انتخاب غلط

«زندگی با آدم نااهل و خلافکار آخر و عاقبتی ندارد. خسته و کلافه شده ام و دیگر نمی‌توانم تحملش کنم. پنج سال از بهترین روزهای عمرم را به پای او سوزاندم و می‌ترسیدم به خانواده‌ام چیزی بگویم. » زن جوان این را در اتاق مشاوره می‌گوید و بعد از مکثی کوتاه تصمیم می‌گیرد از اول ماجرا را تعریف کند. او ادامه می‌دهد: من زجر زیادی کشیده‌ام و در زندگی با سختی‌های زیادی روبه‌رو بوده‌ام. بچه بودم که پدر و مادرم از هم جدا شدند، یعنی مادرم نخواست با پدرم بسازد و دنبال سرنوشت خودش رفت. من و برادرم چند سالی با پدر و نامادری‌ام زندگی می‌کردیم، اوضاع خوب بود اما نمی‌دانم چرا نمی‌توانستم با نامادری‌ام کنار بیایم و انگار چشم دیدنش را نداشتم؛ اعصاب این زن بیچاره و پدرم را خط خطی می‌کردم و می‌گفتم نمی‌توانم هیچ زنی را جای مادر خودم قبول کنم.
کد خبر: ۱۲۱۴۰۹۷

با اولین خواستگاری که برایم آمد ازدواج کردم. پا به خانه شوهرم گذاشتم و مادر یک بچه شدم اما روی خوش زندگی را ندیدم و به‌خاطر دخالت‌ها و حسادت‌های جاری‌ام آب خوش از گلویم پایین نرفت.
دست آخر هم این زندگی سرد و بی‌روح با وجود شوهر بی‌اراده و دهن‌بینی که داشتم به طلاق انجامید، مجبور بودم بچه ام را به پدرش بسپارم و به خانه برگردم.
جدایی از بچه‌ام بدترین ضربه روحی بود که مرا حسابی عصبی و افسرده کرده بود.
باز هم چاره‌ای نبود، باید می‌سوختم و می‌ساختم، مدتی گذشت. با این‌که پدر و نامادری‌ام واقعا کاری به کارم نداشتند و حتی مهربان‌تر از قبل شده بودند اما خودم احساس حقارت و سرشکستگی می‌کردم، کاری پیدا کردم تا در خانه نمانم و به قول معروف سرم گرم شود.
با دلتنگی، روزگار می‌گذراندم که در تلگرام با پسری جوان آشنا شدم، به خواستگاری‌ام آمد، پدرم راضی نبود، نامادری‌ام نیز خیلی سعی می‌کرد مرا منصرف کند.
فایده‌ای نداشت، فقط می‌خواستم هر چه زودتر ازدواج کنم و
سرو سامان بگیرم. پافشاری کردم و خانواده‌ام از ترس آبروی‌شان کوتاه آمدند.
با هزار امید و آرزو پای سفره عقد نشستم و راهی خانه بخت شدم، خیلی جدی و مصمم بودم تا سرنوشت خوبی برای خودم بسازم و به جنگ زندگی بروم اما نشد که نشد.
شوهرم سر به راه نبود و سرکار نمی‌رفت، برای ادامه زندگی به اینجا آمدیم. می‌گفت شهر محل زندگی‌مان کوچک است و دوست ندارد با شوهر قبلی‌ام چشم در چشم بشود.
همان سال اول زندگی‌مان صاحب یک فرزند شدیم متاسفانه شریک زندگی‌ام هیچ تعهد و احساس مسؤولیتی در برابر من و فرزندمان نداشت.
خودم سرکار می‌رفتم و در این مدت دورادور پدرم نیز هوای مان را داشت، اگر کمک‌های مالی او نبود این زندگی تا همین جا هم نمی‌کشید. من در تمام این مدت با دروغ پردازی درباره اخلاق و رفتار و شغل خیالی همسرم جلوی خانواده‌ام آبروداری می‌کردم، اما هر روز که می‌گذشت اوضاع بدتر می‌شد.
او انتظار داشت، پدرم مسؤولیت صفر تا صد زندگی مرا عهده‌دار شود. دوستان نابابی هم پیدا کرده بود که معتادش کردند. بعد هم دنبال خلاف می‌رفت. چند بار تذکر دادم راضی نیستم با خلافکاری با دله دزدی پول به خانه و زندگی مان بیاوری. از کوره در می‌رفت و به من توهین می‌کرد. اما وقتی فهمیدم در حال دزدی دستگیرش کرده‌اند دیگر کاسه صبرم لبریز شد.
به پدرم زنگ زدم و او هم خودش را رساند. نمی‌خواهم به این زندگی ادامه بدهم؛ کاش به نصیحت‌های دلسوزانه پدر و نامادری‌ام گوش می‌کردم و تن به این ازدواج غلط نمی‌دادم. حالا هم به اتاق مشاور آمده‌ام تا ببینم چه کار باید کنم تا از این جهنمی‌که برای خودم ساخته‌ام خلاص شوم.

ارزیابی کارشناس

صالح محمدپور، مدرس مهارت‌های زندگی درباره دلایل شکست‌های زن جوان در زندگی می‌گوید: آنچه در بررسی اولیه اظهارات زن جوان می‌توان به آن اشاره کرد این است که خشم و ناتوانی در کنترل آن، چه آثارمخرب و ویرانگری می‌تواند داشته باشد؛ خشمی‌که ابتدا براثر جدایی والدین بروز می‌کند، فرد را به سمت انتخاب راه نادرست پیش می‌برد.
وی افزود: خشم زن جوان که هنگام جدایی والدینش، دختری نوجوان بوده با ورود نامادری دو برابر می‌شود و بعد از آن، انتخابی می‌کند که سرنوشتش را تغییر می‌دهد. به‌طور کلی باید ازدواج آگاهانه صورت گیرد، ازدواجی که براثر ناکامی‌ها باشد فرد را از بررسی درست و دقیق و با فکر و منطق دور می‌کند و اگر افراد قبل از ازدواج این مسائل را حل نکنند بی‌تردید با مسائل و مشکلات بزرگ‌تری روبه‌رو خواهند بود.
وی خاطر نشان کرد: در این موارد درست است که مساله خانوادگی است، اما وقتی خانواده از هم جدا می‌شوند و حتی شکلی جدید به خود می‌گیرد وهمچنین به فرد عقده حقارت و سرخوردگی وارد می‌کند باید موضوع را به صورت فردی پیگیری کنید. انتخاب آگاهانه ازدواج یعنی بر همه مسائل و معیارهای پیش‌رو آگاه باشید و هیچ‌گاه به فکر این نباشند که این فرد می‌تواند کمبودهای مرا پر کند. اتخاذ چنین روشی موجب می‌شود دیگر معیارهایی راکه باید در نظر بگیرند فراموش می‌کنند. در این صورت زمانی متوجه می‌شوند که خیلی دیر خواهد بود، اما قابل حل است.

غلامرضا تدینی‌راد
تپش

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها