مقطع حساس‌کنونی

داستان جالب افلاطون و شاگرد و آب

کد خبر: ۱۲۲۳۸۰۴

روزی افلاطون که همواره از خیابان‌های آتن عبور می‌کرد در حال عبور از خیابان‌های آتن بود. پس از آن‌که مدتی از خیابان‌های آتن عبور کرد، احساس تشنگی کرد و در کنار منبع آبی که سرکوچه‌ای بود ایستاد تا آب بخورد. وقتی لیوانش را پر از آب کرد، شخصی به وی نزدیک شد و گفت: سلام ای حکیم بزرگ. افلاطون گفت: سلام. شخص گفت: کار واجبی دارم. امکان دارد دقایقی از وقت ارزشمند شما را بگیرم؟ افلاطون گفت: ما فیلسوفان در خیابان‌ها راه می‌رویم که با مردم گفت‌وگو کنیم. وقت ما با گفت‌وگو با مردم ارزشمند می‌شود، وقتم را بگیر. شخص گفت: در مورد یکی از شاگردان باید بگویم...
افلاطون سخن شخص را قطع کرد و گفت: لحظه‌ای صبر کن. سپس نخست سر صبر آبش را خورد و پس از آن از شخص پرسید: آیا این چیزی که می‌خواهی درباره شاگرد من بگویی چیز خوبی است یا چیز بدی است؟ شخص گفت: چیز بدی است. افلاطون گفت: آیا دانستن چیزی که شنیده‌ای برای من سودمند است یا خیر؟ شخص گفت: وا... نمی‌دانم، اما... افلاطون گفت: حال آیا یقین داری چیزی که شنیده‌ای حقیقت دارد یا همین‌طوری فقط شنیده‌ای؟ شخص گفت: نمی‌توانم بگویم یقین دارم، اما این‌طور هم نیست که همین‌طوری شنیده باشم، اما... افلاطون گفت: چیزی شنیده‌ای که بد است و نمی‌دانی سودمند است و نمی‌دانی حقیقت دارد یا نه، پس چرا می‌خواهی بگویی؟ شخص گفت: ای بابا، این سقراط‌بازی‌ها چیست که درمی‌آوری؟
افلاطون گفت: این شیوه دیالکتیک است که استاد ما سقراط... شخص گفت: ای حکیم بزرگ، من خودم چندسال شاگرد سقراط بوده‌ام و بلدم.
ایشان این شیوه را برای گفت‌وگوهای علمی ابداع کرد، نه برای وقتی که شاگردش تصادف کرده و در بیمارستان است و کسی را فرستاده که استادش را پیدا کند و به او بگوید آب دستت است بگذار زمین و به بالین من بیا. در این هنگام افلاطون از آنجا که آب لیوان را خورده بود، یک لیوان دیگر پرآب کرد و آن را زمین گذاشت و با عجله همراه شخص به بیمارستان رفت. از آن پس ضرب‌المثل آب دستت است بگذار زمین به گنجینه امثال یونانی اضافه شد.

امید مهدی‌نژاد

طنزنویس

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها