انتقام خونین داماد

ساعت هنوز به ۱۰صبح نرسیده بود که تلفن روی میزم زنگ خورد. صدای کش‌دار زنگ، مثل همیشه، خبر از یک روز معمولی نمی‌داد. تجربه‌ام در سال‌های کار در پلیس آگاهی به من یاد داده بود که بعضی تماس‌ها، مسیر یک پرونده را عوض نمی‌کنند، مسیر زندگی آدم‌ها را عوض می‌کنند. گوشی را برداشتم. اپراتور گفت: «یک خانم میانسال آمده، اصرار دارد حتما با افسر جنایی صحبت کند. می‌گوید پسرش ناپدید شده.»
ساعت هنوز به ۱۰صبح نرسیده بود که تلفن روی میزم زنگ خورد. صدای کش‌دار زنگ، مثل همیشه، خبر از یک روز معمولی نمی‌داد. تجربه‌ام در سال‌های کار در پلیس آگاهی به من یاد داده بود که بعضی تماس‌ها، مسیر یک پرونده را عوض نمی‌کنند، مسیر زندگی آدم‌ها را عوض می‌کنند. گوشی را برداشتم. اپراتور گفت: «یک خانم میانسال آمده، اصرار دارد حتما با افسر جنایی صحبت کند. می‌گوید پسرش ناپدید شده.»
کد خبر: ۱۵۵۰۲۷۳
 
چند دقیقه بعد، زن روبه‌رویم نشسته بود. دست‌هایش را در هم قفل کرده بود و نگاهش مدام بین میز و در، در رفت‌وآمد بود. خودش را معرفی کرد اما اسمش مهم نبود‌؛ آنچه اهمیت داشت اضطرابی بود که از تک‌تک کلماتش می‌بارید. گفت پسرش سامان، متأهل است اما با همسرش اختلاف دارد. چند روز پیش، همسرش قهر کرده و به خانه پدری برگشته بود و سامان تنها زندگی می‌کرد. 
زن گفت: «از دیروز هرچی زنگ می‌زنم، جواب نمی‌ده...رفتم خونش، نبود...سر کارش هم نرفته...» صدایش لرزید. «دلشوره دارم، یه بلایی سرش نیومده؟»
در کار ما، دلشوره‌ها همیشه بی‌دلیل نیستند. فرم گزارش مفقودی را پر کردم اما در ذهنم چیزی آرام نمی‌گرفت. تجربه می‌گفت این پرونده ساده نیست. 
هنوز چند ساعت از ثبت شکایت نگذشته بود که بی‌سیم خش‌خش کرد. گزارشی از کشف جسد در یکی از مناطق حاشیه‌ای غرب کشور، در بخش جنوب‌شرقی شهر. همراه تیم بررسی صحنه جرم راهی محل شدیم. 
هوا سرد بود و بوی خاک مرطوب در فضا پیچیده بود. جسد جوانی روی زمین افتاده بود. رد خون خشک‌شده اطرافش نشان می‌داد که مرگش بی‌رحمانه بوده. کارشناس پزشکی قانونی بعد از بررسی اولیه گفت: «ضربات متعدد چاقو باعث مرگ شده است.»
چاقو، سلاحی که بیشتر از هر چیز، نشان‌دهنده خشم نزدیک است. قتل با چاقو معمولا فاصله ندارد‌؛ قاتل باید خیلی نزدیک شود، آن‌قدر نزدیک که نفس مقتول را حس کند. 
جسد را به پزشکی قانونی منتقل کردیم. هنوز هویت قربانی مشخص نشده بود اما چیزی در این صحنه ذهنم را درگیر کرده بود. انگار این فقط شروع ماجرا بود. 
چند ساعت بعد، خبر دوم رسید. این بار دو جسد، در دو نقطه متفاوت از شهر. وقتی به محل اول رسیدیم، با پیکر جوانی مواجه شدیم که علاوه بر ضربات چاقو، آثار شلیک گلوله هم روی بدنش دیده می‌شد. چند کیلومتر آن‌طرف‌تر، جسد مردی میانسال کشف شد‌؛ او هم با ضربات چاقو کشته شده بود.  وقتی کنار صحنه ایستاده بودم، به نحوه قرار گرفتن اجساد نگاه کردم. هر سه قتل در محل وقوع انجام شده بود. هیچ نشانه‌ای از جابه‌جایی نبود. این یعنی قاتل، قربانی‌ها را به محل‌های خلوت کشانده و همانجا کار را تمام کرده بود. 
در اداره، نتایج اولیه شناسایی رسید. اسم‌ها را در پرونده ثبت کردم: میلاد، سعید و کاظم. بررسی‌ها نشان داد میلاد و سعید دو برادر هستند و کاظم، پدرشان. همان‌جا بود که ذهنم برگشت به زن میانسال صبح. به پسر گمشده‌اش ــ سامان. وقتی ارتباط‌ها را کنار هم گذاشتیم، تصویر واضح‌تر شد: سامان، داماد همین خانواده بود. سکوت سنگینی در اتاق حاکم شد. یکی از همکارانم گفت: «یعنی خودش هم...؟» جمله‌اش را کامل نکرد اما همه‌مان یک فکر مشترک داشتیم. آیا ما با چهارمین جسد روبه‌رو خواهیم شد؟
جست‌وجو برای پیدا کردن رد سامان شروع شد اما خیلی زود، سرنخ‌ها مسیر را عوض کردند. شاهدانی پیدا شدند که گفتند هر سه مقتول، آخرین‌بار با سامان دیده شده‌اند. اختلافات خانوادگی هم تأیید شد. درگیری‌های متعدد، تهدیدها... حتی حرف از انتقام. پرونده از «مفقودی» تبدیل شد به «مظنون اصلی سه قتل». به خانه خانواده سامان رفتیم. پدرش مردی بود با چهره‌ای خسته. وقتی شروع به صحبت کرد، صدایش بوی پیش‌بینی یک فاجعه را می‌داد. گفت: «پسرم خیلی وقت بود با خانواده زنش مشکل داشت. چند بار گفته بود ازشون انتقام می‌گیره. فکر نمی‌کردم جدی باشه.»
مکث کرد. نگاهش را از ما دزدید و ادامه داد: «چند ساعت پیش زنگ زد... گفت کار رو کرده... گفت پدر و برادرهای زنش رو کشته... گفت می‌خواد فرار کنه.»
آن لحظه، دیگر هیچ شکی باقی نمانده بود و دستور بازداشت او صادر شد. ردگیری‌ها شروع شد و چند روز بعد، سرنخ مهمی به دست آمد‌؛ سامان در یکی از شهرهای مرزی غرب کشور دیده شده بود. تیمی تشکیل دادیم و با هماهنگی قضایی راهی آنجا شدیم. عملیات دستگیری باید بی‌صدا انجام می‌شد. چنین افرادی وقتی چیزی برای از دست دادن ندارند، خطرناک‌تر می‌شوند. چند ساعت تعقیب نامحسوس و بالاخره لحظه مناسب. سامان در مرکز شهر، در حالی که سعی می‌کرد عادی به نظر برسد، دستگیر شد. هیچ مقاومتی نکرد. انگار از قبل می‌دانست این پایان راه است. 
وقتی در اتاق بازجویی روبه‌رویم نشست، نگاهش خالی بود. نه عصبانیت، نه پشیمانی. فقط یک خلأ عجیب. مدارک را جلویش گذاشتم. چیزی برای انکار نداشت. شروع به حرف زدن کرد. «سال‌ها پیش با همسرم ازدواج کردم. اوایل خوب بود اما خانواده‌اش همیشه دخالت می‌کردند.»
گفت هر بار دعوا می‌شد، همسرش خانه را ترک می‌کرد و به خانه پدری برمی‌گشت و هر بار، این چرخه تکرار می‌شد. خشم، مثل یک زخم کهنه، در او جمع شده بود. «چند بار گفته بودم انتقام می‌گیرم، ولی کسی جدی نگرفت.» سرش را پایین انداخت. «این‌بار جدی بودم. با میلاد تماس گرفتم و او را به محل قرار کشاندم و گفتم بریم سفر. آن‌قدر رفتم تا خسته شد و خوابش برد. بعد با اسلحه و چاقو او را کشتم. سعید را به بهانه خرابی ماشین به محل قرار کشانده و با چاقو کشتم. پدرزنم هم آخرین قربانی‌ام بود.»
وقتی روایتش تمام شد، اتاق برای چند لحظه در سکوت فرو رفت. صدای تیک‌تیک ساعت روی دیوار، تنها چیزی بود که شنیده می‌شد. از او پرسیدم: «بعدش چه؟» گفت با پدرش تماس و اعتراف کرده، اما برای فرار پول کافی نداشته، از این رو ترسیده و پنهان شده است.
وقتی بازجویی تمام شد و او را بردند، مدتی همانجا نشستم. به پرونده‌ای که روی میز بود نگاه کردم. به عکس‌ها، به اسامی یک خانواده که برای همیشه از هم پاشیده بود.
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها