روزی دانشجویان رشتههای انسانی و مریدان حکمای سطح شهر تصمیم گرفتند برای ساعتی از خرمن حکمت و علم و دانش حکیم کوهی خوشه برچینند. از آنجا که حکیم کوهی هرکس را که به اقامتگاهش نزدیک میشد با تیر میزد، دانشجویان و مریدان تصمیم گرفتند در روزی که حکیم کوهی برای خرید مایحتاج زندگی به شهر آمد، از خرمن او خوشههای لازم را برچینند.
چند روز بعد وقتی حکیم کوهی به شعبه مرکزی فروشگاه همیشه تخفیف شهر رفته بود و مشغول مطالعه قیمت اجناس و فحش دادن به باعث و بانیاش بود، جمعی از دانشجویان و مریدان شهر با اتوبوس به فروشگاه رفتند و گرد حکیم حلقه زدند. حکیم وقتی جماعت دانشجویان و مریدان را گرد خود دید، پرسید: «کیستید؟ از من چه میخواهید؟» یکی از دانشجویان گفت: «ما طالبان و مشتاقان حکمتیم و آمدهایم تا تو ما را پندی گویی و حکمتی بیاموزی.» حکیم گفت: «حالا اینموقع؟» دانشجویان یکصدا گفتند: «بلی.»
حکیم گفت: «باشد. خیالی نیست. حالا که اینطور است به پرسش من پاسخ دهید.» وی افزود: «هرکس از شما که میداند تا پسفردا صبح زنده خواهد بود، قیام کند.» شاگردان گفتند: «ما همه قیام کردهایم، چون ایستادهایم.» حکیم گفت: «پس قعود کنید.» هیچکس قعود نکرد. حکیم گفت: «حال هرکس از شما میداند که تا پسفردا صبح میمیرد، قعود کند.» بار دیگر هیچکس قعود نکرد. حکیم کیسه حاوی ماکارونی و ربگوجه و نخود و لوبیا و کنسرو تن ماهی و دوغ و گوشپاککن را به دست دیگرش داد و گفت: «نه میدانید میمیرید، نه میدانید زنده میمانید. خاک بر سرتان، شما چه میدانید؟» در این هنگام یکی از حکمای شهری که در میان دانشجویان و مریدان بود، گفت: «ای حکیم، مگر تو خودت میدانی؟» حکیم گفت: «نه.» حکیم شهری گفت: «پس چرا توهین میکنی؟» حکیم کوهی گفت: «زندگی دور از مردم باعث شده است لحنی خشن پیدا کنم.» حکیم شهری سری تکان داد و نچنچی کرد و خریدهای حکیم کوهی را حساب کرد و از فروشگاه خارج شد. دانشجویان و مریدان نیز دریافتند که بهتر است در انتخاب حکیم ملاحظات جغرافیایی و تناسبات فرهنگی را در نظر بگیرند و حکیم خود را از اقلیم خود انتخاب کنند.
امید مهدینژاد
طنزنویس