با بهار میآید داستان زندگی دختر جوانی است که تنهاست و با تنهایی خو گرفته است. او را به دنیا میآورند.
راه رفتن و حرف زدن یادش میدهند و همین که توانست روی پاهایش بایستد رهایش میکنند و او میماند و دنیای بزرگ و وهمانگیز مقابل چشمانش.
دنیا با تمام آدمهای رنگارنگی که هر روز رنگ عوض میکنند.
نگاهش را دورش میچرخاند. میترسد. از تاریکی. از سرما. از تنهایی...