خلاصه داستان: اینجا خرمشهر است... روزهای آغازین جنگ. چشمهایش را که باز میکند، جز نور سفید و زننده سقف بیمارستان چیزی نمیبیند.
دختری سفیدپوش به او میگوید باید هرچه سریعتر از آنجا برود. چون حتی بیمارستان هم در آن شهر امن نیست. اما، کجا برود؟ او که چیزی به خاطر ندارد... از بیمارستان خارج میشود. به دنبال حقیقت خود... اما نمیداند چه روزهایی در انتظار اوست. روزهایی که قرار است در اتاقهایی نمور میگذرند.