30 سال قبل از افغانستان به ایران آمدم. در مشهد مشغول به کار و بعد از مدتی با دختری ایرانی آشنا شدم.
از او خواستگاری کردم و با موافقت خانواده اش با هم ازدواج کردیم. مقتول از بستگانم بود که همراه همسرش که او هم افغانی است به مشهد آمده و در اینجا زندگی میکردند. ما با هم ارتباط خوبی داشتیم، به طوری که فرزندانش مرا عمو صدا میکردند.
همانطور که گفتم، همسرم ایرانی بود و مقتول و همسرش به خاطر اینکه اقامت نداشتند نمیتوانستند چیزی به نام خود سند بزنند. بههمین خاطر هر وقت ماشین یا خانه میخریدند آن را به نام همسرم میکردند. چند بار همسرم را سوار ماشین آنها دیدم . این موضوع آزارم میداد و از آنها کینه به دل گرفته بودم. در آخرین روزهای سال 92 به خانه آنها رفتم. دو دخترش در کنار حیاط بازی میکردند. آنها را داخل حمام بردم و در را از بیرون بستم.
بعد چاقویی از آشپزخانهشان برداشته و به سمت زن جوان رفتم که باردار بود. او با دیدن من دچار وحشت شد.
قبل از اینکه بخواهد با سر و صدا همسایهها را باخبر کند، چاقو را در شکمش فرو کردم. غرق در خون روی زمین افتاد. مقداری پول در خانه بود که آنها را برداشتم و گریختم.
به خانه یکی از دوستانم در بیرجند رفتم اما ماموران زودتر از من به آنجا رسیده بودند. وقتی پا در حیاط خانه گذاشتم، سردی دستبند پلیس را روی دستم حس کردم.
وقتی روبهروی قاضی نشستم با ادعاهایی سعی کردم حقیقت را مخفی کنم، اما سرانجام مجبور شدم واقعیت را بگویم. راهی برای فرار از حقیقت نبود و همه ماجرا را تعریف کردم.
در دادگاه محاکمه و به قصاص محکوم شدم که این حکم سرانجام در زندان مشهد اجرا شد . سحرگاه اعدام خیلی تلاش کردم تا رضایت اولیای دم را کسب کنم اما به خاطر اینکه زن بارداری را کشته بودم آنها راضی به گذشت نبودند و دفتر زندگیام را برای همیشه بستند.