میان مردم بر‌عهده‌گرفت‌.
 شانزدهم اردیبهشت ۱۳۴۶ بود و ماه محرم، ماه عزای حسین بن علی (ع). در محله پامنار شهر قم، پسری چشم به جهان گشود که پدرش (محمدتقی) به یاد سبط النبی، نام «حسین» را برایش برگزید. محمدحسین در خانواده‌ای مذهبی رشد کرد؛ کودکی خوش‌برخورد، شجاع و فعال بود. دوران ابتدایی را در دبستان «روحانی» قم گذراند و بعدها برای ادامه تحصیل به کرج رفت. ‌ نماز می‌خواند و به پدر و مادر احترام می‌گذاشت. در اوج مبارزات انقلاب اسلامی، در حالی که بیش از ده، یازده سال نداشت، پخش اعلامیه‌های امام خمینی (ره) را در میان مردم بر‌عهده‌گرفت‌.
کد خبر: ۱۵۵۲۲۰۷
 
پس از پیروزی انقلاب و آغاز غائله در کردستان، روح بی‌قرار حسین آرام نداشت. دلش می‌خواست به کردستان برود، اما قد و سن کمش مانع شد و او را به خانه بازگرداندند. اما این مانع کوچک، عزمش را سست نکرد. با شروع جنگ تحمیلی در شهریور ۱۳۵۹، خود را به خوزستان رساند و پس از اصرار فراوان، اجازه یافت در کنار رزمندگان بماند. در یکی از نبردها، همراه با دوستش محمدرضا شمس مجروح شد، اما به محض بهبودی نسبی، بی‌تابانه به خط مقدم بازگشت. فرماندهان به خاطر سن کمش می‌خواستند او را از خط مقدم دور کنند، اما شجاعتش ورق را برگرداند: در یک درگیری تن به تن، تجهیزات و اسلحه را از سربازان عراقی گرفت و نزد فرمانده آورد. فرمانده که از این دلاوری در شگفت مانده بود، اجازه بازگشت او به خط مقدم را صادر کرد. محمدحسین پیش از اعزام، با الگو گرفتن از امام حسین (ع) وصیت کرده بود: «هدف من از رفتن به جبهه این است که هر کس قدرت دارد واجب است به جبهه برود. من می‌روم تا به پیام امام لبیک گفته باشم. آرزوی من پیروزی اسلام است... حتی اگر شهید شدم پدر و مادرم ناراحت نباشند. من عاشق خدا شده‌ام... من می‌روم که حسین زمان و خمینی بت‌شکن را یاری‌کنم.»
سرانجام در هشتم آبان ۱۳۵۹، در حالی که پنج تانک دشمن به سوی رزمندگان پیشروی می‌کردند و حسین ‌ نارنجک‌ها را به کمر خود بست و خود را زیر تانک انداخت. تانک منهدم شد، راه برای پیروزی رزمندگان باز گشت و آن نوجوان سیزده ساله به شهادت رسید. مقام معظم رهبری درباره او فرمودند: «او سیزده ساله بود؛ اما با رشد، با شعور، با اراده و مصمّم... کشور خود را می‌شناخت، امام خود را می‌شناخت، دشمن خود را می‌شناخت و رفت این سرمایه را تقدیم عزت کشور و آینده انقلاب کرد.» حضرت امام خمینی‌(ره) نیز در پیامی فرمودند: «رهبر ما آن طفل سیزده ساله‌ای است که با قلب کوچک خود که ارزشش از صدها زبان و قلم بزرگتر است، با نارنجک خود را زیر تانک دشمن انداخت.»  هشتم آبان در تقویم رسمی ایران به عنوان «روز نوجوان و بسیج دانش‌آموزی» نامگذاری شده است. شهید فهمیده اگرچه در سن سیزده سالگی از میان ما رفت، اما روح او و پیام شهادتش در تاریخ ایران زنده و پایدار‌ماند.
روح و پیامی که در واپسین روزهای بهمن ۱۴۰۴، گویا میناب را در آغوش گرفته بود. دانش‌آموزان مدرسه «شجره طیبه» در انتظار روزهای پایانی سال و عید نوروز بودند، اما تاریخ برای آنها رقم دیگری خورده بود. صبح غبارآلود ۹ اسفند ۱۴۰۴، سکوت معصومانه مدرسه با غرش بی‌رحمانه موشک‌های ارتش آمریکا در هم شکست. تنها در چند لحظه، ۱۵۶ ستاره از آسمان میناب پر کشیدند؛ ۱۲۰ دانش‌آموز که هرکدام آرزویی در دل داشتند، ۲۶ معلم که به قول معروف، «امانت‌هایی» را زیر بال و پر گرفته بودند و ۱۰ تن از اولیای مدرسه که برای نجات کودکان آمده بودند، همگی در میان آوار خفتند.
وقتی گرد و غبار حمله فرو نشست، میناب به عاشورایی دیگر تبدیل شده بود. مردم مات و مبهوت در میان آوار، به دنبال نشانه‌ای از عزیزانشان می‌گشتند. «ماکان نصیری»، دانش‌آموز کلاس سومی، تنها شهید جاویدالاثر این حادثه بود. از او برای پدر و مادرش فقط یک تکه لباس و یک لنگه کفش کتانی باقی ماند. برای دانش‌آموزی دیگر به نام «مطهره احمدنیا» که دوست داشت «دکتر بچه‌ها» شود، نوبت به آرزویش نرسید. در آن میان، «ندا صلحی‌زاده»، معلم فداکار رفسنجانی، تا آخرین لحظه در کلاس ماند و مهر مادری را با شهادت خود و فرزند کوچکش بر پیشانی تاریخ حک کرد. تشییع پیکر این کودکان و معلمان، حماسه‌ای عاشورایی خلق کرد که میناب را برای همیشه در وجدان تاریخ ماندگار ساخت. حماسه میناب، پژواک دلاوری شهید فهمیده بود. او سیزده ساله بود و در برابر تانک‌های دشمن ایستاد؛ این شهدا نیز برای رسیدن به آرزوهای کوچک خود به مدرسه رفته بودند. فرقی نمی‌کند که میدان نبرد، خرمشهر باشد یا یک کلاس درس. روح شهادت، چراغی است که از نسلی به نسل دیگر می‌رسد؛ چراغی که امروز بر مزار این کودکان در میناب، روشن‌تر از همیشه می‌درخشد و یادآور این حقیقت است که مرزهای ایثار، از سن و سال و زمان و مکان، فراتر است.
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها