ایشان خیلی صمیمانه و متواضعانه به آن مادر گفتند: بچه را به ایشان بدهد و خودش کمی استراحت کند، در حالی که خودشان بسیار ضعیف شده بودند و ما دستشان را میگرفتیم تا بتوانند بلند شوند و راه بروند، اما بچه را گرفتند و آرام کردند. همیشه میگفتند: هر کمکی که از دستم برآید، دلم میخواهد انجام بدهم. همین توانایی بالا برای ایجاد ارتباط با دیگران و تواضعشان، باعث میشد جوانها خیلی زود با ایشان مأنوس و صمیمی شوند. مرحوم بهلول هم انصافاً با حوصله عجیبی به حرفهای دیگران گوش میدادند، در حالی که خود من با اینکه جوان بودم، گاهی حوصله بچههای خودم را هم نداشتم، اما ایشان هیچ پرسشی را بدون پاسخ نمیگذاشتند.
بهلول و انقلاب
مرحوم بهلول در سال 1347 به ایران بازگشت. موقعی که ایشان برگشتند، من ده سال داشتم. یادم هست یک هفته قبل از برگشتنشان، مأموران ساواک دائماً سراغ ما میآمدند تا درباره ایشان اطلاعات بگیرند. ما اصلاً نمیدانستیم ساواک و کارش چیست. آن موقع منزل ما در خیابان سبلان بود. مادرم میگفتند من همین یک دایی را دارم و مادرم از غم دوری او مرد! همه کسانی که در فامیل ما ایشان را دیده بودند، آن موقع از دنیا رفته بودند! ما جوانترها و بچهها هم که هیچ تصویر و تصوری از ایشان نداشتیم. موقعی که ساواکیها آمدند، ما خبر نداشتیم که به خاطر مرحوم بهلول است، برای همین از سؤال و جوابهایشان و از اینکه همینطوری سرشان را انداختند پایین و وارد خانه شدند، بهتزده شدیم. سؤالاتی که میپرسیدند اصلاً عادی نبود. بعد که آنها رفتند، یک ماشین ژاندارمری آمد و مرحوم بهلول را آورد. بدن و پاهایشان ورم کرده بود! ایشان را از زندان یکراست به خانه ما آوردند. آدرس خانه را هم ظاهراً از بانکی که پدرم از آنجا حقوق میگرفتند، پرسیده بودند. چند نفری مرحوم بهلول را آوردند و روی تخت گذاشتند. بعد که مأموران رفتند، ایشان تعریف کردند 40 روز در زندان بودند و حالا از دیدن ما بسیار خوشحال هستند. یادم هست نمیتوانستند راه بروند. گفتند: همین که بتوانم راه بیفتم، باید بروم گناباد سر قبر پدر و مادرم! نزدیک به دو ماه پیش ما بودند. میگفتند: خود نصیری از ایشان بازجویی کرده و پرسیده بود: «چرا بعد از این همه مدت برگشتی؟ نترسیدی تو را بگیریم و بکشیم؟» ایشان هم جواب داده بودند: «دیگر چیزی از عمرم باقی نمانده است، آمدهام خانواده و فامیلم را ببینم، اگر هم بمیرم پیش پدر و مادر و اقوامم میروم و از مرگ ترسی ندارم!»
ایشان برای سخنرانی به جاهای مختلف میرفتند، ولی دائماً تحت نظر بودند. چند بار هم در بازار منبر رفتند که مأموران آنجا را محاصره کردند، ولی ایشان توانستند با کمک مردم فرار کنند. البته حواسشان کاملاً جمع بود و طوری صحبت نمیکردند که گزک دست مأموران بدهند. استدلالشان هم این بود که اگر آزاد باشم، باز میتوانم سخنرانی و افشاگری کنم، ولی اگر به زندان بیفتم، دیگر کاری از دستم برنمیآید! همیشه هم با مثالهای تاریخی و اشعار فراوانی که حفظ بودند، طوری حرف میزدند که مردم متوجه منظورشان میشدند. میگفتند: کاری نمیکنم که مردم شورش کنند، ولی به آنها خط میدهم. بیشتر تحت پوشش قصههای تاریخ اسلام، بهخصوص دوران امیرالمؤمنین(ع) منظورشان را میرساندند، طوری که مردم میفهمیدند چه باید بکنند، ولی در عین حال مأموران گزکی نداشتند که ایشان را دستگیر کنند.
بهلول و دفاع مقدس
میگفتندچون خوب سینهخیز میروم و لباسهایم هم رنگ خاک است و کسی مرا نمیدید، مشک آب را روی کولم میگذاشتم و سینهخیز تا خط مقدم میرفتم و به رزمندهها آب میدادم و برمیگشتم! پوست سینه و شکم ایشان بر اثر این کار کنده شده بود. در آن سن و سال نقش سقا را در جبههها به عهده گرفته بود. خیلیها هم این پیرمرد سرحال و بانشاط را بعدها شناختند.