مقطع حساس‌کنونی

حکایت غلام و سرزمین آرزوها و ازدواج آسان (قسمت دوم)

کد خبر: ۱۲۳۱۷۹۱

[در قسمت قبل خواندید که غلام به آن‌ور آب رفت. اینک ادامه ماجرا:]
غلام وقتی در آن‌ور آب از ماهی پیاده شد، از ماهی تشکر کرد و از او خواست منتظرش بماند و کرایه را رفت و برگشت حساب کند و شرطش را هم آن‌موقع برآورده کند. ماهی قبول کرد و لب آب پارک کرد و منتظر شد تا غلام برود و بازگردد. غلام به راه افتاد. هنوز از آب فاصله چندانی نگرفته بود که در خود خستگی عمیق و تاریخی‌ای احساس کرد. زیر سایه درختی دراز کشید و بلافاصله به خواب رفت و در خواب دید که به سرزمین آرزوها رسیده و نزد حاکم آن سرزمین رفته است. غلام از حاکم سرزمین آرزوها پرسید: ای حاکم، از شما پرسش‌هایی دارم. حاکم گفت: بپرس. غلام گفت: چوپان تا کی باید دنبال گوسفند بدود؟ حاکم گفت: چوپان نه ژن مرغوب دارد نه با ژن مرغوب وصلت کرده است. پس تا آخر عمر باید بدود. غلام گفت: کشاورز تا کی باید شب و روز کار کند؟ حاکم گفت: تا وقتی ماشین‌آلات کشاورزی اختراع شود. بعد از آن می‌تواند کار را مدیریت کند و بر حسن انجام کار نظارت داشته باشد. غلام گفت: آخر و عاقبت تحریم‌ها چه می‌شود و تاجر چه باید بکند؟ حاکم گفت: تحریم‌ها برای هرکس بد بوده برای تاجر بد نبوده. اگر او را دیدی به او بگو خودتی. غلام گفت: بخت دختر بانو با چه کسی باز می‌شود؟ حاکم گفت: با تو. غلام گفت: جدی پرسیدم. من اصالتا برای پرسیدن همین سؤال خدمت رسیده‌ام. حاکم گفت: مگر من با تو شوخی دارم؟ دختر بانویت با تو ازدواج خواهد کرد. غلام گفت: من مردی سیه‌چرده و بی‌پول و بدبویم و چطور ممکن است داماد آن خانواده شوم؟ حاکم گفت: اولا قبلا این‌طور بود که سیاه بد بود، الان خیلی هم خوب است. بویت هم ربطی به رنگت ندارد. اگر هر روز استحمام کنی بوی بد نمی‌دهی و اگر از عطر و مواد خوشبوکننده استفاده کنی بوی خوب هم می‌دهی. غلام گفت: پول چی؟ حاکم سرزمین آرزوها گفت: اما پول. آن ماهی که تو را به اینجا آورد، در گلویش یک دانه مروارید دارد که ده‌ها میلیارد تومان می‌ارزد. آن را دربیاور، هم او خوشحال می‌شود هم تو. غلام از حاکم خداحافظی کرد و از خواب بیدار شد و به کنار آب بازگشت و سوار ماهی شد و در این‌ور آب پیاده شد و پس از پیاده شدن مروارید گرانبها را از گلوی ماهی بیرون آورد و آن را فروخت و برای خود کت و شلوار و ساعت و عینک دودی و اتومبیل گران‌قیمت خرید و با اتومبیل به سمت خانه بانو حرکت کرد. بانوی خانه وقتی غلام را در شمایل جدید مشاهده کرد، شگفت‌زده شد. غلام سلام کرد و گفت: بانو، نخود سیاه پیدا نکردم. بانو گفت: فدای سرت. غلام سرش را پایین انداخت و گفت: بانو، مرا به غلامی خود می‌پذیرید؟ بانو گفت: دور و زمانه عوض شده است. دختر باید راضی باشد. دختر که اتومبیل غلام را از پشت پنجره دیده بود، گفت: دختر راضی است. به این ترتیب غلام و دختر با یکدیگر ازدواج کردند و ضرب‌المثل «دختر باید راضی باشد» به گنجینه امثال فارسی راه یافت.

امید مهدی‌نژاد

طنزنویس

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها