اسمم شاهین است و 28 سال دارم.یک دعوا مسیر زندگیام را تغییر داد. بهخاطر یک لحظه عصبانیت و کتک زدن پسر جوانی، به پرداخت دیه محکوم شدم. بعد از آزادی از زندان با مشکل مالی روبهرو شدم و تصمیم گرفتم با سرقت، پول به دست بیاورم.می خواستم وضعم خوب شود اما برای رسیدن به پول زحمتی نکشم. به همین خاطر موضوع را با یکی از دوستانم در میان گذاشتم و او هم قبول کرد همدستم شود. دوستم محلهای در شیراز را میشناخت که مردانش کارگر بودند و شبها دیر به خانه میآمدند.
اغلب خانهها ویلایی بود و به راحتی میتوانستیم وارد شویم. با تاریک شدن هوا از بالای دیوار وارد حیاط شده و زنان را تهدید میکردیم. ابتدا از آنها پول و طلا میخواستیم. زنان هم برای نجات جان خودشان هر چه طلا داشتند به ما میدادند. فکر میکردند بعد از گرفتن طلا دست از سرشان برمیداریم اما نقشه اصلی مان را آن موقع اجرا میکردیم و بدون توجه به التماسهای زنان آنها را قربانی نقشه سیاه خود میکردیم. یک بار وقتی وارد خانهای شدیم، زنی همراه بچهاش در خانه بود. با دیدن ما وحشت کردند. زن از من خواست بهخاطر بچهاش به او رحم کنم اما بدون توجه به التماسهایش او را قربانی آزار و اذیت و وسوسههای شیطانی کردم. بعد از چند فقره سرقت و آزار و اذیت، زنان از ما شکایت کردند و ماموران پلیس جستوجو برای دستگیری ما را آغاز کردند. تصمیم گرفتیم مدتی مخفی شویم، اما سابقه من و دوستم ما را خیلی زود گرفتار کرد. در دادگاه پای میز محاکمه قرار گرفتیم و انکار هم کمکی به ما نکرد . با حکم دادگاه به اعدام محکوم شدیم که حکم مرگ، سحرگاه 8 اردیبهشت امسال و دو سال پس از جنایتهایی که مرتکب شده بودیم، اجرا شد.