انسانی را تصور کنید که 35 سال در کار خمیر کردن کاغذ باشد و خودش شیفته کتابها، دیوانه آنچه با دست خودش نابود میکند. پیرمردی که رفته رفته خودش به گنجینهای بدل شده از کتابهایی که خوانده استT میترسد شبی کتابهایی که بالای تخت میچیند روی سرش فرو بریزند و زیر کتابها مدفون شود.
همیشه پشت صدای این پیرمرد، خود بهومیل هرابال را میبینم با چشمهای ریز و رنجور«کارگری - روشنفکری»اش. راوی در کتاب میگوید: «... سبویی هستم پر از آب زندگانی و مردگانی که کافی است به یک سو خم شوم تا از من سیل افکار زیبا جاری شود...» بهراستی که خود هرابال است. نویسندهای که میلان کوندرا او را به یقین بزرگترین نویسنده چک نامید.
در این اثر شگفت، در این «تنهایی پرهیاهو» با ترجمه درخشان پرویز دوایی که خواننده را نهتنها عاشق کتاب که عاشق «پراگ» هم میکند، همه چیز از کتاب آغاز میشود، با کتاب ادامه مییابد اما هرگز به پایان نمیرسد؛ اوج میگیرد و پرواز میکند. من عاشق پایانبندیاش بودم که بادبادک چهره پیرمرد را به خودش میگرفت وقتی در آسمان پاییزی با دخترک محبوبش بادبادک هوا میکردند و دخترک در آخرین لحظات نام خودش را از زمین برای او میفرستاد تا پیرمرد به یاد بیاورد که نام او چه بوده است. درباره مرگ بهومیل هرابال نوشتهاند پیش از آنکه از پنجره طبقه پنجم ساختمان بیمارستانی که در آن بستری بود به زیر بیفتد گفته بود میرود به کبوترها دانه بدهد. یاد شعری از بیژن جلالی افتادهام: «اگر کسی سراغ مرا گرفت...» بگویید رفته برای پرندهها دانه بپاشد.
آناهیتا آروان
داستاننویس