اهلش نیست و متحیر نگاهمان کند که باز هم میخواهیم برویم سفر. آذر مهاجر و علی رستگار هم که در هر تعطیلی میروند مازندران دیدار خانواده و با کلوچه و نارنج برمیگردند. از برنامههای محمدصادق علیزاده هم سر در نمیآوریم، اما اهل سفر است، از نوع بیهیاهویش. همیشه هم از مرخصی گرفتن میگذرد تا ما برویم سفر. قبلتر یک نفر دیگر هم با ما سر همین میزی که حرفش هست، مینشست. میثم اسماعیلی که مثل سهراب سپهری اهل کاشان است. ذوقی و هوشی هم دارد و درست مثل سهراب شکستهنفسی میکند، اما فقط درباره خودش. وگرنه از صبح که بیدار میشود و حتی شبها توی خواب مشاهیر کاشان را جستوجو میکند و دربارهشان حرف میزند. صابر هم که اهل سفر نیست، اهل میانه است. هر جا هم که نرود میرود میانه تا از آن برنجهای خاص با ماهیهای خوشمزه بخورد و برگردد. برای ما هم پونه کوهی بیاورد و دم کند.
آقای مدیرمسؤول و سردبیر هی میرود مشهد. میز آن طرفیمان هم همینطور؛ هی میرود مشهد. آن طرفترش همدان. بعدی مازندران. خلاصه که همه آدمهای یک تحریریه جز سفر کاغذی هر روزهشان در روزنامه، مقصدهای سفری متعددی هم دارند. اصلا همهمان میرویم سفر که نفس تازه کنیم. آنها هم که نمیروند یا کمتر میروند جور دیگری نفس تازه میکنند. هر آدم تعریف خودش را از سفر دارد و بالاخره با این میل به گشتن در جهان یک طوری کنار میآید.
حالا اینها به چمدان چه مربوط یا به روز خبرنگار چه... نمیدانم. انگار دلم خواست بنشینم و مرور کنم. به اینجای مطلب که رسیدم خودم هم فکر کردم و دیدم نمیدانم چرا نوشتهام، اما میدانم بارها در ذهنم مرور کردهام همهمان، ما آدمهای روزنامه چقدر میان سفر و حضر در رفت و آمدیم. چقدر میان همه کارها و گرفتاریها بعضیهامان عاشق چمدان به دست گرفتن و بعضیهامان عاشق در خانه ماندنیم، اما ما هم مثل اغلب آدمهای دنیا دل در گرو سفر داریم. در گروی هواهای تازه، آدمهای تازه و سرزمینهای تازه. هر قدر هم نشسته باشیم پشت میز و هی بنویسیم هر کدام زادگاهی داریم و دلخوشیهایی که بیجغرافیای سفر یک جایش میلنگد.
* اسامی یاد شده در یادداشت، خبرنگاران فرهنگی روزنامه جامجم هستند.
زینب مرتضاییفرد
روزنامهنگار