حالا تو بیا و دلت را خوش کن به این که 80 میلیون نفر لقب «دریا» ببندند به شکمت. اصلا دلخوش نقشههای جهانی باش که اسمت را نوشته باشند «دریای کاسپین». ولی تو را به آسمانی که رنگش را به دل گرفتهای، نشده تا به حال، در خلوت شبهای آرامت، آن وقتهایی که دیگر حوصله نداری با سر به صخرههای ساحل بکوبی و سر و صدا کنی، به این فکر کنی که دریا نیستی؟ دریا کسی است که پشتش به یک اقیانوس گرم باشد. هروقت از هر چه دلش پر شد با اقیانوس یکدلی کرده، دلی سبک کند. تو را به آسمان، وقتهایی که توفان میشود و رنگ گِل به خودت میگیری و اقیانوسی نیست که گل و لایت را در دل بزرگش غرق کنی، با خودت فکر نمیکنی که چرا دریا نیستی؟