حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
عجیب اینکه هفته قبل شوهر دوم این زن نیز به اتهام حمل مواد مخدر به زندان افتاد و زن در تدارک ازدواج تازهای بود که به دام ماموران افتاد.
شوهر 31 ساله این زن گفت: من کارگر کفاش و اهل ساوه هستم. حدود 9 سال پیش که با دایی خودم در تهران تازه بهکار مشغول شده بودیم یک روز دایی بهمن پیشنهاد نمود که زن بگیرم و به زندگی خود سر و سامانی بدهم. راستش من زیاد به این مسأله فکر نمیکردم و دلم میخواست تا تشکیل یک زندگی خوب و راحت سمت ازدواج نروم، ولی دایی پا را در یک کفش کرده و مرتب اصرار میکرد و عقیده داشت در تهران شلوغ، یک جوان مجرد به دام زنان بد و معتاد خواهد افتاد و زندگیش خراب میشود.
سرانجام یک روز دایی دختری بهنام صفورا را بهمن معرفی کرد و گفت خانواده این دختر را میشناسم. خیلی نجیب و مهربان و خیرخواه هستند و من مطمئنم که صفورا نیز دختر نجیب و سربراهی است.
آنقدر دایی از خوبیهای این خانواده گفت که به این وصلت رضایت دادم و به خواستگاری صفورا رفتم. در اولین برخوردها فهمیدم صفورا به پسرداییاش علاقه دارد، ولی پدرش بهکلی با این وصلت مخالف است و ترجیح میدهد دخترش با یک غریبه ازدواج کند و عمری گرفتار حرفها و درگیریهای خانوادگی نباشد.
بازهم دچار تردید بودم، ولی قبل از عکسالعمل من، مراسم عقد و عروسی برگزار شد و من و صفورا زن و شوهر شدیم.
خوشبختی کم دوام
زندگی ما بعد ار ازدواج با خوبی و سعادت همراه بود و من گاه به خودم میگفتم کاش زودتر تن به این وصلت میدادم و از سرگردانی و تنهایی در میآمدم. از حدود یکسال پیش ناگهان در رفتار صفورا تغییراتی را متوجه شدم، ولی بهروی خود نیاوردم و بهاصطلاح نمیخواستم این زندگی در هم بریزد و من پای ورقه طلاق را امضا کنم.
متاسفانه حسننیت من بیفایده بود، چون ناگهان صفورا غیبش زد و من مدتها از او بیخبر ماندم. به هرجا سر زدم و از هر دوست و آشنایی سراغش را گرفتم، هیچکس نمیدانست صفورا کجا رفته است.
کشف نوار
یک روز توی خانه نشسته بودم و در این اندوه بزرگ غرق شده بودم که ناگهان در میان اثاثیه صفورا، یک نوار و عکس از مرد جوانی را پیدا کردم. بلافاصله ضبط صوتی تهیه و نوار را گوش کردم. صفورا با مردی بهنام محسن در این نوار به محسن حرفهای عاشقانه گفته بود. تنها خوبی این نوار این بود که سرنخهایی از صفورا و محسن به من داد. تا صبح نخوابیدم و فردا نوار و ضبط صوت و عکس مردجوان و عکس صفورا را برداشتم و راه افتادم.
ردپا را پیدا کردم
تمام محلههایی که به نظرم میآمد زیرپا گذاشتم تا بالاخره ردپای صفورا را پیدا کردم. چند نفری با دیدن عکس این دو و شنیدن صدایشان گفتند که آنها را در محلهای مختلف دیدهاند و حتی سرنخهایی دادند که محسن قاچاقچی باسابقهای است. شکایتی تنظیم کردم و از ماموران شعبه دو اداره آگاهی کمک خواستم و ماموران خیلی زود توانستند خانه محسن را بیابند. وقتی به در خانه محسن رفتیم، فهمیدیم که او چند روز قبل به اتهام حمل مواد مخدر به زندان افتاده است و عجب اینکه کاشف به عمل آمد صفورا درصدد به تور انداختن شوهر تازهای میباشد.
صفورا چه میگوید
صفورا میگوید: من از همان روز نخست خواستگاری به این وصلت راضی نبودم و هرچه فریاد زدم که من زن رضا نمیشوم، کسی گوش ندادکه نداد!
برخلاف گفته شوهرم ما از همان روزهای اول زندگی با هم اختلاف داشتیم و از دو سال پیش که اختلافمان بالا گرفت من به کلی از خانه اسماعیل بیرون آمدم، چون او میگفت هرجا دلت میخواهد برو. من با تو کاری ندارم و در ضمن حاضر به طلاق هم نبود.
شش ماه پیش با محسن 24 ساله آشنا شدم و کار این آشنایی بعد از مدتی به عشق انجامید و من دیدم بدون محسن نمیتوانم زندگی کنم و به همین جهت یک روز برایش فاش ساختم که شوهر دارم و در ضمن او حاضر به طلاق نمیباشد.
محسن کمی ترسید و گفت: صفورا اگر بتوانی از شوهرت جدا شوی من بلافاصله با تو ازدواج خواهم نمود و من با هزاران امید به خانه شوهر بازگشته و خواستم مرا طلاق دهد، ولی بازهم حاضر نشد و من ناچار به فکر چاره افتادم.
از همه آنها که میشناختم راهحل خواستم و بالاخره به این نتیجه رسیدم که میتوانم با شناسنامه المثنی ازدواج کنم! بعد از سه هفته شناسنامه المثنی تهیه کردم و نزد محسن برگشتم و گفتم من از شوهرم جدا شدم و حالا آماده ازدواج هستم.
محسن خوشحال شد. به محضری رفتیم وازدواج کردیم و در میان راه من و محسن تصمیم گرفتیم حرفی از ازدواج قبلی من به خانوادهاش نزنیم و طوری وانمود کنیم که من یک دوشیزه هستم.
هفته گذشته ناگهان ماموران به خانه ما ریختند و محسن را با مقداری مواد مخدر به زندان بردند و من بازهم ناامید و تنها برجای مانده باز به فکر انجام نقشه تازه و تشکیل خانواده دیگر افتادم که یک روز وقتی در را باز کردم، شوهر اول خود و ماموران آگاهی را دیدم و ناگهان به فکر نوار عاشقانه خود با محسن افتادم که در خانه جا گذاشته بودم.
مجله جوانان
26 تیر 1357
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....