صدای گریه میآید. صدای گریه، صدای کهنه پیرمردی است که هوا را میشکافد و در شعاعی کوچک پخش میشود. قدمزنان، عصرِ بلند تابستانی را در پارک پشتِ خانه میگذرانم. صدای گریه میآید. صدای گریهای نازک اما مردانه. در شعاعِ صدای گریه کسی نیست. پارک شلوغ نیست، اما در دایرهای که این صدای اندوهگین پخش میشود، کسی نیست. تنها منم. صدای گریه نگرانم میکند. چشم میگردانم دنبال صدا اما انسانی نمیبینم. بعد از من، زندهترین موجودات در شعاعِ این صدای گریه درختهای پارکند و گلهای کاشته شده در چمنها و شمشادها که پرچینهای چمنها هستند و بعد بذرهای سربرآورده چمنهای در پارک. بعد دیگر هیچ موجود زندهای نیست: صندلیهای آهنی، سنگفرشِ پارک و چراغهای دایرهای دور پیادهروهای پارک. همین. صدای گریه از کجاست؟ نمیدانم. قلبم تندتر میزند. نگران میشوم. هشیارم، اما صاحب صدا را نمیتوانم پیدا کنم. ردِ صدا را میگیرم. چند قدم به چپ میروم، صدا کمتر میشود. بازمیگردم. چند قدم به راست برمیدارم؛ صدا نزدیکتر میشود. به سمتِ شمال شرقی که میروم، وضوحِ صدای گریه فرسودهای که چند دقیقه است مثل موج در گوشم میرود و میآید، بیشتر میشود. شمالِ شرقیِ این نقطه که من در آن ایستادهام، میشود وسط چمنهای پارک. اما وسط چمنها که کسی نیست. آنجا، درست وسط چمنها، سه تا درخت سرو، راست ایستادهاند. پنج، شش متری آنطرفتر از درختها یک دسته بنفشه کاشتهاند. بنفشهها، مثل آتشِ روشن شده از گوگرد، بنفشی دلپذیر دارند. اما نه سروها میگریند، نه بنفشهها. شاید آنها هم گریستن بلد باشند. اما... هرچه باشد، ما صدای گریستن آنها را نمیشنویم. این صدای گریه که از اندوهی بزرگ و رنجی مدام برخاسته است، صدایی غریب است. صدایی وحشتناک است که از حنجره زخمی انسانی آُسیب دیده بیرون میآید. پس صاحب صدا کجاست؟
باز چشم میکشم و پشت درختهای سرو، دریچهای سبز رنگ، همرنگِ چمنها، درست وسط چمنها میبینم. دریچهای گشوده شده که دهلیزی در پایین دارد. از روی شمشادها رد میشوم و پا میگذارم به چمن. آبپاشِ وسط چمنها با صدای «فیسسسس» آب را در یک محیطِ مدور میپراکند. میرسم بالای دریچه و دهلیز را نگاه میکنم. توی دهلیز، تاریک است. یک مستطیل از نور روز، از دریچه دهلیز میخلد در تاریکی و دهلیز و نیمش را روشن میکند.
در دهلیز پیرمردی نشسته است با لباس سبز. پیر است. سخت پیر است. دهلیز، انباری است که کارگرهای شهرداری، آن باغبانهای لباسِ سبز پوشیده، نگاهبانان سبزی و زیباییِ پارکها اثاثیهشان را میگذارند. در دهلیز را نگاه میکنم. سر میکشم به تاریکی. پیرمرد چمباتمه زده است در سه کنج دهلیز. پیشِ رویش بشقابی است و توی بشقاب، مشتی قرص روی هم کوت شده است. یک ظرفِ آبِ معدنی است کنار بشقاب است. پیرمرد گریه میکند و آنقدر در گریه خود غرق است که نمیفهمد سر من از دریچه وارد دهلیز شده است. میگویم: «عمو... چه شده؟ چرا گریه میکنی؟» جا میخورد. میماند که چه بگوید. وا میرود. میگوید: «حالم خوش نیست. نمیدانم کدام قرص را باید بخورم. سواد ندارم بابا».
پیرمرد چشم روشن من است. نگهبانهای پارکها، رفتگرهای کهنهسال که با موهای سفید زبالهها را جمع میکنند، همگی چشم روشن منند. مینشینم کنارش. روی قرصها با خطِ کج و کولهای وقت خوردنشان را نوشتهاند. کمکش میکنم و قرصش را میخورد. شانهاش را میمالم. از دهلیز میآیم بیرون. راستش... پیرامون ما پر است از این نگهبانهای کهنسال فضای سبزِ پارکها که ممکن است ندانند کدام قرص را باید در کدام وقت بخورند.
احسان حسینینسب
نویسنده و روزنامهنگار