کابل جان، پایتخت افغانستان. همانجایی که همیشه آرزو دارد راهیاش شود. خلاصه که کابل جان دیده بود نگارنده پیدایش نمیشود، خودش پیک فرستاده بود. تا یادم است بگویم. دوست از کابل آمده لیلاخانم حسابی در میدان انقلاب راه رفت و کتاب خرید. آنقدر که نمیدانست چطور همه را با خودش ببرد و چقدر باید جریمه اضافهبار بپردازد و ... نمیدانید اینکه این همه کتاب و کتابفروشی دور و برتان است، چه نعمتی است... همین اول کاری نصیحتتان میکنم قدر نعمت بدانید، این همه کتاب... واقعا چرا نخوانیم؟
اهل شنیدن رادیو جوان هستید؟ رادیو جوان خودمان را نمیگویم! آنطرف آبیاش را میگویم، همان که از
خواننده نماهای جوان پول میگیرد و مشتی کار را بهعنوان موسیقی و آن هم از نوع پرمخاطبش به ما ارائه میکند! زینب مرتضاییفرد رفته سراغ این رادیوی اینترنتی و برایمان بررسی کرده از کجا پول میآورد، از چه کسانی پول میگیرد و چه خبر است. در همین صفحه بخوانید و ببینید چه خبر است.
شما هم از آن دسته آقایانی هستید که دلشان میخواهد از گیر سربازی رفتن در بروند؟ اگر هستید و بازی سازی هم بلدید، برایتان خبرهای خوبی داریم. میتوانید همین حالا بروید صفحه 10 و یک راه فرار برای خودتان پیدا کنید. هر چند اغلب آدمها بازی کردن را بلدند دیگر نه بازی ساختن... امان از ساختن که چقدر دشوار است.
خب ظاهرا قرار است ماجرای درجهبندی سنی فیلمهای سینمایی جدی شود. همکارمان ساناز قنبری که روز اول پاییز تولدش است و هر روز در حال گرفتن کادوی تولد است، رفته سراغ یکی از اعضای شورایی که برای این موضوع تصمیم میگیرد و با او مفصل حرف زده. بروید صفحه 11 و ببینید مهرزاد دانش چه گفته است.
و اما برویم آخرین صفحه امروز، صفحه 12 که صابرخان محمدی زحمتش را کشیده. همکاری که نمیدانم در نبود نگارنده از کل کلهای هر روزه در امان مانده و استراحت کرده یا حسابی حوصلهاش سر رفته. او امروز با ساسان مؤیدی عکاس جنگ که بهتازگی کتاب عکس هایش را منتشر کرده، حرف زده است.