خلاصه داستان: داستان در زمان اوایل حکومت محمدرضا پهلوی روایت میشود، جایی که زنی مسن به نام فضه در روستایی به نام ماروخ به تنهایی زندگی میکند.
همسر او که دوسال است ناپدید شده در یک قمار، خانه خود را به باد میدهد و فضه مجبور میشود خانه خود را به مراد، برنده آن قمار تحویل دهد. مراد شروع به تخریب خانه میکند، اما در میانه تخریب از میان دیوارها جنازهای پیدا میشود و... .