هفته بعد به هر ضرب و زوری بود از یک کتاب شاید حدودا ۷۰-۶۰ صفحهای، خلاصهای در حد یکدهم نوشتم تا در کلاس بخوانم. نمیدانم همکلاسیها چطور از خلاصهنویسی من باخبر شده بودند (بعید نیست خودم قبل از کلاس برایشان انشایم را پرزنت کرده باشم) که در کلاس وقتی خانم یونسی (معلم کلاس سوم دبستان استقلال) خبر داد که چون درس عقب است این زنگ انشا نداریم بچهها با خواهش از او خواستند اجازه دهد آبنوس انشایش را بخواند. اینگونه شد که دقایقی مانده به زنگ، من پای تخته ایستادم و خلاصهام از کتاب را در پیشگاه معلم و همکلاسیهایم خواندم و پس از اتمام آن با تشویق معلم و همشاگردیها روبهرو شدم.
این خاطره شیرین از مواجهه من و فردوسی که با نمره بیستی در دفترم ثبت شد هیچگاه از ذهنم پاک نشد، ولی زنجیر ارتباط من با فردوسی هم در حد همان یک حلقه ماند و دیگر بر حلقههای آن اضافه نشد. نه مدرسه و نه معلم کلاس سوم که همواره به نیکی از او یاد میکنم و حتی نه خانواده، هیچکدام زمینه عمیق شدن پیوند من را با فردوسی و اثر مهم و بزرگش فراهم نکردند. سطح شناخت من از فردوسی محدود به همان کتابی که نمیدانم نامش چه بود ماند و افزون بر آن اطلاعاتی که در کتب درسی ارائه میشد دایره شناخت من از فردوسی بود. اینکه رستم و سهراب چه شدند، زال که بود یا ماجرای هفتخوان (آن هم نه همه هفتخوان بلکه یکی دو خوان) از چه قرار بود، تمام شناخت من از بزرگترین اثر اسطورهای و حماسی زبان مادریام بود. اینکه چه کسانی مقصر بودند و من را تشویق نکردند (با وجود علاقهای که وجود داشت و انشای مذکور شاهدی بر این مدعاست، چرا که دیگر همکلاسیها یا کلا کتاب را نخوانده بودند یا اگر خوانده بودند، چیزی ننوشته بودند)، ولی هرچه بود تا سالها من و جناب فردوسی کاری به کار هم نداشتیم و امروز با خودم میگویم اگر یک نفر کتاب دوم را به دستم داده بود، چه میشد؟
حسام آبنوس
دبیر قفسه