کاروانیان ابتدا تصمیم گرفتند در برابر راهزنان مقاومت کنند، اما وقتی دیدند از پس ایشان برنمیآیند، تسلیم شدند. راهزنان کاروانیان را گشتند و سکههای طلا و نقره آنان را گرفتند و بقیه اموالشان را به آنها بازگرداندند و آنها را رها کردند تا به راه خود بروند. راهزنان پس از گرفتن سکههای طلا و نقره کاروانیان به تقسیم غنائم پرداختند و به هریک از آنها یک کیسه طلا رسید. یکی از راهزنان وقتی کیسهای را که به او رسیده بود باز کرد، مشاهده کرد که در کیسه علاوهبر سکههای طلا، یک دعای دفع بلا نیز نوشته شده است. ناگهان برخاست و سوار اسبش شد. راهزن دیگر به او گفت: چهکار میکنی؟ راهزن اول ماجرا را برای راهزن دیگر تعریف کرد و گفت: میخواهم بروم و کیسه او را پس بدهم. چراکه ما دزد اموال مردمیم و دزد ایمان آنها نیستیم. راهزن دیگر گفت: بنشین سر جایت بینیم بابا. نگاه تو به ایمان بسیار سست و سطحی است. چرا فکر میکنی کسی میتواند ایمان کسی را بدزدد؟ مگر ایمان دزدیدنی است؟ این جمله را کجا یاد گرفتهای؟ راهزن اول گفت: اینستاگرام. راهزن دیگر گفت: دوم از آن، مگر خداوند به آن یارو تضمین داده بود که اگر دعای دفع بلا در کیسهاش بگذارد، دزد به او نمیزند؟ پیغمبران خدا که بهترین آدمهای روی زمین بودهاند در زندگی خود با کلی بلا و آزار و اذیت روبهرو شدهاند. او که از پیغمبران خدا بهتر نیست. اگر او چنین تصور باطلی داشته است، اتفاقا این اتفاق فرصتی است که به تصحیح باورهایش بپردازد. بگذار یاد بگیرد که در سختیها هم باید اعتقادات خود را حفظ کند. تازه، ما دزدیم. مگر ما به عنوان دزد مسؤول اعتقادات مردمیم؟ راهزن اول که کف کرده بود گفت: شما ماشالا چقدر خوب حرف میزنید. کی وقت کردید این چیزها را یاد بگیرید؟ راهزن دوم گفت: من را اینطوری نگاه نکن. من در دانشگاه خوارزم فلسفه دین تدریس میکردم، اما در اثر سیاستهای تعدیلی اخراج شدم و اینک برای امرار معاش راهزنی میکنم. راهزن اول خاموش شد و از اسب پایین آمد و پیشانی راهزن دیگر را بوسید و روشن شد و با هم به بحث و تبادل نظر مشغول شدند.
امید مهدینژاد
طنزنویس