گرفتار شارلاتان‌های فُکُل کراواتی

در ادامه نکاتی که مرحوم شاه‌حسینی درباره شک و تردیدهای دکتر مصدق نسبت به فعالان سیاسی هم‌دوره‌اش، ذکر کرده، این نکته هم قابل تامل است که از نگاه این عضو شورای مرکزی جبهه ملی ایران، دکتر فاطمی به عنوان معاون دکتر مصدق، همه‌کاره بود و سال‌ها در همین سمت ماند چون دکتر مصدق کسی را نداشت و مجبور بود به این افراد رده دوم رجوع کند!
کد خبر: ۱۲۰۷۷۱۵

شاه‌حسینی درباره کارکشته‌ها و باسابقه‌هایی که دکتر مصدق نتوانست با آنها همکاری کند، توضیح داد: مثلا یکی از آنها خلیل ملکی بود!... او که گفته بود راه دکتر مصدق به جهنم ختم می‌شود، ولی من با او تا جهنم می‌روم!...
از این حرف‌ها زیاد می‌زدند. خلیل ملکی سلطان انشعاب درست کردن بود به همین دلیل دکتر مصدق به او اعتماد نداشت. او وقتی در حزب توده بود انشعاب کرد. بعد که به حزب زحمتکشان رفت، باز انشعاب کرد. معلوم بود که برای خودش دنبال کسب قدرت است. حتی بعدها هم که نهضت مقاومت ملی تشکیل شد، بازهم نهضت جناح خلیل ملکی را قبول نکرد. ملکی یک بازیگر سیاسی تمام‌عیار بود و به همین دلیل دکتر مصدق به او اعتقادی نداشت.
در ادامه این گفت‌وگو شاه‌حسینی افزود: یکی دیگر از این افراد حائری‌زاده است. او درآغاز از دکتر مصدق حمایت می‌کرد، ولی مصدق می‌دانست که این یک مانور سیاسی است، کما این‌که بعد از کودتای ۲۸ مرداد رفت و کنار سپهبد زاهدی قرار گرفت و سفیر سیار او در اروپا شد.
مکی هم بسیار جاه‌طلب بود. او تصور می‌کرد آمریکایی‌ها او را جانشین دکتر مصدق خواهند کرد. دائما هم به ۱۱۰ هزار آرایی که در تهران آورده بود می‌نازید و می‌گفت: وکیل اول تهران است. دکتر مصدق امثال مظفر بقایی، حسین مکی، عبدالقدیرآزاد و ابوالحسن حائری‌زاده را می‌شناخت، چون دیده بود که به وقتش از قوام هم حمایت نکردند، بنابراین می‌توانستند همان کار را دوباره با او هم تکرار کنند.
دکتر مصدق می‌دانست که اینها آدم‌هایی هستند که به وقتش، در برابر قدرت شاه تسلیم می‌شوند، چون آنها را از قبل می‌شناخت و با روحیاتشان آشنا بود. جالب اینجاست که دکتر مصدق نهایتا فقط برادرش حشمت‌الدوله والاتبار را دارد که با او مشورت کند، اما به او هم اعتماد ندارد!
شاه‌حسینی ادامه داد موقعی که در زندان قزل‌قلعه زندانی بودم، خدا بیامرز کشاورز صدر به من گفت: «فلانی! راستش را بخواهی مصدق گرفتار یک مشت شارلاتان فکل کراواتی شده!» همه‌شان از اسم مصدق استفاده می‌کردند، ولی نه قدرت او را داشتند، نه جربزه‌اش را و هر روز به رنگی درمی‌آمدند. اگر به مصلحتشان بود مخالف شاه می‌شدند، اگر نبود خیلی راحت سر از دربار درمی‌آوردند! مصدق همیشه می‌گفت: «همه‌تان خوبید، خیلی‌هایتان را هم قبول دارم، اما کافی است سربگردانم تا سوار کولم بشوید!» می‌گفت: «جلوی روی من با حرف‌هایم موافقت می‌کنید، اما پشت سرم می‌روید و کار خودتان را می‌کنید!»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها