حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
هنر، خصوصا هرچه تئاتریتر و سینماییتر بیشتر، دچار یکحالت بورژوازی و خردهبورژوازی شده گرفته بود و مخاطب خودش را هم توی همان طبقهها میجُست. اگر قرار بود اعتراض کند، اعتراضِ باب پسند سرمایهداری میکرد و اگر قرار بود بر وجوه هنری خود تکیه کند هم همانطور خود را عرضه میکرد که توی عکسهای اینستاگرامی مخاطبان خود به درستی عینیت یابد. این هنر، در این فرمِ ارائه، هرگز نمیتوانست و نمیتواند محصول رنج زیسته انسان را به مخاطب خود عرضه کند؛ که شاید اصلا هرگز هم برای خود چنین رسالتی را در نظر نمیگرفت.
اگر تئاترباز باشید، نمونههایش را توی
یکی دو سال اخیر دیدهاید. تئاترهایی با بازی بازیگران معروف، توی هتلهای گرانقیمت، با بلیتهای مکشمرگما.
من بهعنوان یک مخاطب عام تئاتر بنا ندارم از پیرنگ یک نمایشنامه از یک تئاترِ مشخص چیزی بگویم. یا به تئاتری رفته باشم و بازی بازیگرانش را دوست نداشته باشم و بخواهم توی این یادداشت به جان آنها غر بزنم. یا به برگزارکننده تئاتر گیر بدهم که مثلا چرا صندلیام لق میزده، یا نفر جلویی قدش آنقدری بلند بوده که نتوانستهام درست صحنه نمایش را ببینم. اگرچه که میتوانست همه اینها باشد. اصل ماجرا، روایتِ چیز خوب دیگری است.
نوزده سال پیش، سه تا برادر افغان در کوچه ما، در نقش فرزندانِ سرایدار یک ساختمان ظاهر شدند. آنها این نقش را بازی نمیکردند، زندگی میکردند. سه تاشان، همسالان من و برادرم بودند. با این تفاوت که پدر آنها در ساختمان را برای پدر ما باز میکرد، و مادرشان برای مادر ما خرید میکرد و بچههاشان اما دوستان ما بودند. بچههای آنها همبازیان من و برادرم بودند. آن سالها، مادرم نقاشی درس میداد. بچههاشان را میآورد خانه. خصوصا پسر بزرگش را که از دو برادر دیگرش خط بهتری داشت و خوبتر نقاشی میکرد. برایشان دفتر و مدادرنگی و آبرنگ میخرید. پابهپاشان نقاشی میکرد و باورش این بود که نباید استعداد این سه پسر کوچک، لای چرخدندههای زندگی قاچاقی پدر و مادرشان در ایران و توی فقر و نداری گم و گور شود. مادرم به پدرم میگفت باید برای آنها کاری کند تا آنها زندگی را از دریچه پدرشان نبینند؛ کاری کند که آنها وقتی بزرگ شدند، زندگی بهتری داشته باشند. نقاشی را بفهمند، کتاب بخوانند، به دانشگاه بروند و مراد همه حرفهایش این بود که آنها قربانی وضعیتی نشوند که در بهوجود آمدنش نقشی نداشتهاند. چطور بگویم؛ مادرم برای آن سه پسربچه افغان یکنوع دلسوزی معلمانه داشت.
آن سه برادر روزی از خانه ما رفتند که دزدیهای چندباره ساختمان افتاد گردن آنها. همسایههای ما آنها را دزد میپنداشتند. همگی جز مادر و پدرم اتفاق کردند که افغانها باید این ساختمان را ترک کنند. آنها از ساختمان ما بیرون رفتند. دزدی قطع نشد و آن سه برادر، هر کدامشان کارگرهای ساختمانی قابلی شدند که نقاشی ساختمانی را بهتر از کارهای کارگری دیگر میدانستند.
دیروزترها توی تالار وحدت، وسط تئاتر «اشکها و لبخندها» چشمم خورد به سه پسر جوان افغان که وسط سالن کنار من توی تاریکی نشسته بودند و تئاتر میدیدند. یکیشان با لهجه غلیظ دَری موسیقیهای این تئاتر موزیکال را تحلیل میکرد و دو تای دیگر، هی زیر گوشش بهش میگفتند: «هیس.» توی میانپردهها، یواشکی نگاهشان میکردم؛ لباسهاشان کارگری بود. کارگری تمیز، رنگ باخته مرتب. آمده بودند تئاتر ببینند. قاطی آدمهای دیگر. قاطی ما. ما مگر با آنها فرق داشتیم؟ دیدم اصلا جانِ هنر همین است. همین که توی تئاتر موزیکالِ دلپذیری مثل اشکها و لبخندها، که کرشمه موسیقی کلاسیک فرنگی با بازیهای جاندار آدمهای بهظاهر نابازیگر یکجا جمع شده است، باید کرشمه زندگی را دید. اثر هنری فاخر باید طوری باشد که یک همزبانِ ناهموطنِ کارگر هم بتواند پولش را جمع کند و یکَشب بیاید تا اثر هنری ببیند. من یکسره «اشکها و لبخندها» بودم آن شب؛ از اینکه همزبانم را توی سالن میدیدم، لبخند میزدم و توامان اشک توی چشمم جمع شده بود. یاد رفقای افغان دوران نوجوانیام افتاده بودم. که نمیدانستم کجا، توی کدام ساختمان، در حال رنگ کردن کدام دیوار، یا پرت کردن کدام آجر برای ساختن کدام ساختمان باید دنبالشان بگردم...
احسان حسینینسب
نویسنده و روزنامهنگار
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....